For you
اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویر زنی بودی با لباس بلند و مشکی، نشسته روبهروی دوربین؛ پشت سرش پردههای سنگین و یک پنجرهی بلند دیده میشد و روی صورتش غمی بود که حتی لبخند کوچکش هم نمیتوانست پنهانش کند.
او دختر بزرگ خانواده بود و قرار بود پس از مرگ پدرش، صاحب تمام خانه و زمینهای اطراف شود.
اما یک هفته پیش از مراسم، تمام داراییاش را فروخت و پولش را بیخبر میان خدمتکاران و خانوادههای فقیر روستا تقسیم کرد.
صبح روز بعد، خانه را ترک کرد.
سالها گذشت و هیچکس نفهمید کجا رفته است.
فقط یک پرتره از او در تالار خانه باقی ماند؛ همان پرترهای که شب قبل از رفتنش گرفته بودند.
وقتی قاب را سالها بعد باز کردند، پشت عکس یک جمله نوشته شده بود:
نمیخواستم صاحب خانه باشم؛ میخواستم یکبار، صاحب زندگی خودم باشم.
📦
اگر یک رنگ قدیمی بودی، قرمز شرابیِ تیره بودی؛ رنگ مخمل صندلیهای قدیمی، پردههای سنگین تالارها و جلد چرمی کتابهایی که سالها در یک کتابخانهی ساکت ماندهاند.
رنگی عمیق و سنگین، اما نه غمگین؛ انگار گرمای خودش را زیر لایهای از سالها پنهان کرده باشد. رنگی که در نور کم، آرامتر و تیرهتر میشود و زیر نور آفتاب، هنوز رگهای از سرخیِ قدیمیاش را نشان میدهد.
For you
اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویر دختری بودی با لباس سواری تیره، ایستاده کنار اسبی سفید در حیاط یک عمارت قدیمی. موهایش را پشت سر بسته بود و دستش را آرام روی گردن اسب گذاشته بود.
آن روز قرار بود اسب را بفروشند. خریدار عصر میآمد و همهچیز از قبل آماده شده بود.
دختر اما از صبح اسب را برای مسابقهای که همان روز برگزار میشد آماده کرده بود؛ مسابقهای که مدتها برایش تمرین کرده بود و کسی در خانه از آن خبر نداشت.
عصر، سوار اسب شد و به میدان مسابقه رفت.
نفر اول نشد، اما تا آخرین لحظه ادامه داد و وقتی از خط پایان گذشت، صدای تشویق جمعیت را شنید.
وقتی به عمارت برگشت، خریدار رفته بود و اسب هنوز در اصطبل بود.
دختر جامش را روی طاقچه گذاشت و کنار پنجره ایستاد.
برای اولین بار، به جای فکر کردن به چیزی که ممکن بود از دست بدهد، به چیزی فکر میکرد که به دست آورده بود.
📦
اگر یک رنگ قدیمی بودی، صورتی چایخانهای بودی؛ صورتیِ گرم و کمی کدر که بین صورتی، کرم و تهرنگی از قهوهای قرار گرفته. رنگ فنجانهای ظریف چای، جعبههای قدیمی شیرینی و پارچههای گلدار خانههای قدیمی.
رنگی آرام بودی،انگار گرمای یک عصر طولانی را در خودش نگه داشته باشی. آنقدر خاص که اگر میان دهها رنگ تند قرار بگیری، باز هم چشم آخر سر روی تو میایستد.
For you
اگر یک تصویر قدیمی بودی، تصویری از دختری شاد و شجاع بودی که بر فراز کوهی ایستاده بود، دستهایش را برای پرواز گشوده بود و درهای عمیق زیر پایش دهان باز کرده بود.
صبح، وقتی به کوه رسیده بودند، دوستانش هرکدام سنگی از مسیر برداشته و اسمشان را روی آن نوشته بودند تا یادگاری بماند. دختر اما سنگی برنداشت.
گفت: من میخوام چیزی بذارم که وقتی برگشتم، هنوز سر جاش نباشه.
کسی نفهمید منظورش چیست.
کمی بعد، خودش را به بلندترین نقطه رساند، کاغذ کوچکی را از جیبش بیرون آورد و اسمش را روی آن نوشت. بعد کاغذ را به باد سپرد.
کاغذ چند لحظه در هوا چرخید و بعد، خیلی دورتر، میان درختهای پایین کوه ناپدید شد.
دختر دستهایش را باز کرد و خندید.
دوستانش هنوز دنبال سنگی میگشتند که اسمش را روی آن بنویسد.
📦
اگر یک رنگ قدیمی بودی، آبی فیروزهایِ رنگباخته بودی؛ آبیِ سنگهای قدیمی و کاشیهایی که سالها زیر آفتاب ماندهاند و کمی از روشنیشان را از دست دادهاند.
رنگی بین آبی و سبز، با آن تیرگیِ ظریفی که زمان روی رنگهای قدیمی مینشاند. نه غمگین بودی و نه پرزرقوبرق؛ بیشتر شبیه تکهای آسمان بودی که گوشهی یک عکس قدیمی گیر افتاده باشد.
For you
اگر یک تصویر قدیمی بودی، تصویری از دوچرخهای زنگزده بودی که میان دشتی پر از شقایق رها شده بود؛ سبد کوچکش از کتاب و کاغذهای مچاله پر بود و روسری سفیدی از فرمانش در باد میرقصید.
صاحب دوچرخه هر تابستان، روزی را برای خودش انتخاب میکرد و بیخبر از همه، دل به جاده میزد؛ هر بار مقصدی تازه روی تکهکاغذی مینوشت و پیش از تاریکی برمیگشت.
آن تابستان، اما، برگشتی در کار نبود.
صبح روز بعد، دوچرخه را همانجا پیدا کردند؛ کتابها هنوز در سبد بودند و روی آخرین کاغذ، نقشهی مسیری با مداد کشیده شده بود.
مسیر از میان دشت میگذشت، به رودخانه میرسید و درست جایی که جاده تمام میشد، خط مداد هم ناتمام میماند.
هیچکس نفهمید صاحب دوچرخه تا کجا رفته بود.
فقط دوچرخه ماند میان همان شقایقها، با روسری سفیدی که هنوز در باد تکان میخورد.
📦
اگر یک رنگ قدیمی بودی، کرمِ قهوهایِ کاهی بودی؛ رنگ کاغذهایی که سالها میان کتاب ماندهاند، دیوارهای گِلی زیر نور آفتاب و چوبی که رنگش را از گذر زمان گرفته.
رنگی گرم و آرام بودی؛ نه کاملاً کرم، نه آنقدر قهوهای که تیره به نظر برسی. رنگی که انگار کمی از خاکِ جاده، بوی کتابهای قدیمی و گرمای آفتاب را با خودش قاطی کرده باشد.