زنده ماندهایم.
اما اینبار با تنهایی خالی از جان،
با قلبهایی آغشته به درد و چشمانی خیره
به خوشبختی در آن نقطهی دور..
دلم میخواهد خودم را از تنم در بیاورم
بشورم بچلانم و روی طناب حیاطمان پهن کنمفردا بیایم
و ببینم که مرا باد با خود برده است..
ولی من نصف زندگیم صرف این شد که به آدمای مهم زندگیم بفهمونم با من نجنگ من دشمنت نیستم.
حال که از ساده ترین چیز ها متاثر میشوی
بسی رنج خواهی برد دوست من
این جهان با آدم های بسیار حساس
سر سازگاری ندارد ..