eitaa logo
شور زندگے بر باد رفته
836 دنبال‌کننده
226 عکس
20 ویدیو
0 فایل
Say you'll see me again, even if it's only in your. wildest dreams.
مشاهده در ایتا
دانلود
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، آبی فیروزه‌ایِ رنگ‌باخته بودی؛ آبیِ سنگ‌های قدیمی و کاشی‌هایی که سال‌ها زیر آفتاب مانده‌اند و کمی از روشنی‌شان را از دست داده‌اند. رنگی بین آبی و سبز، با آن تیرگیِ ظریفی که زمان روی رنگ‌های قدیمی می‌نشاند. نه غمگین بودی و نه پرزرق‌وبرق؛ بیشتر شبیه تکه‌ای آسمان بودی که گوشه‌ی یک عکس قدیمی گیر افتاده باشد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک تصویر قدیمی بودی، تصویری از دوچرخه‌ای زنگ‌زده بودی که میان دشتی پر از شقایق رها شده بود؛ سبد کوچکش از کتاب و کاغذهای مچاله پر بود و روسری سفیدی از فرمانش در باد می‌رقصید. صاحب دوچرخه هر تابستان، روزی را برای خودش انتخاب می‌کرد و بی‌خبر از همه، دل به جاده می‌زد؛ هر بار مقصدی تازه روی تکه‌کاغذی می‌نوشت و پیش از تاریکی برمی‌گشت. آن تابستان، اما، برگشتی در کار نبود. صبح روز بعد، دوچرخه را همان‌جا پیدا کردند؛ کتاب‌ها هنوز در سبد بودند و روی آخرین کاغذ، نقشه‌ی مسیری با مداد کشیده شده بود. مسیر از میان دشت می‌گذشت، به رودخانه می‌رسید و درست جایی که جاده تمام می‌شد، خط مداد هم ناتمام می‌ماند. هیچ‌کس نفهمید صاحب دوچرخه تا کجا رفته بود. فقط دوچرخه ماند میان همان شقایق‌ها، با روسری سفیدی که هنوز در باد تکان می‌خورد.
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، کرمِ قهوه‌ایِ کاهی بودی؛ رنگ کاغذهایی که سال‌ها میان کتاب مانده‌اند، دیوارهای گِلی زیر نور آفتاب و چوبی که رنگش را از گذر زمان گرفته. رنگی گرم و آرام بودی؛ نه کاملاً کرم، نه آن‌قدر قهوه‌ای که تیره به نظر برسی. رنگی که انگار کمی از خاکِ جاده، بوی کتاب‌های قدیمی و گرمای آفتاب را با خودش قاطی کرده باشد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک تصویر قدیمی بودی، تصویر کودکی بودی که بالای چرخ‌وفلکی در شبی سرد و بهاری نشسته بود؛ میان صدای خنده‌ی بچه‌ها، نگاهی ترسیده داشت و لب‌هایش مردد مانده بودند که به خنده باز شوند یا از ترس جیغ بکشند. مادرش پایین، کنار نرده‌ها ایستاده بود و هر بار که چرخ‌وفلک از جلویش رد می‌شد، برایش دست تکان می‌داد. چند دور بعد، باران گرفت. مردم یکی‌یکی از شهربازی رفتند و چراغ غرفه‌ها خاموش شد. مادر هنوز منتظر بود. وقتی چرخ‌وفلک ایستاد، کودک از پله‌ها پایین پرید و به طرف مادر دوید؛ اما کنار نرده‌ها کسی نبود. برای اولین بار، واقعاً ترسید. در شهربازی خالی قدم می‌زد و مادرش را صدا نمی‌کرد؛ فقط به هر طرف نگاه می‌کرد، انگار اگر اسمش را بلند بگوید، ممکن است اتفاق بدی بیفتد. ناگهان صدای آشنایی از پشت سرش آمد: اینجایی؟ برگشت. مادرش با یک چتر زرد چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود. برای پیدا کردن او سمت نگهبانی رفته بود ؛کودک چیزی نگفت. فقط دوید و دست مادرش را گرفت. مادر چتر را بالاتر برد و هر دو از شهربازی بیرون رفتند. کودک هنوز گاهی پشت سرش را نگاه می‌کرد؛ چرخ‌وفلک در تاریکی ایستاده بود و چراغ‌هایش یکی‌یکی خاموش می‌شدند. اما دست مادر گرم بود. و برای آن شب، همین کافی بود.
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، صورتیِ خاکستریِ باران‌خورده بودی؛ صورتیِ کم‌رنگ و خنثایی که مقدار کمی خاکستری در آن نشسته و از تندی و روشنیِ صورتی کم کرده است. شبیه رنگ دیوارهای قدیمی بعد از باران، پارچه‌های صورتیِ رنگ‌ورورفته و آسمانی ابری‌ست که نور غروب، ته‌رنگی صورتی به آن داده. نه کاملاً سرد است و نه گرم؛ آرام و خاموش، با رنگی محو که انگار سال‌ها زیر نور و باران مانده باشد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویر گربه‌ی سفیدی بودی که در آغوش پسری خوابیده؛ پسر کنار پنجره نشسته بود و آرام دستش را دور بدن گربه حلقه کرده بود. گربه را چند روز قبل، خیس و لرزان، جلوی در خانه پیدا کرده بود. از همان روز، هرجا پسر می‌رفت، گربه هم دنبالش می‌رفت و شب‌ها در آغوشش می‌خوابید. اما آن روز، پسر مجبور بود خانه را ترک کند. چمدانش کنار در آماده بود و اتاق تقریبا خالی شده بود. گربه خوابیده بود و نمی‌دانست قرار است دیگر صدای قدم‌های پسر را در این خانه نشنود. پسر مدت زیادی همان‌جا نشست. بعد گربه را آرام روی پتویش گذاشت، آخرین نگاه را به اتاق انداخت و از خانه بیرون رفت. صبح روز بعد، گربه کنار در نشسته بود و هر بار صدای قدمی از راهرو می‌آمد، سرش را بلند می‌کرد. اما پسر دیگر هیچ وقت برنگشت.
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، آبیِ کبود بودی؛ آبیِ عمیق و تیره‌ای که آن‌قدر به سیاهی نزدیک شده که در نور کم، تقریباً سیاه به نظر می‌رسد. رنگ جوهرهای قدیمی، پارچه‌های کبودشده و آسمان درست پیش از یک شب طولانی. رنگی سنگین و آرام بودی؛ نه از آن آبی‌هایی که حس آزادی می‌دهند، از آن‌هایی که آدم را برای چند لحظه ساکت می‌کنند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویر خانه‌ای بودی در آخرین ساعت عصر؛ حیاطی خالی، چند صندلی کنار هم، یک لیوان چای نیمه‌خورده روی میز و طنابی که هنوز لباس‌های شسته‌شده از آن آویزان بود. هیچ‌کس آنجا نبود، اما همه‌چیز طوری به نظر می‌رسید که انگار آدم‌ها فقط چند دقیقه پیش رفته‌اند. روی یکی از صندلی‌ها، شالی افتاده بود؛ همان شالی که صاحبش همیشه موقع خندیدن روی شانه‌اش می‌انداخت. از داخل خانه صدای رادیو می‌آمد و پنجره‌ی نیمه‌باز، پرده را آرام تکان می‌داد. روی میز، کنار لیوان چای، بشقابی از شیرینی‌های تازه مانده بود؛ انگار قرار بود کسی برگردد و یکی از آن‌ها را بردارد. حیاط خالی بود، اما عجیب‌ترین چیز این بود که گاهی صدای خنده‌ای از داخل خانه می‌آمد. شاید کسی هنوز آنجا بود؛ فقط در هیچ‌کدام از اتاق‌ها پیدا نمی‌شد.