هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
#رمانبراساسواقعیت
#پارتششصدوسوم
#بعدتو👇
شب رو بهاره دخترداییم خونه ی ما خوابید، نیمه شب، زنم توی اتاق خواب بود، از فرط تشنگی به آشپزخونه اومدم، همین که لیوان آب و پایین آوردم، یکی سفت بهم چسبید، وحشت کرده خواستم دستاشو باز کنم که گفت نه، فهمیدم بهاره اس، نگران بودم که زنم بیاد و مارو تو این وضعیت ببینه، با صدای آروم اما محکم گفتم:
- میگم ولم کن!
این بار با فشار بیشتری بالاخره جدا شد، اخم سختی پیشونیم و گرفت، ضربان قلبم بالا رفته بود.
اومدم برم،جلوم ایستاد و در حالی که داشت گریه می کرد، تند تند حرف می زد.
- به خدا خواب بد دیدم، خیلی ترسیده بودم، کنترلم و از دست دادم، تو رو خدا راجع بهم فکر بدی نکن حسام.
ناخداگاه نگام به وضعیت لباسش افتاد. خیلی بد بود، نگام و ازش گرفتم و گفتم:
- برو کنار!
- باور کردی؟ تو رو خدا حرف بزن حسام!
کلافه نگام و به در اتاق دوختم:
- برو بهاره، الان حلما بیاد و من و تو رو تو این وضع ببینه درست نیست.
خودم بلیز نداشتم و بهاره ام که هیچی ازش نگم، یهو چراغ روشن شد و زنم شوکه به دوتاییمون خیره شدو....
https://eitaa.com/joinchat/538050827C44c9a6330b
#سرگذشتجذابدخترشمالی👆
دخترداییم عاشقم بود، اما من عاشق دختر دیگه ای شدم و باهاش ازدواج کردم، شب رو دخترداییم با بهانه خونه امون خوابید، زنممی دونست دخترداییم عاشقم بوده، اما بازم اجازه داد که شب پیشمون بمونه، نیمه شب وقتی می خواستم آب بخورم خودشو تو آغوشم انداخت و چیزی نشد که زنم چراغ و زد و دوتاییمونو تو وضعیت بدی دید😱👇
https://eitaa.com/joinchat/538050827C44c9a6330b
رمان جذاب بعدتو
رمان بر اساس واقعیت👆❤️
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
#خمار_نگاهت
#پارت_38
وخوابیدم.نمیدونم چقدرخوابیده بودم باصدای زنگ تلفن ازخواب بیدارشدم..به ساعت نگاه کردم...یازده بود.خونه
تاریک بود پراز سکوت....یعنی مامان هنوزبرنگشته؟ !!!
تلفن همچنان زنگ میخورد ...
زودازاتاق اومدم بیرون وتلفن روبرداشتم:
- الوبفرمایید؟..
صدای ناآشنایی توی گوشی پیچید:
- ببخشیدمنزل خانوم گودرزی؟ بانگرانی وترس گفتم:
- بله.امرتون؟شما؟
- خانوم من ازبیمارستان...تماس میگیرم،مادرشماتصادف کردن وایشون روبه این بیمارستان منتقل
کردن،ماازداخل کیفشون شماره ی شماروپیداکردیم،لطف کنیدهرچه زودترخودتون روبرسونید.
تمام بدنم یکباره بی حس شد،پاهام سست شده بود و زانوهام تحمل وزنم رو نداشت...
تلفن ازدستم
افتاد...
روی زمین زانوزدم، بدنم میلرزید...بابهت به گوشی تلفن که صدای بوق ممتدواشغالش سوهان روحم شده
نگاه کردم..توی شک بودم نگاهی به اطراف انداختم...
خونه ساکت بودوخبری ازمامان نبود..مامان؟..مامان...
بیمارستان..یهومغزم فعال شد،باسرعت ازجابلندشدم تلفن روسرجاش گذاشتم،باسرعت روسری پوشیدم،
کیفموبرداشتم وازخونه خارج شدم...
اشکام خودبه خود روی گونه هام میریخت..همه چیزتاربود..فقط به
مامان فکرمیکردم،مامان مهربونم..خدایاخودت کمکم کن دیگه تحمل تنهایی روندارم.زودسوارتاکسی شدم وآدرس
بیمارستان روبه راننده دادم وازش خواستم عجله کنه...
فقط گریه میکردم دست خودم نبودازفکراینکه مامان نباشه
موبه تنم راست میشد...
به هق هق افتاده بودم راننده گهگاهی باترحم به من نگاه میکرد،اصلا برام اهمیت نداشت من
فقط مادرم رومیخواستم..
صحیح وسالم...
راننده جلوی بیمارستان توقف کرد،زودپول تاکسی روحساب کردم وباسرعت
خودم وبه بیمارستان رسوندم،به پذیرش رفتم،درحالیکه ازفرط گریه صدام درنمیومدبه پرستاری که اونجانشسته رو گفتم:
- قبلا یہ چیزایے واسم مهم بود کہ الان بگی میگم ولش کن"
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼 سلام 🌼
صبح زیباتون بخیر
آرامـش با ارزشترین
حس دنیاست
براتون یه دنیا آرامـش
یه دنیا تنـدرستی
و یک عالمه خوشبختی
و برکت آرزومندم
⊰᯽.