🔴 زبید خاتون و بهلول
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!
بهلول گفت : می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت : من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت : این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای !!!
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت : یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش!
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت : به تو نمی فروشم !!!
هارون گفت : اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت : اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم!!!
هارون ناراحت شد و پرسید : چرا؟
بهلول گفت : زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!
#
𝐀 𝐬𝐦𝐚𝐥𝐥 𝐚𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧 𝐢𝐬 𝐰𝐨𝐫𝐭𝐡 𝐚 𝐦𝐢𝐥𝐥𝐢𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐨𝐮𝐠𝐡𝐭𝐬
یک عمل کوچک ارزش یک میلیون فکر را دارد
.
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥#داستان_کوتاه_تصویری
داستانی زیبا و تکان دهنده درباره اینکه خدا کجاست و در کجای زندگی ما قرار دارد !
شاید این داستان تاثیرش روی شما از هر چیز دیگری بیشتر باشد !
پس کلیپ را باز کنید و تا انتها ببینید و بدانید دستان خدا هر لحظه در دستان شماست !🙏
✨✨✨
🌸 🌸
✨✨✨
مردی خسیس تمام داراییاش را فروخت و طلا خرید.
او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد.
مدت زیادی گذشت و او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد.
تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.
همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.
روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت.
او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش میزد.
رهگذری او را دید و پرسید:
«چه اتفاقی افتاده است؟»
مرد حکایت طلاها را بازگو کرد.
رهگذر گفت: «این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست.
تو که از آن استفاده نمیکنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟»
ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست
بلکه در استفاده از آن است.
چه بسیار افرادی هستند که پولدارند
اما ثروتمند نیستند
و چه بسیار افرادی که ثروتمندند
ولی پولدار نیستند.
✨✨✨
🌸
سلام دوستان عزیز
برای اینکه دور هم بیشتر خوش بگذرونیم
از امروز یه داستان و با هم تو این کانال دنبال میکنیم
داستان قشنگ خمار نگاهت 😍
ما رو مثل همیشه همراهی کنید ❤️
🥀🍂🥀🍂
شروع رمان😍 خمار نگاهت
#پارت_1
خسته وبی حال درخونه روبازکردم توی راهروبوی غذاپیچیده بودکه باعث شداشتهام زیاد بشه.رفتم
داخل خونه وباصدای خسته ای سلام کردم:
_ســـلام مامان ازآشپزخونه اومد بیرون وجوابم روداد:
_سلام دخترم خسته نباشی
_ممنون مامان جونم خیلی خسته ام..
قربونت برم مادر...تا تویه آبی به صورتت بزنی منم غذارومیکشم تاناهاربخوریم
-ای به چـــشم
باخستگی خودموبه اتاق رسوندم وکیفم رو روی تخت انداختم درکمدم روبازکردم بیحوصله بلوزوشلواِرآبی
روانتخاب کردم وپوشیدم ، رفتم توی دستشویی ودست وصورتم روشستم توی اینه به خودم نگاه کردم.از قیافم خندم
گرفت موهام به هم ریخته بود وچهره ی خنده داری برام ساخته بود لبخندی زدم وبادست کمی موهام رومرتب کردم
وازدستشویی اومدم بیرون ..
بااشتیاق به اشپزخونه رفتم ک ناهاربخورم.وای عاشق قرمه سبزی بودم...!همونطورکه
روی صندلی می نشستم به مامان که روبه روم نشسته بودگفتم:
- جونمی ببین سیماجون چه کرده! وای که دارم میمیرم ازگرسنگی. مامان لبخندی زدوبرام غذاکشید:
-بخورعزیزم.نوش جونت خیلی ضعیف شدی این چندوقت خیلی به خودت سخت گرفتی!
مشغول خوردن بودم وبا دهن پرگفتم:
- کی؟من؟نه بابا مامان جونم من همیشه همینطوری بودم..
- یکم بیشتربه خودت برس مادر
- چشم مادرهمیشه نگرانِ من
- کدوم مادری روسراغ داری که نگران بچش نباشه؟
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گل ها نیز مانند
بسیاری از انسان ها
و حیوانات حالات چهره دارند
بعضی از گل ها متبسم به نظر می رسند
برخی دیگر حالت غمگینی دارند
بعضی افسرده و کم رو هستند
و بقیه آن ها صاف و ساده،
صادق و درست هستند
مانند آفتابگردان با روی گشاده...
سلام صــبـــح🌤ــــــــتون بخیر
┅────💞────┅
ᵍᵉᵗ ʳⁱᵈ ᵒᶠ ⁿᵉᵍᵃᵗⁱᵛᵉ ᵉᵐᵒᵗⁱᵒⁿˢ ᵃⁿᵈ ᵗᵒˣⁱᶜ ᵃᵗᵗᵃᶜʰᵐᵉⁿᵗˢ
از شر احساسات منفی و وابستگی های سمی خلاص شوید
.