وقتی همه چراغهای شهر خاموش شد، ما تنها دو نفری بودیم که به خاموشی نگاه کردیم، نه به تاریکی.
پاییز بود و دوستیمان ته کشیده بود، مثل فنجانهای سردِ قهوهٔ روبهرویمان.
حرفی برای گفتن نبود. فقط سکوت سنگینی بود پر از همهی آن چیزهای ناگفتهای که دیگر دیر شده بود.
تو بلند شدی. خداحافظت آرام و قطعی بود، مثل برگی که رها میشود.
و من ماندَم. نه با دلشکستگیِ آتشین، که با یک سردیِ آرام.
میدانستم دفترِاین فصلِ زندگی، بیسروصدا ورق خورده است.
حتی برفِ بلورینِ زمستان، با آن سفیدیِ چشم نواز، نتوانست سکوت و سردیِ باغ را پنهان کند؛ گویی هر دانه برف، روایتگر لحظهای از تاریکیِ درونِ خاک بود. و در میان این همه سفیدی، ژاکتِ قهوه ایِ کهنه ای که بر تنِ درختی خزان زده آویزان بود، همچون یادگاری گرم از ریشه ها، تنهاییِ فصل را در آغوش میکشید.
آینه به پرنده گفت: "تو آزادی"
پرنده به آینه گفت: "تو تمامِ جهان را در یک نگاه جا میدهی، اما خودت هیچجا نیستی."
از آن روز، هر بار که باران میآید، هر دو گریه میکنند، اما دلیل غم شان را فراموش کردهاند.