گاهی مودت اینطوریه که دلت میخواد بشینی واسه هر اتفاقی که از اول زندگیت افتاده گریه کنی . . .
هرگز نفهمیدم فراموش کردن درد داشت یا فراموش شدن؛به هر حال دارم فراموش میکنم فراموش شدنم را .
ما با نگاه ناباور،فاجعه را تاب آوردیم
تنهایی را تاب آوردهایم و خاموشی را
و در اعماق خاکستر میتپیم.
میگفت: تو خوشت میاد از دیگران مراقبت کنی چون
اون بخشی از وجود خودت رو التیام میده که نیاز داشت
یکی ازت مراقبت کنه ولی نشد.
زنده ماندهایم.
اما اینبار با تنهایی خالی از جان،
با قلبهایی آغشته به درد و چشمانی خیره
به خوشبختی در آن نقطهی دور..
دلم میخواهد خودم را از تنم در بیاورم
بشورم بچلانم و روی طناب حیاطمان پهن کنمفردا بیایم
و ببینم که مرا باد با خود برده است..