شب که میشود طناب داری بر گردنم می آویزند
سنگی بر سینه ام میگذارند ، وکسی قلبم را در دستانش میفشارد: )
چشمهایش فریاد میزد دیگر توانی برای ادامه ندارد، امالبخند همچنان از روی لبهایش محو نمیشد. . .
+زندگیت چطوره؟!
من:بیشتر مواقع را در اتاقم میماندم،مدام منتظر بودم اتفاقی بیفتد!البته نمیشد گفت زندگی میکنم،در محیط های بسته فقط اتفاقات تکرار میشوند.
حرفهاییست که نه گفتن دارد، نه نگفتن!
اگر بگویی همه را از دست می دهی
نگویی،خودت از دست می روی!
این بزرگترین دلیل پیر شدن است ...