#داستانعبرتآموز
#ناسپاس
✅ قسمت هفتم
یکی از دوستان دانشگاهیام در جریان ارتباط من با منصور بود. روزی وقتی داشتم از داستان خودم و منصور برایش میگفتم از من پرسید اگر با هم قرار بگذارید جایی و او تو را به خانهای ببرد با او میروی گفتم چرا که نه؟ من بی نهایت دوستش دارم.
گفت حاضری باهاش ازدواج کنی گفتم نه گفت اگر او از تو درخواست رابطه کند؟ حاضری به او جواب رد بدی کمی مکث کردم دوستم به دهانم زل زده بود هرچه خواستم به خودم بقبولانم که بگویم نه نتوانستم و گفتم نه من این قدر دوستش دارم که نمیتوانم به او جواب رد بدهم.
هنوز حرفم تمام نشده بود که دوستم گریه کنان به جان من افتاد و گفت تو خیلی بدی اصلاً فکر نمیکردم یه زن آن هم تو بتواند این قدر راحت به شوهرش خیانت کند. آن هم شوهر تو که عشقش به تو ضرب المثل بین ما شده.
بعد در حالی که اشکاش رو پاک میکرد با دو کاسه پر از اشک چشماش به من نگاه کرد و گفت برو خودت را درمان کن. من تا وقتی حالت خوب نشه حاضر نیستم با تو باشم. من که غافل گیر شده بودم به او گفتم خب دعا کن این امتحان را خدا برایم پیش نیاره ….هنوز حرفم تمام نشده بود که فرزانه از روی تأسف سری تکان داد و بعد نفس عمیقی کشید و رفت.
#ادامهدارد...
🆔 @AhkamStekhare
#داستانعبرتآموز
#ناسپاس
✅ قسمت هشتم
من که شوکه شده بودم کمی تو حال خودم بودم راستش کار فرزانه برایم خیلی عجیب بود اصلا فکرش را نمیکردم داستانم با او به این جا ختم شود. با خودم گفتم این از حسودیشه که نمیتونه ببینه یه آدم میتونه یکی رو این قدر دوست داشته باشه چیزی که فقط تو رمانها میخوند و فیلمهای هندی میدید الان جلوی چشمانش حی و حاضره. از جایم بلند شدم گردهای لباسم را تکاندم و به طرف منزل راه افتادم.
روزها سپری میشد وقتی میخواستم بخوابم فرزانه با قیافهای عبوس و چشمانی پر اشک جلوی چشمانم ظاهر میشد. وضعیت خوابم به هم ریخته بود. میدانستم که کارم اشتباه است اما شده بودم مانند ماشینی که قدرت موتور ناچیزی دارد و میخواهد از گردنهای بالا برود.
خیلی گریه میکردم مستأصل شده بودم. وقتی شوهرم از سرکار به من تماس میگرفت میخواستم از احساس گناه بمیرم. شوهرم متوجه حال بدم شده بود همه جوره میخواست به من کمک کند ولی من نمیدانستم چه کار باید بکنم چندبار خواستم به او داستانم را بگویم اما وقتی شروع میکردم قلبم تند تند میزد… یادم میافتاد به حرفهایش که در مراسم عقد یکبار به شوخی گفت: تو زندگی من یک حساسیت خاصی دارم؛ اگر خدای نکرده ببینم با کسی هستی یا یه کاری دست خودم میدهم یا خانواده تویا اون مرد را به عزا مینشونم…
#ادامهدارد...
🆔 @AhkamStekhare
#داستانعبرتآموز
#ناسپاس
✅ قسمت دهم(پایانی)
فرشید که مات و مبهوت از کارم مانده بود سرم را در آغوشش گرفت و موهایم را نوازش میکرد و با من اشک میریخت و با صدای حزینش می گفت اشکالی نداره گریه کن گریه کن تا سبک بشی. این مهر و محبتش داشت منرا میکشت و من در آن حال با خودم میگفتم: خدایا من رو بکش نمیخواهم، نمیخواهم این قدر شاهدی پلیدی خودم باشم… فرزانه درست میگفت من به یک حیوان تبدیل شدهام.
کمی بعد هق هق کنان گفتم فرشید من حالم خوب نیست کمکم کن میخواهم از مشاور کمک بگیریم و او من را تشویق کرد تا از مشاور کمک بگیرم. این روزها توانستهام منصور را فراموش کنم و احساسم نسبت به خودم بهتر است، چون برای زندگیم و برای فراموش کردن او تلاش زیادی کردم.
همیشه ممنون خداوند هستمکه دستم رو گرفت و اجازه نداد تا در اعمال پر از گناه خودم غرق بشم.
#پایان
🆔 @AhkamStekhare