افسوس که دیدگانم یارای تحمل غم را ندارند،
و سکون سنگین آهها نفسها را میدرد.
مردم، در مرداب بیخردی، خویشتن را میفروشند
و بر جان خویش تیغ میکشندآگاهانه، و بی پروا.
مولانا شمس را گفت:چه شد به آرامش رسیدی؟!
شمس پاسخ داد:
وعده بر این شد که خودم را آرام کنم،نه جهان اطرافم را امّا معجزه شد و جهان اطراف نیز آرام گشت.
غم؛ عجیبست من این واژه را یک مرد شکست خورده میبینم فرقی نمیکند تصمیم دارد بلند شود و پوسته خود را بشکند و یا با همین تن رنجور بماند در هر حال او شکست خورده و از نابودی عشقش از نداشتن آرزو هایش از گریه های شبانه اش برای تلاش بیخود غم شده و تا فردی را در آغوش میگیرد این فرد از سنگینی بارش در هم میشکند
این کلمات اوست کلمات درهم برهم غم است مردی شکست خورده با دستانی شکننده و امید های عبث بیهوده و قلبی که ذره ای عشق و دلگرمی را برای وجودی دیگر طلب میکند
و اما پایانی برای غم وجود ندارد چون پایان خود سراسر غم است!.
مشت بر دیوار و سر بر سنگ و دندان بر جگر ،
لب فرو بستیم و راهی جز شکیبایی نبود .