اما تشکری بیپایان به خودم مدیونم؛
به کسی که بودم، کسی که زندگی کرد؛
با اینکه نمیخواست.
کاش از من چندتا بود. یکیشون مدام یادآوری میکرد ول کن کار رو، چاییت یخ کرد . . .
‹اغمــٔـا›
؛
کاش پرنده ای بودم و فضای بین شاخ و برگ ها مال من بود و آبی آسمان در ته چشم هایم می رقصید و باد از سنگینی تن من می کاست. کاش پرنده ای بودم و شاخ و برگ درختان، مرا از زمین جدا می کرد...
نیازی نیست اطرافمان پُر از آدم باشد،
همان چند نفری که اطرافماناند آدم باشند، کافی است . . .