آدم ها خسته که شدند ؛
بی صدا تر از همیشه می روند!
احساسشان را بر می دارند و پاورچین پاورچین ، دور می شوند !
آدم ها هر چقدر هم که صبور باشند؛ یک روز صبرشان لبریز می شود،کم می آورند ، همه چیز را به حالِ خود می گذارند و می روند...
همان هایی که تا دیروز ، دیوانه وار ،برایِ ماندن می جنگیدند،
همان هایی که سرشان برایِ مهربانی و هم صحبتی درد می کرد؛
سکوت می کنند،بی تفاوت می شوند،
و جوری می روند؛که هیچ پلی برایِ بازگشتشان ، نمانده باشد . . .
آدم ها به مرزِ هشدار که رسیدند ؛
آدمِ دیگری می شوند .
روی زمان بیش از حد حساب کرده بودم؛ زمان هیچ مسئلهای را حل نمیکند، زمان فقط آدم را پیر میکند !
ما نه بلد بودیم چجوری شروع کنیم
و نه آدم تموم کردن بودیم
آدما خودشون میومدن و خودشونم میرفتن
آخرشم خودمون موندیمو تنهاییمون: )
یه قسمتی از من درد میکنه که واسش اسمی ندارم، صدایی ندارم،مکانی ندارم،حالتی ندارم،توضیحی ندارم،فقط میتونم بگم یه بخشی از من درد میکنه .