گاهی...دلت به راه نیست!
ولی سربه راهی
خودت را میزنی به آن راه و میروی
وهمه چه خوش باورانه فکر میکنند!
که تو "رو به راهی"
سالها بود که میخواستم از فردا شروع کنم، اما همیشه فردا یک روز از من جلوتر بود.
و من از خودم میگریزم. از خودم که همیشه مایهی آزارِ خودم بودهام ، از خودم که نمیدانم چه میکنم و چه میخواهم.
از یه جایی به بعد دیگه دستتو میذاری زیر چونت
زندگیتو از دور نگاه میکنی میگی ولش کن
بالاخره یه چیزی میشه...
پس چشم به راهت خواهم ماند . . !
چونان خانهای متروک
که بیایی؛
و در من زندگی کنی
که بیایی
و پنجرههایم
دیگر درد نکشند .