تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس؛ مرغی اسیرم
فروغ فرخزاد
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
فروغ فرخزاد
زمستان آن سال زود رسیده بود. سکوت عجیبی همه جا را فراگرفته بود؛ سکوتی که فقط با وزش باد تنهایی شکسته میشد... به گذشته فکر میکرد، به چهرههای محو شدهای که هر کدام نشانی از یک عشق مرده بودند. اینجا، زندگی و مرگ آنقدر به هم نزدیک بودند که گاهی فرقی بینشان نبود.
همسایه ها
_احمد محمود