eitaa logo
عجایب
7.1هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
0 فایل
عجایب جهان هستی هدف ما بالا بردن اطلاعات عمومی و افزایش آگاهی بصورت هدفمند است.🧠💥 . با عضویت در کانال ما را همراهی کنید🌹 . از همراهی شما سپاسگزاریم .
مشاهده در ایتا
دانلود
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 داستانی زیبا و تکان دهنده درباره اینکه خدا کجاست و در کجای زندگی ما قرار دارد ! شاید این داستان تاثیرش روی شما از هر چیز دیگری بیشتر باشد ! پس کلیپ را باز کنید و تا انتها ببینید و بدانید دستان خدا هر لحظه در دستان شماست !🙏 ✨✨✨ 🌸 🌸 ✨✨✨
مردی خسیس تمام دارایی‌اش را فروخت و طلا خرید. او طلاها را در گودالی در حیاط خانه‌اش پنهان کرد. مدت زیادی گذشت و او هر روز به طلاها سر می‌زد و آنها را زیر و رو می‌کرد. تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد. همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت. روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت. او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش می‌زد. رهگذری او را دید و پرسید: «چه اتفاقی افتاده است؟» مرد حکایت طلاها را بازگو کرد. رهگذر گفت: «این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست. تو که از آن استفاده نمی‌کنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟» ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست بلکه در استفاده از آن است. چه بسیار افرادی هستند که پولدارند اما ثروتمند نیستند و چه بسیار افرادی که ثروتمندند ولی پولدار نیستند. ✨✨✨ 🌸
سلام دوستان عزیز برای اینکه دور هم بیشتر خوش بگذرونیم از امروز یه داستان و با هم تو این کانال دنبال میکنیم داستان قشنگ خمار نگاهت 😍 ما رو مثل همیشه همراهی کنید ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شروع رمان خمار نگاهت😈 دلبرررررررر🌱
‌🥀🍂🥀🍂 شروع رمان😍 خمار نگاهت خسته وبی حال درخونه روبازکردم توی راهروبوی غذاپیچیده بودکه باعث شداشتهام زیاد بشه.رفتم داخل خونه وباصدای خسته ای سلام کردم: _ســـلام مامان ازآشپزخونه اومد بیرون وجوابم روداد: _سلام دخترم خسته نباشی _ممنون مامان جونم خیلی خسته ام.. قربونت برم مادر...تا تویه آبی به صورتت بزنی منم غذارومیکشم تاناهاربخوریم -ای به چـــشم باخستگی خودموبه اتاق رسوندم وکیفم رو روی تخت انداختم درکمدم روبازکردم بیحوصله بلوزوشلواِرآبی روانتخاب کردم وپوشیدم ، رفتم توی دستشویی ودست وصورتم روشستم توی اینه به خودم نگاه کردم.از قیافم خندم گرفت موهام به هم ریخته بود وچهره ی خنده داری برام ساخته بود لبخندی زدم وبادست کمی موهام رومرتب کردم وازدستشویی اومدم بیرون .. بااشتیاق به اشپزخونه رفتم ک ناهاربخورم.وای عاشق قرمه سبزی بودم...!همونطورکه روی صندلی می نشستم به مامان که روبه روم نشسته بودگفتم: - جونمی ببین سیماجون چه کرده! وای که دارم میمیرم ازگرسنگی. مامان لبخندی زدوبرام غذاکشید: -بخورعزیزم.نوش جونت خیلی ضعیف شدی این چندوقت خیلی به خودت سخت گرفتی! مشغول خوردن بودم وبا دهن پرگفتم: - کی؟من؟نه بابا مامان جونم من همیشه همینطوری بودم.. - یکم بیشتربه خودت برس مادر - چشم مادرهمیشه نگرانِ من - کدوم مادری روسراغ داری که نگران بچش نباشه؟
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گل ها نیز مانند بسیاری از انسان ها و حیوانات حالات چهره دارند بعضی از گل ها متبسم به نظر می رسند برخی دیگر حالت غمگینی دارند بعضی افسرده و کم رو هستند و بقیه آن ها صاف و ساده، صادق و درست هستند مانند آفتابگردان با روی گشاده... سلام صــبـــح🌤ــــــــتون بخیر ┅────💞────┅
ᵍᵉᵗ ʳⁱᵈ ᵒᶠ ⁿᵉᵍᵃᵗⁱᵛᵉ ᵉᵐᵒᵗⁱᵒⁿˢ ᵃⁿᵈ ᵗᵒˣⁱᶜ ᵃᵗᵗᵃᶜʰᵐᵉⁿᵗˢ از شر احساسات منفی و وابستگی های سمی خلاص شوید‌‌ .
𝑊𝑜𝑟𝑑𝑠 𝑎𝑟𝑒 𝑟𝑒𝑝𝑒𝑎𝑡𝑒𝑑 𝑏𝑒𝑐𝑎𝑢𝑠𝑒 𝑡ℎ𝑒 𝑝𝑎𝑖𝑛𝑠 𝑎𝑟𝑒 𝑟𝑒𝑝𝑒𝑎𝑡𝑒𝑑 حرفا تکرارین چون درد ها تکرارین‌‌ .
Kimsenin sana benim kadar ihtiyacı yok هيشكى اونقدرى بهت نياز نداره كه من دارم .
✅داستان کوتاه : ✍دو برادر بودند و مادری ، هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدی. و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود . آن شخص که به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدا خوش بود برادر را گفت : امشب نیز خدمت خداوند بمن ایثار کن ؛چنان کرد . آن شب به خدمت خداوند سر بر سجده نهاد در خواب شد. دید که آوازی آمد که برادر ترا بیامرزیدیم و ترا بدو بخشیدیم . او گفت آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر مرا در کار او می کنید ؟ گفتند زیرا که آنچه تو می کنی ما از آن بی نیازیم. و لیکن مادرت از آن بی نیاز نیست که برادرت خدمت می کند . ⚘|❀ ❀|⚘ ✨✨✨
‎‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ❣🍃🌺خیلی زیباست🌺🍃 دختری با پدرش می‌خواستند از یک پُل چوبی رد شوند.پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم. دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر.پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میکند؟ مهم این است که دستم را بگیری و با هم رد شویم. دخترک گفت: فرقش این است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم، اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی کرد... این دقیقا مانند داستان رابطه‌ی ما با خداوند است، هرگاه ما دست او را بگیریم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهی دستش را رها کنیم، اما اگر از او بخواهیم دست ‌مان ما را بگیرد، هرگز دست ‌مان را رها نخواهد کرد! و این یعنی عشق... 🌹دعا میکنم خــدا دستمونو بگیره🌹 ‌‌‌‌‌‌‌‌ ✨✨✨