eitaa logo
شور زندگے بر باد رفته
836 دنبال‌کننده
226 عکس
20 ویدیو
0 فایل
Say you'll see me again, even if it's only in your. wildest dreams.
مشاهده در ایتا
دانلود
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، یاسیِ خاکستری بودی؛ رنگی که انگار یک روز یاسیِ پررنگی بوده و سال‌ها زیر نور پنجره مانده تا آرام‌آرام رنگ ببازد. نه غمگین بودی، نه شاد؛ بیشتر شبیه عصرهایی که هنوز هوا روشن است، اما چراغ‌های خانه یکی‌یکی روشن شده‌اند. رنگ یک پیراهن قدیمی، جلد دفترچه‌ای که گوشه‌هایش تا خورده، یا دیواری که سال‌ها شاهد رفت‌وآمد آدم‌ها بوده.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویری از زنی سفیدپوش بودی؛ چروک‌های صورتش سال‌های زیادی را پشت سر گذاشته بودند و روبه‌روی دریا نشسته بود و خانه‌ای را می‌کشید که آن‌سوی آب، میان مه پیدا بود. هر روز همان‌جا می‌آمد و همان خانه را می‌کشید. مردم محله می‌گفتند سال‌ها پیش، وقتی جوان بوده، همراه همسرش در آن خانه زندگی می‌کرده. یک صبح، مرد برای کار از خانه بیرون رفته و دیگر برنگشته. زن سال‌ها منتظر مانده بود، اما هیچ خبری از او نرسیده بود. بعد از آن، زن به این طرف دریا آمده بود؛ اما هیچ‌وقت نتوانسته بود خانه را فراموش کند. سال‌ها گذشت. یک روز دختر جوانی که هر روز نقاشی‌هایش را می‌دید، پرسید: هنوز منتظرش هستید؟ زن قلم‌مو را کنار گذاشت و گفت: نه. دختر با تعجب پرسید: پس چرا هنوز این خونه رو می‌کشید؟ زن به بوم نگاه کرد و آرام گفت: چون اون آخرین جاییه که هردومون توش جوان بودیم.
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، زیتونی بودی؛ رنگ چمدان‌های قدیمی، صندلی‌های چوبی باغ و پرده‌هایی که سال‌ها نور خورشید از میانشان گذشته بود. رنگی آرام و کمی خاک‌گرفته، اما نه بی‌روح؛ انگار زمان روی آن نشسته، بی‌آنکه توانسته باشد زیبایی‌اش را از بین ببرد. زیتونی، رنگ چیزهایی بود که قرار نبود چشمگیر باشند؛ اما هرچه بیشتر نگاهشان می‌کردی، بیشتر به دلت می‌نشستند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویری از دختری بودی که عروسکی را در آغوش گرفته و می‌خندد؛ درحالی‌که یک چشمش نمی‌بیند. آن روز قرار بود برای اولین بار همراه خانواده‌اش به مدرسه‌ی جدیدش برود. دختر از صبح حرف نمی‌زد و فقط عروسکش را بغل کرده بود. وقتی برای عکس گرفتن صدایش کردند، عروسک را جلوی صورتش گرفت و خندید. چند سال بعد، عکس را اتفاقی لای کتابی پیدا کرد. پشت عکس با خط مادرش نوشته بود:‌ اولین روز مدرسه. دختر چند لحظه به عکس خیره ماند. آن روز را تقریباً فراموش کرده بود؛ حتی یادش نمی‌آمد چرا عروسکش را آن‌قدر محکم بغل کرده بود. عکس را روی میز گذاشت و رفت سراغ مادرش. وسط حرف‌هایشان ناگهان پرسید: مامان، عروسکم کجاست؟ مادر کمی فکر کرد و گفت: همون موقع‌ها گمش کردی، یادت نیست؟ دختر دوباره به عکس نگاه کرد؛ به عروسکی که هنوز یک چشم داشت و لبخند می‌زد.
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، ارغوانیِ تیره بودی؛ رنگی شبیه جوهر خشک‌شده روی کاغذهای قدیمی، وقتی چند بار روی یک کلمه خط کشیده‌اند اما هنوز می‌شود حدس زد زیر آن خط‌ها چه نوشته بوده. رنگِ شب‌هایی که چراغ اتاق روشن است و پنجره تاریک، رنگِ گل‌هایی که لای دفترچه‌ای قدیمی خشک شده‌اند و رنگشان به مرور عوض شده، اما هنوز شکلشان را حفظ کرده‌اند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویری از پسربچه‌ای بودی که پای تخته‌ی گچی ایستاده و اسم خودش را با حروفی کج‌وکوله نوشته. او تازه نوشتن یاد گرفته بود و هر روز اسمش را روی دفترش می‌نوشت، اما همیشه یک حرفش را اشتباه می‌نوشت. معلم بارها شکل درستش را کنارش نوشته بود و از او می‌خواست دوباره امتحان کند. آن روز، برای اولین بار، پسرک اسمش را درست نوشت. آن‌قدر ذوق کرده بود که اجازه گرفت آن را روی تخته بنویسد تا همه ببینند. بچه‌ها خندیدند؛ اما پسرک این بار پاکش نکرد. فقط ایستاد و به اسم خودش نگاه کرد. برای اولین بار، اسمش برای خودش شبیه اسم یک آدم بزرگ بود.
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، سبزِ خاکستریِ تیره بودی؛ رنگ نیمکت‌های چوبیِ مدرسه‌های قدیمی، جلد دفترهایی که سال‌ها تهِ کیف مانده‌اند و پرده‌هایی که آفتاب کم‌کم رنگشان را برده. رنگی تیره و خاک‌خورده؛ انگار سال‌ها از رویش گذشته، اما هنوز چیزی از روزهای اولش را نگه داشته. نه رنگی که به چشم بیاید،رنگی که باید کمی بیشتر نگاهش کنی تا بفهمی هنوز چقدر زنده است.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک تصویر قدیمی بودی، تصویری از دختر شیرین‌زبانی بودی که سر سفره‌ی عید، برای برادرش شکلکی درآورده و عکس را خراب کرده. چند روز قبل از عید، وقتی با پدرش برای خرید بیرون رفته بود، چشمش به چند جوجه‌ی رنگارنگ افتاد. دست پدرش را کشید و گفت: بابااا، اینا رو بخریم؟ پدر نگاهی به جوجه‌ها انداخت و گفت:باشه، ولی به یه شرط. دختر می‌دانست شرط چیست. هر سال موقع عکس عید یا وسط عکس شکلک درمی‌آورد، یا تکان می‌خورد، یا درست همان لحظه‌ای که همه آماده بودند، می‌خندید. پدر گفت: امسال توی عکس درست می‌شینی و اذیت نمی‌کنی. دختر خیلی جدی گفت: قول می‌دم. جوجه‌ها را خریدند. روز عید، همه سر سفره نشستند و دوربین آماده شد. دختر چند ثانیه صاف نشست، بعد به برادرش نگاه کرد و دوباره شکلک درآورد. عکس گرفته شد. پدر فقط به او نگاه کرد و گفت: پس جوجه‌ها رو برای همین قولت خریدیم؟