دراین دیار
در غربتی به وسعت اندوه و انتظار
ما با زمان به سوی فنا کوچ می کنیم
بی هیچ اشتیاق
بی هیچ یادگار.
روحم را میتوانم به دستان پیرمردی که سالها حمالی کرده است تشبیه کنم، همانقدر خستهو چروکیده:)
نمیدانم کجا و برای چه میروم و راه را گم کردهام ، ترسیده به سمتِ جلو گام برمیدارم و هیچ از مقصد نمیدانم ، ترسم رسیدن به کوچههای بنبست و ماندن در شب های تار است ، آه عزیزِ من ؛ ایکاش در روزگارِ بهتری میزیستیم ، ما همگی حیف بودیم .
آدم دلش برای چیزهایِ عجیبی تنگ میشود. آنقدر عجیب که میداند دربارهیِ ابعاد دلتنگیش با خودش هم نباید حرف بزند:))))