خیلی دلم می خواهد بروم ، به جایی دور ، بسیار دور ؛ به مکانی بروم که هرگز باز نگردم . .
دکتر هیچ خبر داشتی نهنگا خیلی بدبختن؟!
اونا هر چی گریه کنن دل دلبرشون نمیلرزه
دلبراشون فکر میکنن آب دریاست که رو صورتاشونه
برای همین یهو دل نهنگا میپوکه برای همین یهو میریزن کنار ساحل و میمیرن .
نخند دکتر؛من خودمم یه نهنگ مُردم.!
‹اغمــٔـا›
دردیست به جانم ولی نیست طبیبی پنهان شده در خندهی من بغض عجیبی . .
هرگوشه ی این شهر کسی خواب ندارد ؛
درگیرِ همانی که آسوده به خواب است . .
آدم ها خسته که شدند ؛
بی صدا تر از همیشه می روند!
احساسشان را بر می دارند و پاورچین پاورچین ، دور می شوند !
آدم ها هر چقدر هم که صبور باشند؛ یک روز صبرشان لبریز می شود،کم می آورند ، همه چیز را به حالِ خود می گذارند و می روند...
همان هایی که تا دیروز ، دیوانه وار ،برایِ ماندن می جنگیدند،
همان هایی که سرشان برایِ مهربانی و هم صحبتی درد می کرد؛
سکوت می کنند،بی تفاوت می شوند،
و جوری می روند؛که هیچ پلی برایِ بازگشتشان ، نمانده باشد . . .
آدم ها به مرزِ هشدار که رسیدند ؛
آدمِ دیگری می شوند .