‹اغمــٔـا›
مثلِ سکوت طولانی ناشی از خاطره میان خندهها .
مثلِ کسی ک مُرده است ولی هنوز هم نفس میکشد .
غم گاهی به شکلِ نیم شب نشستن پشت میز آشپزخونه و سیگار کشیدن و گوش دادن به اهنگ لاتینی که معنی شو نمیدونی سراغت میاد .
میگفت:
میتونست خیلی بهتر بشه اگه درک میکردیم
که آدما وسیله برای برآورده کردن انتظاراتمون نیستن !
و در ازدحام دنیا اگر انسانی را یافتیکه تورا میفهمد رهایش نکن . . . .