eitaa logo
شور زندگے بر باد رفته
836 دنبال‌کننده
226 عکس
20 ویدیو
0 فایل
Say you'll see me again, even if it's only in your. wildest dreams.
مشاهده در ایتا
دانلود
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، خاکستریِ سربی بودی؛ رنگ آسمان درست قبل از باران، پنجره‌های خیس و دیوارهایی که سال‌هاست آفتاب درست‌وحسابی ندیده‌اند. رنگی سرد و سنگین؛ نه کاملاً سیاه، نه آن‌قدر روشن که چیزی را پنهان نکند. رنگی که انگار همیشه چیزی را به خاطر دارد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک تصویر قدیمی بودی، تصویری از چند دوست بودی که روی کاپوت یک ماشین قدیمی نشسته‌اند؛ یکی عینک آفتابی زده، یکی ضبط را گرفته و بقیه با صدای بلند با آهنگ می‌خوانند. همه‌چیز از یک بریم یه دور بزنیم ساده شروع شده بود. نیم ساعت بعد، ماشین وسط جاده خاموش شد. هیچ‌کس نمی‌دانست مشکل چیست، اما همه با اعتمادبه‌نفس زیادی مشغول حدس زدن بودند. آخرش راننده کاپوت را بالا زد، چند ثانیه به موتور خیره شد و گفت: خب… معلومه مشکل از ماشینه. بقیه زدند زیر خنده. تا رسیدن کمک، همان‌جا روی کاپوت نشستند، آهنگ گذاشتند و تصمیم گرفتند این خراب شدن ماشین را هم جزو برنامه حساب کنند.
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، قرمز مرجانیِ رنگ‌ورورفته بودی؛ همان رنگی که یک‌جورهایی بین قرمز، زرد و سبز گیر کرده و انگار سال‌ها آفتاب ساحل ازش گذشته. رنگِ پیراهن‌های ساحلی قدیمی، صندلی‌های پلاستیکی کنار دریا و عکس‌هایی که از بس دست‌به‌دست شده‌اند، گوشه‌هایشان نرم شده.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویر زنی بودی با لباس بلند و مشکی، نشسته روبه‌روی دوربین؛ پشت سرش پرده‌های سنگین و یک پنجره‌ی بلند دیده می‌شد و روی صورتش غمی بود که حتی لبخند کوچکش هم نمی‌توانست پنهانش کند. او دختر بزرگ خانواده بود و قرار بود پس از مرگ پدرش، صاحب تمام خانه و زمین‌های اطراف شود. اما یک هفته پیش از مراسم، تمام دارایی‌اش را فروخت و پولش را بی‌خبر میان خدمتکاران و خانواده‌های فقیر روستا تقسیم کرد. صبح روز بعد، خانه را ترک کرد. سال‌ها گذشت و هیچ‌کس نفهمید کجا رفته است. فقط یک پرتره از او در تالار خانه باقی ماند؛ همان پرتره‌ای که شب قبل از رفتنش گرفته بودند. وقتی قاب را سال‌ها بعد باز کردند، پشت عکس یک جمله نوشته شده بود: نمی‌خواستم صاحب خانه باشم؛ می‌خواستم یک‌بار، صاحب زندگی خودم باشم.
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، قرمز شرابیِ تیره بودی؛ رنگ مخمل صندلی‌های قدیمی، پرده‌های سنگین تالارها و جلد چرمی کتاب‌هایی که سال‌ها در یک کتابخانه‌ی ساکت مانده‌اند. رنگی عمیق و سنگین، اما نه غمگین؛ انگار گرمای خودش را زیر لایه‌ای از سال‌ها پنهان کرده باشد. رنگی که در نور کم، آرام‌تر و تیره‌تر می‌شود و زیر نور آفتاب، هنوز رگه‌ای از سرخیِ قدیمی‌اش را نشان می‌دهد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویر دختری بودی با لباس سواری تیره، ایستاده کنار اسبی سفید در حیاط یک عمارت قدیمی. موهایش را پشت سر بسته بود و دستش را آرام روی گردن اسب گذاشته بود. آن روز قرار بود اسب را بفروشند. خریدار عصر می‌آمد و همه‌چیز از قبل آماده شده بود. دختر اما از صبح اسب را برای مسابقه‌ای که همان روز برگزار می‌شد آماده کرده بود؛ مسابقه‌ای که مدت‌ها برایش تمرین کرده بود و کسی در خانه از آن خبر نداشت. عصر، سوار اسب شد و به میدان مسابقه رفت. نفر اول نشد، اما تا آخرین لحظه ادامه داد و وقتی از خط پایان گذشت، صدای تشویق جمعیت را شنید. وقتی به عمارت برگشت، خریدار رفته بود و اسب هنوز در اصطبل بود. دختر جامش را روی طاقچه گذاشت و کنار پنجره ایستاد. برای اولین بار، به جای فکر کردن به چیزی که ممکن بود از دست بدهد، به چیزی فکر می‌کرد که به دست آورده بود.
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، صورتی چای‌خانه‌ای بودی؛ صورتیِ گرم و کمی کدر که بین صورتی، کرم و ته‌رنگی از قهوه‌ای قرار گرفته. رنگ فنجان‌های ظریف چای، جعبه‌های قدیمی شیرینی و پارچه‌های گل‌دار خانه‌های قدیمی. رنگی آرام بودی،انگار گرمای یک عصر طولانی را در خودش نگه داشته باشی. آن‌قدر خاص که اگر میان ده‌ها رنگ تند قرار بگیری، باز هم چشم آخر سر روی تو می‌ایستد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک تصویر قدیمی بودی، تصویری از دختری شاد و شجاع بودی که بر فراز کوهی ایستاده بود، دست‌هایش را برای پرواز گشوده بود و دره‌ای عمیق زیر پایش دهان باز کرده بود. صبح، وقتی به کوه رسیده بودند، دوستانش هرکدام سنگی از مسیر برداشته و اسمشان را روی آن نوشته بودند تا یادگاری بماند. دختر اما سنگی برنداشت. گفت: من می‌خوام چیزی بذارم که وقتی برگشتم، هنوز سر جاش نباشه. کسی نفهمید منظورش چیست. کمی بعد، خودش را به بلندترین نقطه رساند، کاغذ کوچکی را از جیبش بیرون آورد و اسمش را روی آن نوشت. بعد کاغذ را به باد سپرد. کاغذ چند لحظه در هوا چرخید و بعد، خیلی دورتر، میان درخت‌های پایین کوه ناپدید شد. دختر دست‌هایش را باز کرد و خندید. دوستانش هنوز دنبال سنگی می‌گشتند که اسمش را روی آن بنویسد.