چمدانی ميخواهم كوچک
به اندازه عمرِ خوشی هايم!
بردارمش
بگريزم از اين شهر ؛
شايد همين نزديكی ها
جايی برای آرامشم پيدا شد
و از اين خودِ سرگردان، رها شدم . . .
‹اغمــٔـا›
؛
و من میگذرم
گاهی از خودم!
گاهی از کسی ک سخت دوستش دارم ...
گاهی خودم را پنهان میکنم، زیر صدای موسیقی هدفونم ...
گاهی پشت لبخندهای ساختگی ام !
اما ...
یه روز، بعد از یه اتفاق، گریه هایم تا همیشه بند می آید و تبدیل میشوم به نگاهی سرد.
خستگی روحی اینجوریه که از لحاظ جسمی خوبی ولی به خاطر افکار مزخرفت نمی تونی حتی کوچکترین حرکتی انجام بدی .
سنگینی تنهایی از نبودن دیگری نیست
سنگینی تنهایی بخاطر جدایی از خود است!
آن که دلت برایش تنگ شده ، خودت هستی . . .
میگفتند تنها چیزی که همهی دردها را دوا میکند عشق است، پیدا بود که هنوز مبتلا نشده بودند:)))