آفتابا چهخبر این همه راه آمدهای تا که به این خاکِ غریبی برسی؟
- هوشنگ ابتهاج
از من ای آرامِ جان، احوالِ صائب را مپرس
خاطرِ آسودهای داری، چه آزارم تو را...؟
#صائبتبریزی
-اونم تورو دوست داشت ؟!
+بله . .
-خودش بهت گفت؟
+نه
-پس چی؟!
+میدونی من بهش کتاب میدادم و اون لای هر کتاب گل میذاشت . .
هیچگاه بزرگسالی را چنین وحشتناک نمیدانستم..
برای اندکی شادی به اندازه دریاها گریستن،
برای ذرهای امید زندگی را زیر و رو کردن و برای عشق از تمام خود گذشتن...
ترس از آیندهای که نیامده
فرار از کنونی که درست نمیشود و
گذشتهای که دنبالمان افتاده تا پیرمان کند :)
احتمالا برایش دوران سختی بود؛
دورانی که تقلا میکرد زندگی کند،
پیشرفت کند
،خوشحال باشد،
اشک بریزد،
اما خاموش نشود،نفس بکشد بدون درد،
نترسد،بجنگد،نرود و بماند،بسازد،انسان باشد.
زنده بماند،زنده بماند،زنده بماند.
رسیدن به آدامس وسط آبنبات چوبی، خنکی اون طرف متکا، خندیدن بچه از ته دل به اداهات، راه رفتن روی جدول بغل خیابون، رسیدن به نون بستنی قیفی، نوشتن رو شیشه بخار گرفته، رسیدن به کارامل وسط بستنی شکلاتی، تعطیلی مدارس بعد اومدن برف شدید، خوردن شلیل و هلو و زردآلو زیر باد کولر، دیدن فیلم مورد علاقه ات تو تعطیلات تابستون>>>
خوشی های کوچیک زندگی.. :)💚
دلم می خواهد بروم به گوشه ای؛
و به تمام اتفاقات گذشته فکر کنم...
بار ها و بار ها مرور کنم تا ببینم چه گناهی کردم که این اتفاقات به سرم آمد...
گفتیم که عقل
از همه کاری به در آید
بیچاره فرو ماند
چو عشقش به سر افتاد...
_سعدی
کلمات اغلب قدرت بالایی دارند گاهاً
میتوانند آنچه را که وجود نداشته را از بین
ببرند و آنچه را که وجود داشته را بی ارزش
جلوه دهند