من با كلمات مشكل دارم. هرچى بيشتر باهاشون سر وكلّه ميزنم بيشتر به اين نتيجه مىرسم كه ما براى نشون دادنِ خيلى از احساساتمون كلمه نداريم. كلماتِ ما كهنه شدن، زنگ زدن. انقدر دستمالى شدن كه ديگه به ما اجازه نميدن احساسمون رو با كسى در ميون بگذاریم...
گفت: دارم میروم. و میخواهم بدانی که برمیگردم. و تو را دوست دارم، چون...
به میان حرفش پرید:
چیزی نگو. دوست داری، چون دوست داری.
برای عشق ورزیدن هیچ دلیلی وجود ندارد:))))
در من چیزی کم بود
و در این زندگانی هم چیزی کج بود
میان ما و زندگانی یک چیزی گنگ بود
ما دیر آمدیم یا زود
هرچه بود به موقع نیامدیم!
چمدانی ميخواهم كوچک
به اندازه عمرِ خوشی هايم!
بردارمش
بگريزم از اين شهر ؛
شايد همين نزديكی ها
جايی برای آرامشم پيدا شد
و از اين خودِ سرگردان، رها شدم . . .