پايانى براى قصهها نيست.
خستهام از جنس قلابى آدمها.
دار ميزنم خاطرات كسى را كه مرا آزرده
حالم خوب است
اما گذشتهام درد میكند!
هنوز ایستادهایم، حتی وقتی که زانو زدهایم. حتی وقتی داخل استخوانهایمان اندوه کاشتهاند. حتی وقتی که دیگر نفس تازهای به ریههایمان نمیرسد؛
زندگیم
یه جوری شده
انگار شب و وسط جنگل با یه درصد شارژ
گیر کردم و اونیم که،
بهش زنگ میزنم خاموشه...
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
قلبهای زیبا شکسته میشن، درست همونطور که گل های زیبا چیده میشن:))!
و از خطاهای بزرگم آن بود ،
ک لحظات دلخوشی را سرسری میگذراندم ،
اما غم و اندوه را با همهی وجود زندگی میکردم .