نبودنتان اندکی دشوار است و با گذر زمان فراموش میشود،و اِلّا از حق نگذریم بودنتان دردی ز ما دوا نکرد.
وقتی انسانی از درد دیوانه میشود، دیگران دردش را نه، فقط دیوانگیهایش را میبینند:)
آخرین پرنده را هم رها کردهام اما هنوز غمگینم ، چیزی در این قفسِ خالی هست که آزاد نمیشود !.
غمگین است ؛ نگاه کردن به چهره شکسته این آدم ها که همه از لبخندی مضحک و بیاحساس برای پنهان کردنِ قلبِ هزار تکه اشون استفاده میکنن . .
همیشه در من اندوهی بود به جا مانده از حرفهایی که نتوانستهبودم تمامی آنها را بر زبان بیاورم.
ما چقدر دیر متوجه میشویم که زندگی یعنی همان دقایق و ساعاتی که با کمال شتابزدگی و بیرحمی انتظارِ گذشتن آن را داشتیم . . .
همیشه می ترسیدم کسایی که دوست دارم رو از دست بدم
اما حالا از خودم می پرسم کسی هم هست از اینکه روزی منو از دست بده بترسه!؟