میگفت:
لطفی در حقم کن و زیاد دوستم نداشته باش. از آخرین باری که زیاد دوستم داشتند به بعد، کم ترین محبتی ندیدم:)
‹اغمــٔـا›
؛
و درد به استخوانِمان رسیده اما هنوز خودمان را نباختهایم و روزگار را زندگی میکنیم و هنوز آنقدر میخندیم که سرمان از این همه ناخوشیهایی که مجبور به پذیرفتنش کردیم درد می گیرد.
قبول نداری خیلی معرکه است که از شر همهچی و همهکس خلاص شوی و بروی جایی که هیچکس تو را نشناسد؟
گاهی دلم میخواهد همین کار را بکنم!