تنها که میماند، سخت افسرده بود و میخواست کسی را صدا کند تا همدمش باشد اما از پیش میدانست که با دیگران حالش از این که بود، بدتر میشد.
میگفت:
لطفی در حقم کن و زیاد دوستم نداشته باش. از آخرین باری که زیاد دوستم داشتند به بعد، کم ترین محبتی ندیدم:)
‹اغمــٔـا›
؛
و درد به استخوانِمان رسیده اما هنوز خودمان را نباختهایم و روزگار را زندگی میکنیم و هنوز آنقدر میخندیم که سرمان از این همه ناخوشیهایی که مجبور به پذیرفتنش کردیم درد می گیرد.