از چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
پاییز، ای مسافر خاک آلود
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز، ای ترانهء محنت بار
پاییز، ای تبسم افسرده
بر چهرهء طبیعت افسونکار
فروع فرخزاد
خیابان، یک گالریِ بیسقف است
که شیشههای شکسته ی
تابلویِ “نبود تو” را
روی دیوارِ تَرکخوردهی زمان،
به بازدیدِ باد گذاشته است.
وقتی همه چراغهای شهر خاموش شد، ما تنها دو نفری بودیم که به خاموشی نگاه کردیم، نه به تاریکی.
پاییز بود و دوستیمان ته کشیده بود، مثل فنجانهای سردِ قهوهٔ روبهرویمان.
حرفی برای گفتن نبود. فقط سکوت سنگینی بود پر از همهی آن چیزهای ناگفتهای که دیگر دیر شده بود.
تو بلند شدی. خداحافظت آرام و قطعی بود، مثل برگی که رها میشود.
و من ماندَم. نه با دلشکستگیِ آتشین، که با یک سردیِ آرام.
میدانستم دفترِاین فصلِ زندگی، بیسروصدا ورق خورده است.