🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
#خمار_نگاهت
#پارت_25
سلام خوشگله،فاطمه بهت حسودیم میشه
خندیدم وگفتم:
- اوا چرا؟به بدبختیام حسودیت میشه جوجو؟یااینکه خیلی خوبم؟
- مسخره نشو!
- پس چی؟
- خیلی خوشگل ونازی
- اینوکه میدونم یه چیز جدیدبگو
- کوفت،پررو
- خب مگه دروغ میگم؟
- خوبه خوبه،آمپراعتمادبه نفست چسبیدبه سقف.حرف نزن دیگه،بیاتو..
_برزخی
-چی؟
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
#خمار_نگاهت
#پارت_26
هیچی گفتم چشم عزیزم..
هردوخندیدیم ورفتیم داخل خونه لباسم روعوض کردم وکناررها روی مبل نشستم:
- رهام کجاست؟اونم رفته؟
- دلت براش تنگ شده؟
- بروبابا دیوونه ی بی جنبه
- رفته شمال با دوستاش عشق وحال
_خوشبحالش.
- اگه میدونستم اینقدرافسوس میخوری واینقدردوس داری میگفتم توروهم ببرن باخودشون..
یکی زدم پس گردنش که حسابی دردش گرفت وجوش آورد زودازکنارش بلندشدم وقبل ازاینکه بخواد
حالموبگیره فرارکردم رها حرص میخوردو دنبالم میومد:
- فاطمه اگه راس میگی وایساتانشونت بدم
خندیدم وبالحن بچگونه ای گفتم:
- نیخوام