نمیدانم کجا و برای چه میروم و راه را گم کردهام ، ترسیده به سمتِ جلو گام برمیدارم و هیچ از مقصد نمیدانم ، ترسم رسیدن به کوچههای بنبست و ماندن در شب های تار است ، آه عزیزِ من ؛ ایکاش در روزگارِ بهتری میزیستیم ، ما همگی حیف بودیم .
آدم دلش برای چیزهایِ عجیبی تنگ میشود. آنقدر عجیب که میداند دربارهیِ ابعاد دلتنگیش با خودش هم نباید حرف بزند:))))
میگفت:
همیشه حواسمون به رفتن هاست ولی کاش
یه بارم به نرفتن ها فکر کنیم اونایی که
دلشون رو شکوندیم ولی باز هم موندن!
هرکسی در عمق وجود خود قبرستان کوچکی دارد که محل دفن تمام کسانی است که او یک روز آنها را دوست داشته است.
کلید را در جمجمه ام بچرخان و داخل شو؛ به آغوش اعصابم بیا، در تاریکی سرم بنشین، اتاق را بگرد و هرچه را که سالهاست پنهان کرده ام از دهانم بیرون بریز.
درست مثل اینکه جنازه کارگر معدنُ از زیر خاک بیرون بکشی تا دوباره به خاک بسپاری ، چیزی بین ما تغییر نمیکنه ولی اصرار دارم بدونی ؛ دوست دارم .