eitaa logo
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
7.1هزار دنبال‌کننده
17.7هزار عکس
2.6هزار ویدیو
148 فایل
🌐کانال‌رسمے شهیداحمدمَشلَب🌐 🌸زیر نظر خانواده شهید🌸 هم زیبا بود😎 هم پولدار💸 نفر7دانشگاه👨🏻‍🎓 اما☝🏻 بہ‌ تموم‌ مادیات پشت پا زد❌ و فقط بہ یک نفر بلہ گفت✅ بہ #سیدھ_زینب❤ حالا کہ دعوتت کرده بمون @shahiidsho_pv ادمین شرایط: @AHMADMASHLAB1374
مشاهده در ایتا
دانلود
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
#رمان_حورا #قسمت_پنجاه_و_ششم حورا کلافه مشغول بررسی برنامه اش بود که صدای در آمد و بعد هم مارال وا
_ یعنی این که خانم گل باید دو تا سجده بری که ذکرش اینه "بسم الله و بالله و توکلتُ علی الله اللهم صل علی محمد و آل محمد" _آها ممنون حورا جونم. خیلی لطف کردی. _ فدات بشم عزیزکم. فقط چادر و جانمازت رو نبر من موقع اذان برات میارم که مامانت نبینن باز ازت بگیرن. _ اها آره باشه پیش شما.من برم که تکلیف ریاضی دارم، فعلا. مارال که رفت حورا نفس راحتی کشید و خدا را شکر کرد که لااقل توانسته مارال را به راه راست بکشاند. خوشحال از اینکه مارال این همه به نمازش اهمیت می داد به سراغ برنامه اش رفت و به هدی زنگ زد. _ سلام علیکم حاج خانم حورا. خوبیایی؟ _ سلام خانمی خوبم تو چطوری؟ چه می کنی؟ مامان اینا خوبن؟ _خوبم فدات بی کارم مونده بودم چی کار کنم که زنگیدی. حالا فرمایش؟ _بی ادب زنگ زدم از برنامه ات بپرسم. _ برنامه چی؟؟؟ _ دانشگاه دیگه. مگه نمی خوای ادامه بدی؟ بیا انتخاب واحد کنیم. _ وای حورا حوصله داری از دست تو. بزار یک مدت بدون درس زندگی کنیم @AhmadMashlab1995
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿ #رمان_لیلا 🌷🍃🍂 #قسمت_پنجاه_و_پنجم صدايش  به  قدري  گرم  و گيرابود  كه  همه  از پير و جوان
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿ 🌷🍃🍂 چه  اتفاقي  افتاده ؟ زهره  بازوان  ليلا را مي گيرد و به  آرامي  مي گويد: «امين  حالش  خوبه ... الان  هم تو خونه  خوابيده ... ليلا بي معطلي  به  درون  اتاق  مي رود  امين  را مي بيند كه  درگوشه اي  از اتاق  خوابيده  سراسيمه  به  طرفش  مي رود  دست  بر صورت  فرزندمي كشد  و سر تا پاي  او را ورانداز مي كند، با اطمينان  از سلامتي  او نفس  راحتي كشيده  و پشت  به  ديوار مي چسباند: - خدايا شكرت ! شكرت ! كه  امينم  سالمه ... اتفاقي  براش  نيفتاده  از صداي  زهره  چشمانش  را باز مي كند، زهره  مقابل  او به  آرامي  مي نشيند چشم هايش  گريان  است  ليلا به  طرف  او خَم  مي شود و با تعجب  مي گويد: - زهره  جان ! چي  شده ؟ چه  اتفاقي  افتاده ؟  همسايه ها اين جا چكار مي كنن ؟ زهره  لب  برمي چيند،  با صداي  خفه  و گرفته اي  مي گويد: - حاج  خانم ... حاج  خانم ... *** ليلا دستي  به  سنگ  قبر مي كشد  سرخي  واژة  شهيد در سينة  سفيد سنگ خودنمايي  مي كند  و نقش  دو لالة  كوچك  در دو گوشة  سنگ  قبر. ... ✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿ 🌷🍃🍂 به  عكس  حسين  مي نگرد. هاله اي  از اشك  در چشمانش  موج  مي زند: «حسين ! خوش  به  حالت ، مادرت  اومد پيشت ...  كاش  به  اين  زودي  ما رو تنهانمي گذاشت من  و امين  خيلي  دوستش  داشتيم امين  اين  چند روزه  خيلي  بهانشومي گيره ... حسين ! خيلي  تنها شديم ... خونه  بعد از شماها خيلي  سوت  و كوره ... توچراغ  خونه  بودي  و حاج  خانم  چشم  و چراغ  خونه ... خونه  بدون  شماها... ديگه خونه  نيست ...  حسين ! من  بيشتر براي  امين  ناراحتم ... براي  امين ... كمكم  كن !كمكم  كن » ظرف  آب  را روي  سنگ  واژگون  كرده ، دست  روي  آن  مي كشد زير لب  با ناله مي گويد:  «حسين ! راهي  پيش  پام  بگذار... درمانده ام ... مي فهمي ... درمانده .» سرش  را روي  قبر مي گذارد و بلندبلند گريه  مي كند  ناگاه  دستي  رابرشانه اش  احساس  مي كند  سرش  رابه  آرامي  بالا مي آورد و اشك هايش  را با لبة چادر پاك  مي كند  . زني  را مقابل  خود مي بيند، حائل  ميان  او و خورشيد. ساية  زن ،دامن گستر بر او افتاده  است چندين بار پلك  مي زند، او را زني  بلند بالا مي يابد  باچهره اي  خراشيده  از غم  و چشم  بر پشت  پا دوخته  لحن  آرام  كلامش  رامي شنود: - شما ليلا خانم  هستين ؟ همسر آقا حسين  ليلا جا مي خورد و با تعجب  مي پرسد: ـ ببخشید خانم! ... نویسنده ;مرضیه شهلایی @AhmadMashlab1995