eitaa logo
عجایب
7.1هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
2هزار ویدیو
0 فایل
عجایب جهان هستی هدف ما بالا بردن اطلاعات عمومی و افزایش آگاهی بصورت هدفمند است.🧠💥 . با عضویت در کانال ما را همراهی کنید🌹 . از همراهی شما سپاسگزاریم .
مشاهده در ایتا
دانلود
- از کودک بی تابِ درونم خبری نیست! چندیست که در تاب وُ تبِ پیر شدن هاست. ′ ↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ‌
شوهرم از کارخونه دارهای کله گنده ایران بود که کلی زن و دختر رنگ و وارنگ دنبالش بودن... اما از بچگی عاشق من بود و بالاخره پنهونی خونه گرفتیمو عقد کردیم با اینکه بالاخره به هم رسیده بودیم اخلاقای خیلی خاصی داشت و ازم خیلی انتظار داشت ! چشم بسته هرچی میگفت قبول میکردم چون میترسیدم زنای دیگه از چنگم درش بیارن . هر شیش ماه منو میبرد دکتر زنان! اما تا پامو میگذاشتم داخل هر دفعه که میرفتم از ترس بیهوش میشدم چون دوسش داشتم حرفی نمیزدم تا ناراحت نشه و میگفت تو زن ایده آل منی يكدفعه بالاخره ترس و کنار گذاشتم تا ببینم چرا باید هر دفعه بیام دکتر و چیکار میکنه که شوهرم تا یه مدت عين غلام حلقه به گوش عاشقمه شبانه روز ولم نمیکنه ولی با حرفی که شوهرم پشت پردهها داشت به دکتر میگفت از ترس تنم لرزید و همونجا... https://eitaa.com/joinchat/380371634Cf73f12d7b8
هدایت شده از کانال‌ها
✨حکایت 🔹مرد ثروتمندی بود که عاشق جمع کردن جواهرات و سنگ‌های قیمتی بود. یک روز مردی به ملاقات او رفت و درخواست کرد که جواهرات را به او نشان دهد. 🔸مرد ثروتمند پذیرفت و پس از اجرای اقدامات شدید امنیتی، جواهرات را آوردند و آن دو با ولع عجیبی مشغول تماشای سنگ‌های فوق‌العاده شدند. 🔹هنگام رفتن، مرد بازدیدکننده به مرد ثروتمند گفت: «ممنون که جواهرات را با من شریک شدی.» 🔸مرد ثروتمند با تعجب گفت: «من جواهرات را به تو ندادم. آنها به من تعلق دارند.» 🔹مرد بازدیدکننده گفت: «بله البته، ما به یک اندازه از تماشای جواهرات لذت بردیم و فقط تفاوت ما در این است که زحمت و هزینه خرید و نگهداری از جواهرات با شماست.» ‎‎‌‌‎‎•🌻📚
⚜️حکایت ⚜️ حکایت ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺑﻰ..! ﻧﻘﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ: ﻭﻗﺘﻰ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﻣﻐﻮﻝ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻓﺖ ﻋﺎﻟﻤﻰ ﺍﺯ ﺩﺭﺑﺎﺭیان ﺭﻭﻯ ﺭشک ﻭ ﺣﺴﺪ ﺑﻪ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻗﺒﺮ، ﻧﻜﻴﺮ ﻭ ﻣﻨﻜﺮ ﺍﺯ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍﺕ ﻭ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺳﺆﺍﻝ ﻣﻰﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﻤﺎ ﺑﻰﺳﻮﺍﺩ ﺍﺳﺖ ﻭ‌ ﺳﺮﺭﺷﺘﻪ ﺍﻯ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻧﺼﻴﺮﺍﻟﺪّﻳﻦ ﻃﻮﺳﻰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻭ ﻛﻨﻰ ﻛﻪ ﺑﺠﺎﻯ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻜﻴﺮ ﻭ ﻣﻨﻜﺮ ﺭﺍ ﺑﮕﻮﻳﺪ! خواﺟﻪ ﻧﺼﻴﺮ ﻛﻪ ﺣﻴﻠﻪ ﻭ ﺗﺮﻓﻨﺪ ﺁﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﺭﺍ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻓﻮﺭﺍً ﺑﻪ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺍﻣّﺎ ﺳﺆﺍﻝ ﻧﻜﻴﺮ ﻭ ﻣﻨﻜﺮ ﺑﺮﺍﻯ ﻫﻤﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺳﺆاﻝ ﻣﻰﺷﻮﺩ. ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺳﺆﺍﻟﺎﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻮﻳﺪ! ﭘﺲ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﻣﻐﻮﻝ ﺁﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﻛﺮﺩ!!! •🌻📚
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
👇 شب رو بهاره دخترداییم خونه ی ما خوابید، نیمه شب، زنم توی اتاق خواب بود، از فرط تشنگی به آشپزخونه اومدم، همین که لیوان آب و پایین آوردم، یکی سفت بهم چسبید، وحشت کرده خواستم دستاشو باز کنم که گفت نه، فهمیدم بهاره اس، نگران بودم که زنم بیاد و مارو تو این وضعیت ببینه، با صدای آروم اما محکم گفتم: - میگم ولم کن! این بار با فشار بیشتری بالاخره جدا شد، اخم سختی پیشونیم و گرفت، ضربان قلبم بالا رفته بود. اومدم برم،جلوم ایستاد و در حالی که داشت گریه می کرد، تند تند حرف می زد. - به خدا خواب بد دیدم، خیلی ترسیده بودم، کنترلم و از دست دادم، تو رو خدا راجع بهم فکر بدی نکن حسام. ناخداگاه نگام به وضعیت لباسش افتاد. خیلی بد بود، نگام و ازش گرفتم و گفتم: - برو کنار! - باور کردی؟ تو رو خدا حرف بزن حسام! کلافه نگام و به در اتاق دوختم: - برو بهاره، الان حلما بیاد و من و تو رو تو این وضع ببینه درست نیست. خودم بلیز نداشتم و بهاره ام که هیچی ازش نگم، یهو چراغ روشن شد و زنم شوکه به دوتاییمون خیره شد‌و.... https://eitaa.com/joinchat/538050827C44c9a6330b 👆
دخترداییم عاشقم بود، اما من عاشق دختر دیگه ای شدم و باهاش ازدواج کردم، شب رو دخترداییم با بهانه خونه امون خوابید، زنم‌می دونست دخترداییم عاشقم بوده، اما بازم اجازه داد که شب پیشمون بمونه، نیمه شب وقتی می خواستم آب بخورم خودشو تو آغوشم انداخت و چیزی نشد که زنم چراغ و زد و دوتاییمونو تو وضعیت بدی دید😱👇 https://eitaa.com/joinchat/538050827C44c9a6330b رمان جذاب بعدتو رمان بر اساس واقعیت👆❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از عجایب
شروع رمان خمار نگاهت😈 دلبرررررررر🌱
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀 وخوابیدم.نمیدونم چقدرخوابیده بودم باصدای زنگ تلفن ازخواب بیدارشدم..به ساعت نگاه کردم...یازده بود.خونه تاریک بود پراز سکوت....یعنی مامان هنوزبرنگشته؟ !!! تلفن همچنان زنگ میخورد ... زودازاتاق اومدم بیرون وتلفن روبرداشتم: - الوبفرمایید؟.. صدای ناآشنایی توی گوشی پیچید: - ببخشیدمنزل خانوم گودرزی؟ بانگرانی وترس گفتم: - بله.امرتون؟شما؟ - خانوم من ازبیمارستان...تماس میگیرم،مادرشماتصادف کردن وایشون روبه این بیمارستان منتقل کردن،ماازداخل کیفشون شماره ی شماروپیداکردیم،لطف کنیدهرچه زودترخودتون روبرسونید. تمام بدنم یکباره بی حس شد،پاهام سست شده بود و زانوهام تحمل وزنم رو نداشت... تلفن ازدستم افتاد... روی زمین زانوزدم، بدنم میلرزید...بابهت به گوشی تلفن که صدای بوق ممتدواشغالش سوهان روحم شده نگاه کردم..توی شک بودم نگاهی به اطراف انداختم... خونه ساکت بودوخبری ازمامان نبود..مامان؟..مامان... بیمارستان..یهومغزم فعال شد،باسرعت ازجابلندشدم تلفن روسرجاش گذاشتم،باسرعت روسری پوشیدم، کیفموبرداشتم وازخونه خارج شدم... اشکام خودبه خود روی گونه هام میریخت..همه چیزتاربود..فقط به مامان فکرمیکردم،مامان مهربونم..خدایاخودت کمکم کن دیگه تحمل تنهایی روندارم.زودسوارتاکسی شدم وآدرس بیمارستان روبه راننده دادم وازش خواستم عجله کنه... فقط گریه میکردم دست خودم نبودازفکراینکه مامان نباشه موبه تنم راست میشد... به هق هق افتاده بودم راننده گهگاهی باترحم به من نگاه میکرد،اصلا برام اهمیت نداشت من فقط مادرم رومیخواستم.. صحیح وسالم... راننده جلوی بیمارستان توقف کرد،زودپول تاکسی روحساب کردم وباسرعت خودم وبه بیمارستان رسوندم،به پذیرش رفتم،درحالیکه ازفرط گریه صدام درنمیومدبه پرستاری که اونجانشسته رو گفتم:
‌↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐏𝐫𝐨𝐅𝐢𝐥𝐞🌚💙 ִֶָ‌