𝐀 𝐬𝐦𝐚𝐥𝐥 𝐚𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧 𝐢𝐬 𝐰𝐨𝐫𝐭𝐡 𝐚 𝐦𝐢𝐥𝐥𝐢𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐨𝐮𝐠𝐡𝐭𝐬
یک عمل کوچک ارزش یک میلیون فکر را دارد
.
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥#داستان_کوتاه_تصویری
داستانی زیبا و تکان دهنده درباره اینکه خدا کجاست و در کجای زندگی ما قرار دارد !
شاید این داستان تاثیرش روی شما از هر چیز دیگری بیشتر باشد !
پس کلیپ را باز کنید و تا انتها ببینید و بدانید دستان خدا هر لحظه در دستان شماست !🙏
✨✨✨
🌸 🌸
✨✨✨
مردی خسیس تمام داراییاش را فروخت و طلا خرید.
او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد.
مدت زیادی گذشت و او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد.
تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.
همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.
روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت.
او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش میزد.
رهگذری او را دید و پرسید:
«چه اتفاقی افتاده است؟»
مرد حکایت طلاها را بازگو کرد.
رهگذر گفت: «این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست.
تو که از آن استفاده نمیکنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟»
ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست
بلکه در استفاده از آن است.
چه بسیار افرادی هستند که پولدارند
اما ثروتمند نیستند
و چه بسیار افرادی که ثروتمندند
ولی پولدار نیستند.
✨✨✨
🌸
سلام دوستان عزیز
برای اینکه دور هم بیشتر خوش بگذرونیم
از امروز یه داستان و با هم تو این کانال دنبال میکنیم
داستان قشنگ خمار نگاهت 😍
ما رو مثل همیشه همراهی کنید ❤️
🥀🍂🥀🍂
شروع رمان😍 خمار نگاهت
#پارت_1
خسته وبی حال درخونه روبازکردم توی راهروبوی غذاپیچیده بودکه باعث شداشتهام زیاد بشه.رفتم
داخل خونه وباصدای خسته ای سلام کردم:
_ســـلام مامان ازآشپزخونه اومد بیرون وجوابم روداد:
_سلام دخترم خسته نباشی
_ممنون مامان جونم خیلی خسته ام..
قربونت برم مادر...تا تویه آبی به صورتت بزنی منم غذارومیکشم تاناهاربخوریم
-ای به چـــشم
باخستگی خودموبه اتاق رسوندم وکیفم رو روی تخت انداختم درکمدم روبازکردم بیحوصله بلوزوشلواِرآبی
روانتخاب کردم وپوشیدم ، رفتم توی دستشویی ودست وصورتم روشستم توی اینه به خودم نگاه کردم.از قیافم خندم
گرفت موهام به هم ریخته بود وچهره ی خنده داری برام ساخته بود لبخندی زدم وبادست کمی موهام رومرتب کردم
وازدستشویی اومدم بیرون ..
بااشتیاق به اشپزخونه رفتم ک ناهاربخورم.وای عاشق قرمه سبزی بودم...!همونطورکه
روی صندلی می نشستم به مامان که روبه روم نشسته بودگفتم:
- جونمی ببین سیماجون چه کرده! وای که دارم میمیرم ازگرسنگی. مامان لبخندی زدوبرام غذاکشید:
-بخورعزیزم.نوش جونت خیلی ضعیف شدی این چندوقت خیلی به خودت سخت گرفتی!
مشغول خوردن بودم وبا دهن پرگفتم:
- کی؟من؟نه بابا مامان جونم من همیشه همینطوری بودم..
- یکم بیشتربه خودت برس مادر
- چشم مادرهمیشه نگرانِ من
- کدوم مادری روسراغ داری که نگران بچش نباشه؟
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گل ها نیز مانند
بسیاری از انسان ها
و حیوانات حالات چهره دارند
بعضی از گل ها متبسم به نظر می رسند
برخی دیگر حالت غمگینی دارند
بعضی افسرده و کم رو هستند
و بقیه آن ها صاف و ساده،
صادق و درست هستند
مانند آفتابگردان با روی گشاده...
سلام صــبـــح🌤ــــــــتون بخیر
┅────💞────┅
ᵍᵉᵗ ʳⁱᵈ ᵒᶠ ⁿᵉᵍᵃᵗⁱᵛᵉ ᵉᵐᵒᵗⁱᵒⁿˢ ᵃⁿᵈ ᵗᵒˣⁱᶜ ᵃᵗᵗᵃᶜʰᵐᵉⁿᵗˢ
از شر احساسات منفی و وابستگی های سمی خلاص شوید
.
𝑊𝑜𝑟𝑑𝑠 𝑎𝑟𝑒 𝑟𝑒𝑝𝑒𝑎𝑡𝑒𝑑 𝑏𝑒𝑐𝑎𝑢𝑠𝑒 𝑡ℎ𝑒 𝑝𝑎𝑖𝑛𝑠 𝑎𝑟𝑒 𝑟𝑒𝑝𝑒𝑎𝑡𝑒𝑑
حرفا تکرارین چون درد ها تکرارین
.
✅داستان کوتاه :
✍دو برادر بودند و مادری ، هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدی. و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود . آن شخص که به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدا خوش بود برادر را گفت : امشب نیز خدمت خداوند بمن ایثار کن ؛چنان کرد . آن شب به خدمت خداوند سر بر سجده نهاد در خواب شد. دید که آوازی آمد که برادر ترا بیامرزیدیم و ترا بدو بخشیدیم . او گفت آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر مرا در کار او می کنید ؟ گفتند زیرا که آنچه تو می کنی ما از آن بی نیازیم. و لیکن مادرت از آن بی نیاز نیست که برادرت خدمت می کند .
⚘|❀ ❀|⚘
✨✨✨