eitaa logo
آلاچیق 🏡
1.2هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
60 فایل
فعالیتهای کانال، به نیت مهدیِ فاطمه عجل الله تعالی فرجه ادمین تبادل، انتقاد-پیشنهاد-مسابقه : @nilofarane56 پ زینب کبری سلام الله علیها کپی مطالب با ذکر صلوات 🙏
مشاهده در ایتا
دانلود
آلاچیق 🏡
#کـولـه‌بـارے‌ازعـشـق² قسمت‌۱۱-۱۵ نفس : راستی محمد حسین ؟ محمد حسین : جان دلم خانومم؟ نفس : اینطوری
² قسمت‌۱۶-۲۰ محمد حسین : چرا خجالت میکشی آخه خب وایسا جوابتو بگیر با چشم و ابرو بهش فهموندم ساکت سه ولی مگه گوش میده؟ دوباره گفت : وایییی خدایا شکرت زدم به شونشو گفتم : زشته بسههه فریاد کشید : بابا ایها الناس من عاشق این خانمم خراب مرامشم اصلا اووخخ آبروم به کل رفتا نگاهم به جمعیت فضول افتاد ایییییش اینا مگه زندگی ندارن؟ آخه چرا میان فضولیییی البته منم مثل خودشونم¹⁷ هووووووف محمد حسین بستههههه محمد حسین که متوجه معذب بودن شد گفت : جمعیت محترممم بنده و خانومم میخوایم بریم بیرون نفس : عههه محمد حسین ؟ محمد حسین هم دست نفس رو گرفت و گفت : با اجازه ی همگی وایییییی تو منو می‌کشی محمد حسین... به اجبار دنبالش رفتم همین که توی ماشین نشستیم با غر غر گفتم : عهههه محمد حسین این چه کاریه میکنیییی؟ آبرومون رفتتتتت محمد حسین هر هر میخندید.. من واقعا حال خوش این بشر رو درک نمیکنم.. ولی واقعا خوشحالم کرد توقع اینکارا رو نداشتم اصلااا¹⁸ بالاخره رسیدیم به مکان مورد نظر ما به به گلزار شهدا چقد دلم هوای اینجا رو کرده بود امشب یکی از بهترین شب های زندگیم بود.. نفس : ایییی سلامممم چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بودااا محمد حسین حس و حال عجیبی داشت اون شبا نمی‌فهمیدم چرا اینطور شده خیلی یه دفعه ای محمد حسین گفت : نفس ؟ لبخندی زدم و گفتم : جانِ نفس آقا؟ نگاه مملو از احساسی بهم کرد و گفت : جونت سلامت باشه قشنگ من میشه یه قولی بهم بدی؟ منم که اون شب از ته ته دلم خوشحال بودم بدون هیچ فکری با یه عالمه ذوق و شوق گفتم : هرچی باشه قبوله محمد حسین هم انگشت کوچیکشو جلو آورد و گفت : قول بده هیچ وقت تاکید میکنم هیچوقت فراموش نکنی که تو همه ی جان و جهان منی .. و هر کاری میکنم به خاطر توعه باشه؟ من هم که نمیدونستم قراره بعد ها چه بلاهایی سرم بیاد ، سرخوش دستش رو فشار دادم .. که کاش کمی فکر میکردم قراره چه بلاهایی رو تک و تنها متحمل بشم... اون شب خسته و کوفته به خونه ی خودمون رفتیم حق نبود از محمد حسین تشکر نکنم امشب واقعا خیلی تلاش کرده بود.. یه لیوان آب پرتقال گرفتم و خواستم به اتاق کارش که بسته شده بود در بزنم که صدای محمد حسین منو کنجکاو کرد.. محمد حسین : سردار جان من بادیگارد احتیاج ندارم خودم میتونم مواظب خودم باشم... بعد چند دقیقه گفت : نه سردار اینطور که نمیشه دلشوره ی عجیبی به دلم افتاد تماسش که قطع شد به اتاقش در زدم و وارد شدم ، سعی کردم خودمو طبیعی نشون بدم اما نمیشد²⁰ با صدای لرزونم گفتم : محمد حسین چیزی شده؟ محمد حسین : نه عزیزم هیچی نشده که نفس : محمد حسین من داشتم رد میشدم صداتونو شنیدم ترو خدا بگو چی شده؟ محمد حسین: وای وای خانم گوش وای میستی؟ نفس : نه بخدا محمد حسین حرفش را قطع کرد و گفت : میدونم عزیزم شوخی کردم ، چیز خاصی نیست فقط حاج فتاح (سردار) گفته که هر جا برم باید یکی باشه که مراقب من باشه .‌.. خنده داره نه؟ می‌خوان منو ترور کنن .. بعد هم بلند خندید نفس آخه مگه من لیاقت شهادت دارم؟ نفس بغض کرد و گفت : آره داری ... آرهههه محمد حسین داریییی به خداوندی خدا اگه با سردار همکاری نکنی نمیزارم پاتو از این خونه بیرون بزاری مگر اینکه از روی جنازه ی من رد شی @Alachiigh
آلاچیق 🏡
#کـولـه‌بـارے‌ازعـشـق² قسمت‌۱۶-۲۰ محمد حسین : چرا خجالت میکشی آخه خب وایسا جوابتو بگیر با چشم و
² قسمت‌۲۱-۲۳ محمد حسین: این چه حرفیه میزنی؟ باشه چشم من از این به بعد با بادیگارد بیرون میرم .. تو حرص نخور راستی نفس خانوم فکر کنم اون آب پرتقال رو برای یکی گرفتیا نه اینکه بزاری تو دستت.. نفس به لیوان آب پرتقال در دستش نگاهی کرد و خندید و به دست محمد حسین داد .. محمد حسین هم تشکر کرد نفس که خیلی خسته بود روی تخت دراز کشید و به آن دخترک پریشان امروز ... اسمش چه بود؟ آهان سارا طفلی چقدر پریشون و رنجیده بود.. برای نماز صبح بیدار شدند و نماز را خواندند و صبحانه هم خوردند ... نفس به سمت سوییچ ماشین خودش رفت و گفت : به به خداحافظت دنا پلاس و سلام شاسی بلند محمد حسین قهقهه ی بلندی زد و گفت : به قول هانیه نو‌ که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار ²² نفس : ای آقا رسم دنیا همینه دیگه محمد حسین سراسیمه گفت : نه نفس مبادا من نباشم و تو کسی رو به جای من دوست داشته باشی؟ نفس : اوا بفهم چی میگی اون روزا منظور محمد حسین رو نمی‌فهمیدم نمی‌دونستم چه روزای سختی در انتظار من نفسِ ۲۲ ساله است.. محمد حسین خیلی تغییر کرده بود اما دل خودم رو خوش کردم که چیزی نیست.. نفس : هویی راننده نمیخوای مسافرو برسونی؟ محمد حسین : باید وایسیم جناب بادیگارد تشریف فرما شن نفس : اوووووف الان باید هرجایی بریم هماهنگ باشیم؟ محمد حسین : بععععله صدای زنگ تلفن محمد حسین بلند شد... بعد از چند دقیقه گفت : خب نفس جان میتونیم بریم.. نفس : آخ راحت شدیم بالاخره اجازه ی خروج از خونه رو گرفتیم بادیگارد یه مرد تقریبا 30_31 ساله بود به سمت ماشین رفتیم و با محمد حسین دست داد.²³ خوبه محمد حسین راضی نبود بادیگارد داشته باشه حالا چنان با این آقاهه گرم گرفته انگار برادرشه در کلینیک نگه داشتن بنازم به این کلینیک مشاوره‌ی قشنگ مون محمد حسین : نفس جان رسیدیم میایم دنبالت ساعت 2 نفس : چشم ، خدانگهدار اون آقاهه ( بادیگارد ) : خداحافظ خانم اوفففف در رو که باز کردم باز این یه تا رو دیدم من خدایا من از دست این بشر کجا فرار کنم؟ آیناز : به بهههه خانومم سلام صدامو شبیه این گردن بگیرای کوچه کردم و گفتم : سام علیک آبجی مریم در حالی که دست رو دلش گزاشته بود میخندید ، گفت : اوهههه خانوم آقاتون می‌دونه اینجوری حذف میزنی؟ نفس : ایییییش آقامون اگه بدونه که اجازه نمیده شما ها منو ببینین که به سمت شیرین رفتم و گفتم : شیرین جان من امروز چند تا بیمار دارم؟ شیرین : نفس راستش نوبت بیمار دیروز رو به امروز موکول کردم چون واقعا حالش بد بود به غیر از اون 5 بیمار دیگه هم هست.. 👇👇
آلاچیق 🏡
#کـولـه‌بـارے‌ازعـشـق² قسمت‌۲۱-۲۳ محمد حسین: این چه حرفیه میزنی؟ باشه چشم من از این به بعد با با
² قسمت‌۲۴ـ۲۶ نفس : خوب کاری کردی به سمت اتاقم رفتم و پشت میز نشستم که به اتاق در زده شد .. گفتم : بفرمایید؟ در باز شد و همون دختر دیروز یعنی سارا به همراه یک مرد 27_28 ساله وارد شدند.. لبخندی زدم و رو به سارا گفتم : بیا تو گلم سارا با اون مرد وارد شد.. سارا : سلام خانم دکتر نفس : سلام عزیزم بعد هم نگاه سوالی به آن مرد انداختم خودش فهمید و سریع گفت : سلام خانم آروین ، بنده شوهر خواهر سارا جان هستم .. حقیقتا از جنس نگاهش به خودم احساس خیلی بدی داشتم.. اما احساسمو کنترل کردم و گفتم : خوشبختم آقا .. اما لطفا بیرون باشید تا من با بیمارم صحبت کنم .. لبخند کثیفی زد و گفت : من بیشتر خوشبختم ، چشم بعد هم بیرون رفت .. اوففف به سمت سارا رفتم با مهربانی که چاشنی کلامم کرده بودم گفتم : خب سارا جان چه خبرا؟ سارا سراسیمه به من نگاه کرد و گفت : نفس خانم من .. من روانی ام؟ بعد هم بغض کرد متعجب از رفتارش دستشو گرفتم و گفتم : نه عزیز دلم کی گفته آخه؟²⁵ سارا بریده بریده گفت : داداش ایمان میگه ... میگه من توحم میزنم بعد هم هق هق کنان خودش را در آغوشم می اندازد ، با لحن مهربانی میگویم : ببین تو نه دیوانه ای نه متوحم تو باید اینو به بقیه اثبات کنی اما قبل از همه ی اینها باید به من بگی چه خبره تا منم بتونم کمکت کنم..حالا بگو داداش ایمان کیه؟ مگه تو داداش داشتی؟ سارا : نه نه خانوم دکتر به غیر از پدر و مادرم فقط یه خواهر دارم که اسمش یلداعه اون هم ازدواج کرده و شوهرش داداش ایمانه نفس : خب این داداش ایمان چه کارس؟ سارا : مهندسه ، اگه اون نبود ماها نمیدونسایم چیکار کنیم.. نفس : اشتباه میگی اگه خدا نبود شما نمیدونستی چیکار کنی..²⁶ سارا : درسته بله ... اما اگه داداش ایمان نبود نمی‌دونستم چی کار کنم نفس : سارا یه سوالی برام پیش اومده تو نامزدی ، خواستگاری چیزی نداری؟ سارا گفت : هه چرا داشتم خانوم دکتر ولی دیگه ندارم نفس : چرا سارا خنده ی عصبی کرد و گفت : رفته به داداش ایمان گفته چون من مامان بابا ندارم منو نمیخواد...خنده داره نه؟ نفس : اوه متاسفم ، چی کارس؟ سارا : تو آزمایشگاه کار می‌کنه بهش میگن دکتر ولی چه دکتری که منو ول کرده رفته؟ نفس : تو این حرفا رو از خود نامزدت شنیدی؟ سارا : نه ... ولی داداش ایمان گفته نفس لبخندی بهش زد و ازش خواست بیرون منتظر باشه .. @Alachiigh
آلاچیق 🏡
#کـولـه‌بـارے‌ازعـشـق² قسمت‌۲۴ـ۲۶ نفس : خوب کاری کردی به سمت اتاقم رفتم و پشت میز نشستم که به ا
² قسمت‌۲۷-۳۰ سرم رو روی میز میزارم .. مسیله یکم پیچیده هست .. با جرقه ای که به ذهنش خورد سریع به سمت تلفن رفت و شماره شیرین رو گرفت.. شیرین : جانم خانم دکتر بفرمایین نفس : شیرین بگو اون آقا که همراهه سارا بود بیاد تو اتاقم .. شیرین : چشم تلفن رو قطع کردم و منتظر موندم تقه ای به در خورد و با اون لبخند کثیفش وارد شد و گفت : جانم خانم دکتر بفرمایین؟ نفس : آقا بشینید باید باهاتون صحبت کنم.. چشمکی زد و گفت : چشم بدون مقدمه رفتم سر اصل مطلب : خب آقای؟ سریع گفت : ایمان هستم دوباره گفتم آقای ؟ و اینبار منظورمو فهمید و گفت : ایمان مهرابی هستم نفس : خب آقای مهرابی شما چرا به سارا میگین متوهمه ؟ چرا میگین روانیه؟میدونید اینا چقدر تاثیر منفی روی اون بچه داره؟ آقای مهرابی : خانم آروین دیوانم کردههه نفس : یعنی چی آقا ؟ آقای مهرابی : یعنی اینکه خسته شدم دیگه نمیکشمم از روزی که داماد این خانواده شدم همش تو بدبختی بودم یه روز خوش ندیدیم الانم که ننه باباشون مرده کارشون شده صبح تا شب گریه کردن ... آخه من چه گناهی کردم؟ نفس چینی به ابرو انداخت و گفت : یعنی چی جناب؟شما اون روزی که میخواستی ازدواج کنی باید فکر این روزا رو میکردین .. این اصلا دلیل موجهی نیست آقا. آقای مهرابی لبخندی زد و گفت : ای خانم من اصلا این معصومه رو دوست نداشتم به اجبار مامان بابام باهاش ازدواج کردم ... الآنم دلم برا خودش و خواهرش میسوزه فقط نفس با عصبانیت گفت : شما خیلی شخصیت فرومایه ای هستین دوست ندارم همچین قیافه ای رو تحمل کنم بیرون آقا بلند شد و جلو اومد و گفت : خانم دکتر چرا عصبی میشی خب؟ نفس : برو عقب آقا در ضمن شنیدم که سارا نامزد داشته شمارشو برام بنویسید یکم هول شد و گفت : شماره ی اون عوضی رو چیکار داری شما؟ نفس : آقای محترم من پزشکم خودم میدونم چیکار کنم ، بعد هم یه کاغذ و خود کار جلوش گرفتم و گفتم : شماره تماس لطفا؟ با قیافه ی یکم ترسیده شماره ای نوشت و رفت .. این موضوع واقعا عجیب بود برام قبل رفتنش گفتم : آقای مهرابی بگید سارا بیاد تو اتاق من چشماشو تکون داد و خداحافظی کرد . همین که سارا وارد اتاق شد گفتم : سارا اول شماره ی نامزدت رو میخوام؟ بعد تو دو ساعت دیگه دوباره بلند شو بیا دفتر من باشه؟ سارا گیج و منگ گفت : چیزی شده ؟ لبخندی زدم و گفتم : نه عزیزم نگران نباش سارا شماره ی نامزدشو نوشت و همین که خواست بره گفتم : سارا هیچکس از این کارت خبر دار نشه های داداش ایمانت.. سارا که انگار تکیه گاهی پیدا کرده بود گفت : چشم به شیرین گفتم تمام ملاقات های امروز من رو لغو کنه آخه این موضوع خیلی مهم تر بود ..³⁰ سریع رفتم تو اتاق کارم به دوتا شماره های روی میزم نگاه کردم شماره ای که سارا داده بود با شماره ای که اون مرتیکه داده بود کلا فرق داشت .. همین موضوع من رو بیشتر مشکوک میکرد اول با شماره ای که اون مرتیکه داده بود تماس گرفتم یه صدا اومد.. سریع گفتم.. نفس : الو سلام صدای اون طرف خط : سلام بفرمایید نفس : من دکتر آروین هستم ، پزشک معالج همسرتون البته نامزدتون .. اونم گفت : آها بله بفرمایید نفس : آقا شما باید برای یسری کار ها امروز ساعت 11 تشریف بیارید کلینیک مشاوره ، میتونید؟ اون گفت : اوه بله حتما به خاطر سارا جان نفس : پس منتظرتون هستم .. صدا : چشم حتما گوشی رو قطع میکنم و آدرس رو براش میفرستم.. بعد با شماره ای که سارا داده بود تماس گرفتم و به صدای بی حال و پژمرده جواب داد : بفرمایید ؟ نفس موضوع را برایش توضیح داد و تماس را قطع کرد.. بعد هم با خودش گفت : عجیبه یه عروس و دو داماد 👇👇👇
آلاچیق 🏡
#کـولـه‌بـارے‌ازعـشـق² قسمت‌۲۷-۳۰ سرم رو روی میز میزارم .. مسیله یکم پیچیده هست .. با جرقه ای که
² قسمت‌۳۱-۳۵ قرار بود مردی که شماره او را سارا داده بود یه ربع دیگه بیاد بلند شدم و به سمت میز شیرین رفتم.. شیرین : کوچولوی خاله چطوره؟ نفس : ای بابا همه که حال اینو میپرسن پس من چی اونوقت؟ شیرین خندید و گفت : حال حسود خانوم چطورهههه؟ سرمو براش به نشونه ی تاسف تکون دادم که صدای باز شدن در اومد.. یه مرد بلند قد که گودی و قرمزی چشم هایش رو همه متوجه می‌شدن وارد شد .. سریع از سر میز شیرین بلند شدم چون تو اون حالت واقعا زشت بود سرشو بالا آورد و گفت : خانوم آروین؟ چادرم رو سفت کردم و گفتم : بله بفرمایید تو اتاق .. دنبالم راه افتاد و بعد از تعارف من روی صندلی نشست .. نفس : خب شما آفای؟ گفت : مجید .. مجید نجفی نفس تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و گفت : من حس میکنم شوهر خواهر سارا یعنی آقای ایمان مهرابی یه نقشه ای چیزی کشیده .. شما اطلاعی ندارین؟ آقای نجفی : خانوم آروین بخدا من عاشق سارا هستم اما از وقتی پدر مادرش فوت کردن ایمان نمیزارهدمن اونو ببینم میگه سارا گفته که دوست ندارن منو ببینه ولی من سارا رو دوست دارم بخدا دوست دارم نفس لبخند کمرنگی زد و گفت : میدونم من قبول دارم شما نگران نباشید من می‌خوام به سارا کمک کنم و قراره شما به من کمک کنید حالا بگید ببینم شما چیزی میدونید؟ آقای نجفی : حقیقتا خانم دکتر ، پدر مادر سارا خیلی ثروتمند بودن من چند روز ایمان رو تعقیب کردم و فهمیدم که مادر سارا تمام اموالشو به نام سارا زده و ایمان میخواد که نه معصومه بفهمه نه سارا و تمام اون اموال رو بالا بکشه نفس : خب چرا شما کاری نکردید؟! آقای نجفی : چون ایمان گفته میخواد فقط پولا رو ببره بعد میزاره سارا با من ازدواج کنه در غیر این صورت اون رو به یه پیر مرد به زور شوهر میده و من اینو نمی‌خوام نفس : متاسفم آقا ، ولی اون آقا یعنی مهرابی آنقدر از شما به سارا بد گفته که سارا به من گفت از شما متنفره در ضمن آقای مهرابی شما رو به عنوان دامادشون به من معرفی نکرد بلکه یه نفر دیگه رو به من معرفی کرده این یعنی اینکه این آقای به ظاهر مهندس یه نقشه هاییی تو سرشه آقای نجفی شتابزده گفت : یعنی چی؟ نفس پوزخندی زد و گفت : یعنی می‌خوان مال و ثروت زنتو ببرن تو هم نشستی دست رو دست گزاشتی تلفن روی میز نفس به صدا درآمد نفس : جانم شیرین؟ شیرین : یکی اومده میگه نامزد‌ساراعه نفس : یه پنج دقیقه دیگه بیاد تو گوشی رو گزاشت و رو به آقای نجفی گفت : من الان صدای این آقا رو ضبط میکنم شما برو بیرون با سارا که دم در هست صحبت کن و همه چیز رو براش تعریف کن بعدا هم با این ضبط میتونید از این آقا و مهرابی شکایت کنید.. آقای نجفی خوشحال گفت : ممنون ممنونم خانم دکتر ... ممنون لبخندی زدم و بیرون رفت اون مرد اومد تو و شروع کرد و از عیب و ایراد های سارا گفتن و از من خواست تا سارا رو راضی کنم طلاق بگیره... حیحححح طفلی نمیدونست که یه مخ به نام نفس داره صداشو ضبط می‌کنه دمم گرما اگه محمد حسین بفهمه یوهوووووو من موندم با این کارآگاه بازیا چرا پلیس نشدم آخه؟ بالاخره ساعت دو شد و محمد حسین تماس گرفت ... محمد حسین : سلاممم خانومممم صدامو به حالت قهر تغییر دادم و گفتم : چه سلامی چه علیکی محمد حسین : اوا باز چی کار کردم که خودمم نمی‌دونم آخه؟ نفس خندید و گفت : هیچی دورت بگردم محمد حسین گفت که کاری پیش اومده و تا 1 ساعت دیگه هم نمیاد .. نفس هم خداحافظی کرد و مشغول به جمع و جور کردن اتاقش شد.. که یهو در باز شد و نفس یه جیغ کشید و دستشو گزاشت رو دلش و بعد به قیافه ی خندان محمد حسین نگاه کرد ... خود کارشو برداشت و در حین پرتاب به محمد حسین گفت : هر هر رو آب بخندی و خنده ی محمد حسین شدت می‌گرفت نفس در حال حرص خوردن گفت : نخند ... دِ نخند محمد حسین خودش رو صندلی انداخت و گفت : خانوم آروین من به عنوان یه بیمار به اینجا اومدم لطفا مشکل منو برطرف کنین دِ نفس هم پشت میزش نشست و ژست دکتر به خودش گرفت و گفت : مشکلتون رو بفرمایید آقای؟ محمد حسین خندید و گفت : آقای محمد حسین جان هستم.. نفس خندید و زود خودشو جمع کرد و گفت : خب مشکلتون رو بفرمایید جناب استاد؟ محمد حسین اخمی کرد و گفت : تنبیه میخوای خانم؟ نفس : اوا دلت میاد ؟ محمد حسین بدجنس شد و گفت : بعله چرا که نه اما اول مشکل من رو حل کن نفس : خب مشکلتون رو بفرمایید آقاهه؟ محمد حسین : من خیییییلی خانومم رو دوست دارم خییییلی نفس لبخند دندان نمایی زد و گفت : این که خیلی خوبه محمد حسین بدجنسانه گفت : آخه خانومم پرو شده اونم نه کم خییییلی نفس نگاه خصمانه ای به او انداخت و گفت : میکشمت محمد حسین محمد حسین هم الفرار نفس به دنبالش دوید و در مقابل نگاه خنده دار آیناز و مریم و شیرین قرار گرفت .. @Alachiigh
آلاچیق 🏡
حب المهدۍ هویتنا: ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ کـولـه‌بـارے‌ازعـشـق² قسمت‌۳۶ـ۳۹ نفس لبخندی زد و
² قسمت‌۴۰-۴۲ صدای مجری شبکه خبر مدام توی گوشم اکو میشه •انا لله و انا علیه راجعون سید الشهدای خدمت رییس جمهور مردمی ما شهید شد• از شدت غم جیغی میکشم و دیگه نمی‌فهمم دور و برم چه اتفاقی میوفته.. با احساس دستی که روی سرم کشیده میشد به محمد حسین چشم دوختم.. با ناله گفتم : محمد حسین یادته؟ یادته مسخرش میکردن؟ یادته میگفتن شیش کلاس بیشتر سواد نداره؟ یادته بهش میگفتن دزده؟ یادته ؟ آخه چرا چرا بعد هم اشکام روی صورتم جاری میشه محمد حسین هم بغضشو خورد و گفت : نفس عزیزم راحت شد اگه قرار بود بمونه بازم بهش تهمت میزدن بازم مسخره میشد..آقای رییسی رو امام رضا برد تا نشون بده چقدر عزیزه از بیمارستان به سمت استادیوم رفتم موضوع برنامه رو از ولادت امام رضا (ع) به شهادت شهیدان پرواز اردیبهشت تغییر داده بودن اما بازم من مجری بودم.. دیگه استرس نداشتم میخواستم فریاد بزنم میخواستم به همه بفهمونم ما چه مردی رو از دست دادیم.. استادیوم پر از آدم شده بود زن و مرد، پیر و جوان و کودک و حتی مسئولان زمان خواندن دکلمه بغضم رو قورت دادم و به محمد حسین نگاه کردم لبخند بی جانی بهم زد .. ما سینه زدیم بی صدا باریدند از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند ما مدعیان صف اول بودیم از آخر مجلس شهدا را چیدند.. به شاعر بگویید این شعرش را عوض کند .اینبار شهدا را از مدعیان صف اول چیدند⁴² در تاریخ بنویسید رئیس جمهوری بود شب را در کوه های صعب‌العبور، زیر بارش شدید باران و دمای منفی ۱۶ درجه، و در حین انجام مأموریت سپری کرد و مردمانش در خانه هایشان در سلامت و امنیت کامل برای سلامتی او دعا کردند.. اشکم را پاک کردم و با آن چشم های اشکی ام به جمعیت چشم دوختم و ادامه دادم : دلمان تنگ می‌شود برای بودنت برای با مردم بودنت تو را می‌سپاریم به مادرمان زهرا(س)... خداحافظ سیدِ عزیزما.. کاش همه چی فقط یه خواب بود کاش... خادم الرضا بود و روز ولادت اربابش،شد... شهید راه خدمت به مردمش شهادتت مبارک رئیس جمهور مردمی خداحافظ جمعه‌هایِ بی‌خواب خداحافظ ماشین‌هایِ بدون شیشه‌دودی خداحافظ «ماشین رو نگه دارید، مگه نمی‌بینید مردم وایستادن» خداحافظ «اتّقواالله»هایِ حین مناظره خداحافظ مایهٔ غرورِ ایرانی خداحافظ پروژه‌هایِ افتتاحی خداحافظ سفرهای پی‌در‌پیِ استانی خداحافظ دعای کارگر‌های کارخانه‌هایِ احیایی خداحافظ مخاطب پیرمردی که گفت «خدا پدرت رو بیامرزه» خداحافظ سیبْلِ توهین‌ها، طعنه‌ها و تهمت‌ها خداحافظ مخاطبِ تخریب و کنایه‌های خودی و بی‌خودی خداحافظ «ما دنبال دوتا رأی حلال‌ایم» خداحافظ استقبال‌هایِ چشم‌گیر مردمی خداحافظ «من تا تمامِ مشکلات حل نشود، به سفرهای استانی خواهم آمد» خداحافظ سکوتِ مردانهٔ مقابل تخریب‌های رقیب خداحافظ سیبْلِ تمسخرِ شش‌کلاسی‌هایِ نامرد خداحافظ دکترِ سلیم‌النفس‌ها  خداحافظ «من دردِ یتیمی را چشیده‌ام» خداحافظ پیشانیِ بوسهٔ حاج‌قاسم خداحافظ سربازِ احیاگرِ غیرت له‌شدهٔ ما خداحافظ مظلومِ هلهلهٔ بی‌وطن‌ها خداحافظ استخارهٔ خوبِ «به کی رأی‌ بدم‌»ها خداحافظ «برای این طلبهٔ خدمتگزار دعا کنید» خداحافظ عبا و قبایِ خاکی بین سیل و زلزله‌ها خداحافظ چشم‌انتظاریِ هشت ساله و ۱۶ ساعته خداحافظ مخاطب «تمجید»هایِ اقا خداحافظ سفرهای عادی‌شدهٔ روستایی خداحافظ جشن‌های احیایِ کارگاه‌ها خداحافظ شهادت حینِ خدمت؛ نه پشتِ میز خداحافظ شجاعتِ قدم‌های اقای وزیر و مواضعِ صریحِ شیعه‌گری خداحافظ زبانِ بی‌لکنتِ دفاع از اسلام بیشتر از آنچه فکر کنی دوستت داشتیم؛ تو و یاران‌ت را، ببخش که زیاد نگفتیم… باز با از دست‌دادن‌ها به خود آمدیم! حالا مخالفین‌ت راحت‌تر تخریبت می‌کنند و تو راحت‌تر سکوت می‌کنی! حالا بدخواهان‌ت اعداد و ارقام و آمار را بیشتر پیش می‌کِشند و تو در آسمانی! خداحافظ آقاسید ابراهیم! جدی‌جدی شهیـد شدی… حالا کمی استراحت کن؛ خیلی خسته‌ای… ‌‌ دیشب که سرم را گزاشتم با امید این بود که با خبر سالم برگشتنت از خواب بیدارم کنند ...نه با صدای گریه خودمونیم ها، گلچین روزگار عـجـب خوش سلیقه است... شادی روح تمام شهدای خدمت صلوات.⁴ دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم به آشپز خونه استادیوم میرم و زجه میرنم.. فیلمهایی که از سید ابراهیم وایرال شده بود قلبم رو تیکه تیکه میکرد .. داشتم تو اون روزا جون میدادم .. صدای آشنایی به گوشم خورد محمد حسین: بسته نفس دیگه گریه نکن بسته سرم رو روی پاش و میزارم و چشم هام رو می‌بندم تا از هیاهوی این دنیا برای چند ساعتی هم که شده نجات پیدا کنم.. وقتی بیدار شدم توی خونه بودم محمد حسین طفلی خوابش برده بود آخه دیشب اصلا نخوابیده بود.. پتو رو روسرش انداختم و روی یه برگه نوشتم که به آموزشگاه تولید محتوا میروم.. آخه علاوه بر روانشناسی مدرس فن بیان هم بودم.. بچه ها اسپیکر و دستگاه ها رو راه اندازه میکنن @Alachiigh
آلاچیق 🏡
#کـولـه‌بـارے‌ازعـشـق² قسمت‌۴۰-۴۲ صدای مجری شبکه خبر مدام توی گوشم اکو میشه •انا لله و انا علیه را
-۴۶ ...بچه ها اسپیکر و دستگاه ها رو راه اندازه میکنن و یه متن رو درباره ی سید میدن به دستم مسئول آموزشگاه میگه : نفس خانوم آماده ای؟ سرمو تکون میدم میگه : 1،2،3 شروع با تمام احساسم این متن رو میخونم ساعت حوالی هشت روز ولادت امام‌رضا خبر رسید که هشتمین ریاست‌جمهوری ما شهید شد. سید ابراهیم می‌خواهم کمی باتو حرف بزنم. سید ابراهیم تو همان روز که توی مناظره‌های انتخابات توهین شنیدی و سکوت کردی، شهید شدی. وقتی دولت را با خزانه خالی تحویل گرفتی و نگذاشتی آب توی دل ملت تکان بخورد، شهید شدی. سید ابراهیم وقتی در سازمان‌ملل قرآن خدا را دست گرفتی و از مظلومین دنیا گفتی، فهمیدیم تو زمینی نیستی و شهید شدی‌. ما با تو فهميديم می‌شود رئیس بود ولی خدمت جمهور را برگزید. می‌شود مسئول بود، بر قلب‌ها. وقتی پشت میز ریاست‌جمهوری آرام و قرار نداشتی و هر روز سر از کارخانه و خیابان و استانی سر در می‌آوردی فهميديم تو آمده‌ای امیرکبیر دیگری باشی برای ایران. فهمیدیم تو شهیدانه زندگی کردی و شهیدانه خواهی رفت. سید ابراهیم شهید چقدر شهادت به نام‌تو زیبا ترکیب می‌شود. سید ابراهیم شهید حالا دست تو بازتر شده حالا نه از هیئت دولت نه از سفرهای استانی تو حالا از کنار امام‌رضا هوای کشور امام‌رضا را خواهی داشت. از مردم غزه به امام‌رضا بگو از بغض کارگرها از خون‌دل یک دنیا ما نسلی نبودیم که رجایی را درک کنیم ممنونیم که آمدی و نشان‌مان دادی ریاست‌جمهور یعنی فدا شدن برای جمهور سفرت به خیر سید سلام ما را برسان به امام‌رضا و بگو ما دیگر نفس نداریم پسرش مهدی (عج) را راهی کند. استاد نیلچی زاده حالا 1 ماه از اون حادثه میگذره یکم زندگیمون به روال عادی برگشته جنسیت بچه مون مشخص شده.. همانطور که محمد حسین حدس میزد دختر بود .. از آزمایشگاه بیرون اومدیم.. حقیقتا از دیشب یه دلشوره ی فوق العاده بدی داشتم.. محمدحسین میگفت به خاطر استرس بچه هست و طبیعیه... ولی حال خودشم مساعد نبود به شوخی بهش گفتم : میگم محمد حسین اگه این ترس برای بچس او چرا ترسیدی من باید درد بکشم.. محمد حسین: آخه من نگران درد کشیدنای تو ام محمد حسین : الهی که من قربون فاطمه ی خودمو مامانش برم نفس : عههههه اول قربون اون میری؟ نوموخوام قهرم اصلا.. محمد حسین دستمو گرفت و گفت : نفس تو همه ی زندگی منی هیچوقت یادت نره که هر کاری میکنم به خاطر توعه بعد هم دستمو بوسید ... این محمد حسین امروز یچیزیش میشه ها دلشوره ی خیلی بدی دارم توی ماشین میشینیم جناب بادیگارد بر میگرده و میگه : آبجی خانم بچه ی عمو اسمش چیه؟ نفس : باباش میگه فاطمه بادیگارد : به به دلم میخواد با شهاب کوچولوی ما همبازی بشه نفس : چرا که نه محمد حسین خیلی مضطربه کامل رنگش پریده.. بادیگارد همش از شیشه پشتشو نگاه میکرد ، بعد از چند دقیقه مضطرب رو به محمد حسین گفت : آقای حسینی این موتوری مشکوکه اطلاع داده شده که بمب همراهشه نمی‌فهمم داره اینجا چه اتفاقی میوفته به محمد حسین نگاه میکنم دستم رو⁴⁵ فشار میده اون موتوری میپیچه جلوی ماشین ما ... خدایا اینجا داره چه اتفاقی میوفته؟ آخه موتوری چرا باید دنبال ما باشه؟ بادیگارد داد میزنه : یا ابوالفضل محمد حسین به من نگاه می‌کنه وخیلی مضطرب میگه : نفس برو پایین زود باش نفس : نه نمی‌خوام ت .. تو چی؟ محمد حسین در سمت من رو باز می‌کنه و خیره توی چشمام میگه : نفس من عاشقتم ، یادت باشه این رسم عاشقیه ... بعد هم با تمام توانش من رو به بیرون پرت می‌کنه به یه درخت برخورد میکنم سرم گیج می‌ره احساس درد بسیار شدیدی دارم اما هوشیارم یا امام زمان ماشین محمد حسین جلوی چشام سوخت و دود شد فریاد زدم : محمد حسین نهههه اما خونی که از سرم اومد باعث شد چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم..ـ از جسمم جدا میشم این صحنه رو توی فیلم ها دیده بودم احتمال دادم تو کما هستم مردم دورم جمع شده بودن ، لاشه ی ماشین سوخته شده رو دیدم و آه از نهادم بلند شد که یه دفعه با یه صدا به پشتم برگشتم محمد حسین بود محمدحسین من سمتش رفتم بهم لبخند زد خودمو تو بغلش انداختم و گفتم : نامرد میخواستی بدون من بری؟ خیلی بدی .. پس من چی؟ محمد حسین من رو جدا کرد و بهم گفت : نفس تو باید به اون دنیا برگردی فریاد کشیدم و گفتم : نمی‌خوام محمد حسین گفت : به خاطر دخترمون برگرد داد زدم : همش دخترمون دخترمون پس من چی؟ تو به من قول دادی محمد حسین. میدونی من اگه برگردم چه بلایی سرم میاد .. اصلا میفهمی؟ تک و تنها نه محمد حسین التماس میکنم نهههه آخه ینی چی من برگردم؟ میدونی با رفتنت چقدر رنج میکشم تو که نامرد نبودی محمد حسین تو که بی رحم نبودی محمد حسین تو که منو دوست داشتی بزار باهات بیام تو رو خدا بزار منم بیام 👇👇👇
آلاچیق 🏡
#کـولـه‌بـارے‌ازعـشـق #قسمت۴۳-۴۶ ...بچه ها اسپیکر و دستگاه ها رو راه اندازه میکنن و یه متن رو دربار
حب المهدۍ هویتنا ² قسمت‌۴۷-۵۰ محمد حسین لبخندی زد و صورتمو بوسید و گفت : بر گرد اما فراموش نکن این رسم عاشقیه و من تا ابد تو‌رو دوست دارم.. محمدحسین از جلوی چشمم دور میشه چشمام کم کم باز میشه به دکترای اطرافم نگاه میکنم.. اولین جمله ای که به زبون میارم اینه : رسم عاشقی .. عاشقی پرستار با خوشحالی داد میزنه : دکتر آروین خواهرتون به هوش اومد یه مرد بلند قامت سمتم اومد و با پریشونی دستمو گرفت و گفت : نفس جان حالت خوبه؟من رو میشناسی؟ دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم : به من دست نزن .. تو کی هستی ؟ نفس کیه؟من کیم؟ اون مرد بلند قد به سرش زد و گفت : وای حافظشو از دست داده نفس : آی کمرم ... کمک امیر : خانوم پرستار یه ام آر آی از سرشون بگیر و برام بیار نفس دورت بگردم من الان میام⁴⁸ من که گیج و منگم رو به پرستار میگم : خانم شما بگو من کیم ؟ اینجا چیکار میکنم؟ پرستار سرمو میبوسه و با بغض میره اتاق که خالی میشه تصویر یه مرد هیکل ورزشی خوشتیب توی ذهنم تداعی میشه نمی‌دونم یه توهم بود،یه حاله ی نور بود یا یه خواب ولی صدایی که مدام تکرار میشه: نفس این رسم عاشقیه صدا رو انگار یه بلندگو تکرار میکنه داشتم دیوونه میشدم نفس کیه آخه؟ همون دکتر که بهش میگفتن دکتر آروین وارد اتاق شد .. دستمو گرفت خواستم دستمو بیرون بکشم که زورشو بیشتر کرد و گفت: ببین تو نفسی ، نفس آروین منم برادرتم بعد هم به زن و مرد مسنی که پشت شیشه سی سی یو بودن و مشکی پوش بودن اشاره کرد و گفت : اونا هم پدر مادرمونن⁴⁹ گیج و منگ گفتم : اگه شما هر خانواده ی من هستید من اینجا چیکار میکنم؟چرا تو بیمارستانم؟ اون مردی که میگفت برادرمه گفت : تو تصادف کردی و حافظه کوتاه مدت رو از دست دادی دستم رو روی دلم گزاشتم و گفتم : داداش من دلم درد میکنه داداش : نگران نباش عزیزم درد بخیه هست نفس : بخیه چرا ؟ داداش : به خاطر به دنیا آوردن یه کوچولو نفس : یعنی من ازدواج کردم؟ داداش : آره عزیزم نفس : خب پس شوهرم کجاس؟ داداش : میاد .. تو راهه چند روزی گذشت به خونه رفتیم تقریبا داشتم با خانوادم راحت میشدم اما یه چیز خیلی برام عجیب بود اینکه من شوهر داشتم اما نبود.. هروقتم می‌پرسیدم کجاست میگفتن ماموریته،نمیتونه و هزار تا دلیل دیگه.. اسم دخترمو فاطمه گذاشته بودم⁵⁰ داشتم دخترمو میخوابوندم که یه عکس رو دیدم عههه این عکس همون مرده همونی که گفت رسم عاشقیه سریع فاطمه رو روی تخت گزاشتم و بدو بدو بیرون رفتم به سمت مامان زهرا و گفتم : مامان من اینو میشناسم بعد به سمت امیر رفتم و گفتم : داداش من یادم اومده امیر با بغض گفت : چی یادت اومده قربونت برم ؟ منم هیجان زده گفتم : این آقا به من گفت رسم عاشقی اینه که تو برگردی صدای هق هق مامان بلند شد رو به پریناز گفتم : پریناز این آقا کیه ؟ پریناز سرش رو پایین انداخت داد کشیدم و گفتم : این کیه؟ شماها چرا لباس سیاه میپوشید؟ چرا کسی به من چیزی نمیگه؟ اشکام بدون وقفه میریختن..: آخه لامصبا من دارم میمیرم چرا نمیفهمین؟ من حالم بده .. بدهه @Alachiigh
آلاچیق 🏡
حب المهدۍ هویتنا #کـولـه‌بـارے‌ازعـشـق² قسمت‌۴۷-۵۰ محمد حسین لبخندی زد و صورتمو بوسید و گفت :
² قسمت‌۵۱-۵۴ همشون با بغض بهم نگاه کردن پوز خندی زدم و گفتم : نمیگید نه؟ باشه به جهنم .. بعد انگشت اشارمو به نشانه ی تهدید بالا میارم و میگم : فقط بهم ترحم نکنید..لیوان روی میز رو میکوبم تو زمین و بلند فریاد میزنم از ترحم متنفرم ... به سمت امیر میرم و میگم : ازتو هم متنفرم اسم خودتو گزاشتی دکتر؟ دِ نفهم خواهرت داره جلوت پرپر میشه چرا هیچ کاری نمیکنی خیلی بدی امیر خیلی چادرمو سرم کردم و از خونه زدم بیرون صدای مامان میومد : امیر برو دنبالش امیر : مامان ترو خدا بسههه گفتم حافظش رفته گفتید خوب شد دیگه یادش نمیاد محمد حسین کیه ولی مامان اون حافظش داره برمیگرده سوار ماشینم میشم و دم خونه منتظر میمونم .. بعد از یه نیم ساعت همشون به غیر از پریناز بیرون میان احتمالا پریناز مونده تا از فاطمه مراقبت کنه.. تعقیب شون میکنم به گلزار شهدا میرن چقدر شلوغه ولی چقدر قلبم آروم شد دستمو روی قلبم گزاشتم دیگه تند تند نمیرد.. منتظر موندم تا همه برن ساعت 6 و 7 غروب بود که مزار خالی شد با قدم های سست به سمت اون قبر رفتم نوشته بود •شهید سید محمد حسین حسینی•⁵² خدایا دارم چی میبینم اون عکسه همون مرده؟ یدفعه به پشتم برمی‌گردم یه چیزی شبیه فیلم از جلوم رد میشه یه زن چادری و همون مرد روی یکی از مزار ها نشسته بودند یکم جلو تر میروم.. خدایا من دارم چی میبینم اون دختر منم؟ این مرد کیه ؟ مرد به دختر میگه : نفس تو همه ی جان منی هیچوقتِ هیچوقت فراموش نکن هرکاری میکنم به خاطر توعه دختر هم با لبخند میگه : محمد حسین خیلی بیشتر از خودت دوستت دارم .. دوباره به سمت مزار میرم و تکرار میکنم محمدحسین... محمد حسین حسینی⁵³ تمام زندگیم مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد میشه.. به دنیا میام.. کنکور میدم‌ .. دانشگاه میرم .. ازدواج میکنم.. مطب میزنم.. عاشق همسرمم و .. و.. اون تصادف لعنتی نهههه اون تصادف نههه لعنت به اون ترور به سمت قبر رفتم و گفتم : تو .. تو محمد حسینی؟ دنیا داره دور سرم میچرخه نامرد تو که گفتی هیچوقت من رو ولم نمیکنی؟ محمد حسین مگه نمیخوای دخترت رو ببینی ؟ محمد حسین بلند شو توروخداااا من بدون تو چیکار کنم؟ با تو ام بلند شووو تا جون تو بدنمه فریاد میزنم .. واییی محمد حسین ترو خدا بلند شو محمد حسین بدون تو من زندگی ندارم میفهمی؟ ترو خدا بلند شو بی احساس آخه چرا منو پرت کردی بیرون؟ پرتم کردی تا زنده بمونم و درد و رنج بکشم ؟ خیلی بدیییی⁵⁴ یه خانم آشنا به سمتم میاد اسمش چی بود شیدا.. مامان محمد حسینه منه شیدا خانوم : نفس .. نفس جان دخترم تو اینجا چیکار میکنی؟ اشکامو پاک میکنم و میگم : من یادم اومد ... چرا بهم نگفتین؟ نگفتین من میخواستم برای آخرین بار ببینمش؟ بد کردی مامان شیدا همتون به من بد کردید.. چادرم رو سفت میکنم که برم ولی تعادلم رو از دست میدم و چشمام بسته میشه.. صدا : امیر تو که خودت بهتر میدونی.. خواهرت سکته ی قلبی رو رد کرده مراقبش باشید .. من که بهت گفتم باور کن خواهرت رو جزئی از خودم میدونم و برای دخترش پدری میکنم... بزار همراهش باشم.. امیر میگه : فعلا که حال مناسبی نداره بعدا بهش میگم ... اون عاشق محمد حسین بود.. امیر به سمتم میاد : نفس .. نفس قوربونت برم نگام کن‍‌... 👇👇
آلاچیق 🏡
#کـولـه‌بـارے‌ازعـشـق² قسمت‌۵۱-۵۴ همشون با بغض بهم نگاه کردن پوز خندی زدم و گفتم : نمیگید نه؟ با
² قسمت‌۵۵-۵۸ نگاش میکنم و میگم : خیلی بدی امیر خیییلی تو که میدونستی تو که میدونستی من عاشق محمد حسینم چرا بهم نگفتی؟ لا اقل میتونستم یه بار دیگه ببینمش ولی شما ها این فرصتو ازم گرفتین یدفه یادم افتاد چقدر بد با امیر حرف زدم شرمنده لب زدم : ببخش امیر بغض کردو دستمو بوسید و رفت محمد حسین کجایی؟ کاش الان پیشم بودی کاش دست میکشید رو سرم تا خوب شم محمدحسین من همانم که به یک اخم تو هم دل شادم در پی خنده‌ی شیرین تو من فرهادم صدای محمد حسین تو گوشم میپیچه: یکی درد و یکی درمان پسند است یکی وصل و یکی هجران پسند است من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست.. اشک از گونه هام جاری میش⁵ حالا دوماه از همه ی اون اتفاقا میگذره بعد از بیمارستان اومدم خونه ی خودم خونه ی من و محمد حسین من هستم اما محمد حسین من نیست به سمت اتاق مشترکم با محمد حسین رفتم ، همه جاش برام یه خاطره بود در کمد محمد حسین رو باز میکنم لباس چهار خونش رو برمیدارم و بود میکنم خیلی سخته ، سخته که بسوزی تو راه عاشقی عشق بین محمد حسین و من یه عشق واقعی بود یه عشق پاک اما دیگه محمد حسین نیست لباسش رو به قلبم میچسبونم و گریه رو از سر میگیرم آیناز میومد پیشم تا تنها نباشم سعی میکردم به محل کارم برگردم ‹ دلم می‌سوزد از این غم، ولیکن چاره‌ای نیست! تو رفتی وبجز من در جهان بیچاره ای نیست یه روز که توی اتاق نشسته بودم یکی در زد گفتم : بفرمایید یه دختر که جلوی صورتش یه سبد گل بود به همراه یه مرد جوان دم در بودن بلند شدم و گفتم : سارا؟ گل رو گذاشت کنار و خودشو انداخت توی بغلم از آبدارچی خواستم دوتا چایی براشون بیاره.. سارا : نفس جون من همه ی زندگیمو به تو مدیونم نفس لبخند مهربانی زد و گفت : به من نه به خدا مدیونید کمی حرف زدند و رفتند⁵ آینازخیلی اصرار داشت همرام بیاد ولی میخواستم برم سر مزار محمد حسین و دوست داشتم تنها باشم همین که در کلینیک رو بستم و بیرون اومدم یه مرد جلوی پام سبز شد کمی به صورتش نگاه کردم میشناختمش اون ایمان بود.ایمان مهرابی شوهر خواهر سارا همون که توی دادگاه بر علیه اون شهادت دادم تمام اون روز دادگاه یادم میاد آقای قاضی : خانم نفس آروین؟ نفس : بله آقای قاضی: دخترم شما شاهد خانم سارا فاختیان هستین درسته؟ نفس : بله آقای قاضی این آقا یعنی جناب ایمان مهرابی به بهونه ی اینکه خانم سارا فاختیان حال روحی خوبی ندارن تمام اموال ایشون رو معرفی کردن و همچنین غصب عنوان ، ایشون به جای آقای مجید فتوحی یه آقای دیگه رو به عنوان نامزد سارا به من معرفی کرده آقای قاضی : شما مدرکی هم دارید؟ نفس : بله جناب ، مدارک رو تحویل باز پرس پرونده دادم معصومه (خواهر سارا ) بیچاره چقدر گریه میکرد آقا شلوارش دوتا شده و به غیر از معصومه با یه دختر جوون تر ازدواج کرده. مرتیکه ی آشغال از خاطرات دادگاه بیرون میام و بهش نگاه میکنم لبخند کثیفی زد و گفت : دلم برات تنگ شده بود نفس جون؟ آب دهنمو جمع کردمو انداختم تو صورتش و گفتم : از جلوی چشمم دور شو مرتیکه ی آشغال ایمان : عههه تو که منو دادگاهی کردی؟ نترس کاریت ندارم فقط دلم پیشت گیره خیلی بهم بد کردی اما دوستت دارم البته از حق نگذریم خییلی خوشگلی می‌خوام باهام ازدواج کنی شنیدم شوهرتو ترور کردن تمام بدنم داغ شد هرچی قدرت داشتم توی دستم ریختم و زدم توی صورتش صورتش قرمز شد همین که اومد دوباره حرف بزنه دوباره زدم تو اون طرف صورتش و سریع رفتم.⁵ ایمان داد زد : یه کاری میکنم که به پام بیوفتی ؟ فهمیدی؟ اشکام بدون وقفه روی صورتم میرختن میبینی محمد حسین از وقتی تو رفتی اینطور شده خودمو به مزارش رسوندم تا جون داشتم گریه کردم و گفتم : دیدی اون عوضی چطور باهام حرف زد؟ همکار امیر ازم خواستگاری کرده پوزخندی زد و گفت : میبینی هرکس و ناکسی به خودش اجازه میده از من خواستگاری کنه چرا بلند نمیشی بزنی تو دهنشون؟ مگه تو مرد من نیستی ؟ بلند شو دیگه؟ محمد حسین پاشو تورو خدا پاشو من دیگه نمیتونم بستهه به اندازه کافی تنبیه شدم قول میدم دیگه اذیتت نکنم تورو خدا برگرد یه صدا اومد: باشه من جور میکنم که همو ببینید برگشتم و بهش نگاه کردم‌‌ یه مرد گنده ای که شبیه این دزدا بود سریع گفتم:از من چی میخوای؟ مرد : اوههه چه جیگری هم هستی ایمان حق داره بخوادت موضوع رو فهمیدم بلند شدم و هرچی توان داشتم توی پاهام ریختم و خواستم از دستش فرار کنم که یه سنگ اومد جلوی پامو و افتادم زمین @Alachiigh
آلاچیق 🏡
#کـولـه‌بـارے‌ازعـشـق² قسمت‌۵۵-۵۸ نگاش میکنم و میگم : خیلی بدی امیر خیییلی تو که میدونستی تو که می
² قسمت‌۵۹-۶۳ وقتی چشمامو باز کردم دستام به یه میله بسته شده بود .. توی یه خونه ی خراب و پوسیده بودم فکر اینکه تو دست این بی مروتا افتادم حالمو بهم میزد که صدای باز شدن در اومد .. نه این که که ایمانه لبخند کثیفی زد و بهم نزدیک شد اونقدر نزدیک شد که صدای نفساشو می‌شنیدم با خنده گفت : اوه ببین صورت خوشگلت چطور شدهه؟ دستشو نزدیک صورتم آورد که داد زدم: به من دست نزن مرتیکه نجس اما اون بلند تر خندید و اون دست کثیفش و روی صورتم آورد دلم میخواست جون بدم ..‌ حالم خیلی بد بود از طرفی میترسیدم یه کاری کنه این مرد دیوونس ،معصومه رو تا حد مرگ اذیت کرده بود و حالا هم عاشق من شده!،داشتم میمردم پاهامو روی زمین کوبوندم و گفتم : ولم کن عوضی تو دلم از خدا کمک میخواستم تا اتفاق بدی نیوفته ایمان : عهههه من که کاریت ندارم خانم دکتر فقط کافی یکم دختر خوبی باشی .. همین⁶⁰ نفس : تو .. تو یه آدمِ روانیِ عقده ای هستی ایمان بلند خندید و گفت : اووووه تاثیر گزار بود بعد هم کمی خشم چاشنی صحبتش کرد و ادامه داد : میدونی خانوم دکتر ؟ تو خیلی خوشگلی دلم میخواد داشته باشمت یعنی اینکه مال ِ من باشی هووووم؟ نفس حالش بد بود اگه این دیوونه بلایی سرش میوورد چی میشد؟ تکلیف دختر کوچولویی که یادگار محمد حسینش بود چی میشد؟ ترس تا سراسر عمق نفس هجوم کرده بود اما نباید ابراز ترس میکرد نفس پوز خندی زد و گفت : تو میدونی خیلی آشغالی؟ یه آدم کثیف که هرکس و هرچیزی رو میبینه میخواد،این یه بیماری روانیه مردک ایمان بازهم قهقهه زد و گفت : اووووف خانم کوچولووو یه قدم به نفس نزدیک تر شد به صورتی که نفس مطمئن بود صدای تپش قلبش رو میشنوه اما نباید بیشتر از این میترسید نفس تو خدا رو داری پس نترس ایمان : بهتره بلبل زبونی نکنی خانوم دکتر اینجا من هرکاری که بخوام میکنم و این تویی که باید به حرف های من گوش بدی ، اوکی؟ نفس : خفه شو ..خفههه ایمان خندید و جلوتر اومد تا اینکه..² صدای جیر جیر در اومد خدایا اون،اون کی بود که من داشتم میدیدم؟! باورم نمیشه محمد حسین بود؟ نکنه از شدت ترس توهم زدم محمد حسین چشماشو باز و بسته کرد به نشانی اینکه من نترسم ایمان گفت :جلیل کی بهت گفت بیای تو ؟ من با این خانوم خوشگله کار دارم محمد حسین و چند سرباز جلو اومدن ایمان برگشت و متعجب به اونا نگاه کرد پس من توهم نمیزدم نههه اون محمد حسین من بود اشکام داشتن جاری میشدند به سختی لب زدم : م .. محمد حسین؟ اما محمد حسین با رگ های ورم کرده ی غیرتش به سمت ایمان رفت و با مشت کوبید توی دهنش و گفت : عوضی ، پست فطرت صدای آخش بلند شده بود محمدحسین تا سر حد مرگ کتکش زد تا اینکه اون مامورای همراه جداشون کردن و گفت : تو به چه حقی به زن من دست زدی آشغال..بعد هم دستشو پیچوند طوری که صدای شکستن میداد بعد دستور داد تا ببرنش هنوز باورم نمیشه این یه خواب شیرین بود نه؟⁶² محمد حسین جلو اومد و گفت نفس .. عزیزم حالت خوبه ؟ خیلی وقت بود اون چشمای قشنگش برای من نگران نشده بود زبونم بند اومده بود اون زنده بود باورم نمیشد آخههه این همه سختی بالاخره تموم شد؟ یعنی به خاطر من برگشته؟ آشوب سختی توی دلم راه افتاده بود از طرفی دوست داشتم برم بغلش و زار زار گریه کنم از طرفی اونو مقصر تموم این اتفاقا میدونستم سریع به سمتم اومد و دستمو باز کرد خواست دستمو بگیره که تموم اون سختیا یادم اومد،سریع دستمو کشیدم محمدحسین متعجب نگاهم میکرد گفتم :خیلی بدی خییییلی تو میدونی من چیا کشیدم؟ میدونی چقدر گریه کردم؟ به قیافم نگاه کن محمد حسین سرشو انداخت پایین ،سرشو گرفتم سمت خودمو گفتم : به من نگاه کن.. میخوره من ۲۳ سالم باشه؟ نه از تو میپرسم میخوره؟ فقط می‌خوام بدونم چرا؟ محمد حسین : من شرمندم نفس نفس : شرمنده نباش بهم بگو چرا؟ محمد حسین نگاه دلگیری بهم کرد و گفت : دلم برات یه ذره شده بود خنده ی عصبی کردم و گفتم : وای خدا ببین چی میگه؟ دِ آخه تو اگه منو دوست داشتی چرا منو ول کردی ؟ هان ؟ وضعیت قلبم نامناسب بود و میدونستم این خنده های عصبی برام کشندس اما دست خودم نبود خنده ی عصبیم شدت گرفته بود و فقط لرزیدن خودمو متوجه شدم..⁶ چشمام رو که باز کردم دست محمد حسین رو سرم بود و داشت اشک می‌ریخت . قلبم از اشکاش تیکه تیکه شد ولی باید جواب اشکای منم میداد نه؟ خواستم چیزی بگم که انگشت اشارشو گزاشت روی لب هام و گفت : هیس! خودم همه چیو میگم اونا یعنی موساد به بادیگارد گفته بودن که به خانواده ی ما نزدیک بشه و همسرش با یه نقشه طوری تو رو به قتل برسونه که انگار سازمان اطلاعات ایران تو رو کشته و با اینکار من از سازمان جدا بشم و با موساد همکاری کنم و این جناب بادیگارد رو تحت فشار قرار دادن و تهدید کردن که بچشو میکشن .... ولی اون این موضوع رو با سردار در میون گزاشت و سردار این نقشه رو کشید @Alachiigh
آلاچیق 🏡
#کـولـه‌بـارے‌ازعـشـق² قسمت‌۵۹-۶۳ وقتی چشمامو باز کردم دستام به یه میله بسته شده بود .. توی یه خون
² قسمت‌۶۴-۶۷ ولی اون این موضوع رو با سردار در میون گزاشت و سردار این نقشه رو کشید که تو سالم بمونی و موساد فکر کنه من مردم و تو هم حافظتو از دست دادی که دیگه خطری ما رو تهدید نکنه.⁶⁴ محمد حسین : نفس فکر نکنی من تو این مدت زندگی داشتم.. بخدا یه شب درست هم نخوابیدم همش به فکر تو بودم بعد لبخندی زد و گفت : حالا باور میکنی دلم برات تنگ شده بود؟ دستشو از روی سرم برداشتم و گزاشتم رو قلبم و گفتم : آرزوم بود دوباره ببینمت خدا و شکر محمد حسین یه چیزی بهت بگم؟ محمد حسین پیشونیمو بوسید و گفت : جان دلم نفس من؟ نفس : اگه بدن میشدم قلبم بودی درخت میشدم ریشه‌م بودی رنگ میشدم قلمم بودی شب میشدم ماهم بودی ساز میشدم آهنگم بودی فصل میشدم بهارم بودی حس میشدم امیدم بودی تو ‌همونی هستی که همیشه به بودنم معنا میدی.. محمدحسین: یادته گفتم هر کاری میکنم به خاطر توعه؟اینکه زنده موندم هم به خاطر توعه امیر فاطمه در بغل وارد اتاق شد و در آغوش محمد حسین رفت.. گویا سردار برای خانواده ها کامل توضیح داده بود.. فاطمه را در آغوش محمد حسین گزاشت و رفت .. محمد حسین: اوففف دختر باباشوووو؟ چقدر دوست داشتم ببینمت نفس : پس به خاطر دخترت برگشتی؟ محمد حسین رو به فاطمه گفت : فاطمه خانوم دیدی مامان چقدر حسوده؟ راسته که میگن دختر هووی مادره بعد هم سر نفس رو بوسید و گفت ولی شما همیشه و همه جا جان منی.. خانوم جان بریم یه سفر به تلافی این یه سال؟ نفس اشکشو پاک کرد و گفت : خیلی دلم میخواد.. شیرین‌ترازآن‌لحظه‌که‌ازدربرسی‌نیست من‌قهوه‌یِ‌تلخم‌توبیاحبه‌یِ‌قند‌باش، دردم‌همه‌درمصراع‌بعد‌است: ‹ من‌ماندم‌واورفت‌و‌نیامد › ولی محمد حسین من سر قولش موند و برگشت ... خدایا برای همه چیز شکرت:)⁶ محمد حسین: نفس خانوم کجایی؟ نفس : عهههه محمد حسین هولم نکن اومدم دیگه محمد حسین: خانمم شما یه ساعته داری همینو میگییییی نفس: تو هم که خیلی گوش میدی محمد حسین: عههه نفس من علف زیر پام سبز شد از بس منتظرت موندم.. نفس زبانش را درآورد و گفت : خب پس اون علفایی که زیر پات سبز شده رو بخور دیگه چرا معطلی؟ من شام بهت نمیدمااا محمد حسین: عهههه عه دختره ی چشم سفید وایسا تا بیام نفس در حالی که میدوید گفت : عمرا بهم برسی ولی فاطمه رو هم با خودت بیار محمد حسین: نفس خانوووم فاطمه دست مامان جونه نفس: عههه ولی بازم تو منو نمی‌گیری محمد حسین با یک حرکت ساده دست نفس رو گرفت و گفت : دیدی بهت رسیدم؟ نفس : نخیرمم جر زدی محمد حسین: عهههه چرا دروغ میگی نفس: خیلی خب بابا ولم کن دستمو شکوندیییی محمدحسین: نوچ نمیشه اینکه دستتو ول کنم هزینه داره.. نفس : اونوقت چی؟ محمد حسین: اغراغ کن نفس : چیو؟⁶⁷ محمد حسین لبخند شیطونی زد و گفت : اینکه عاشقمی ، اینکه دیوونمی ، اینکه نفستممم نفس نگذاشت ادامه دهد و گفت : برو بابا دلت خوشه محمد حسین جدی شد و در چشم های نفس بزاق شد و گفت : دوستم داری یا نه نفس؟ نفس برای چند لحظه غرور را کنار گذاشت آخه خیلی سخته توی چشمای کسی که عاشقشی بزاق بشی و دروغ بگی نفس گفت : اینکه دوستت دارم را دروغ نگفتم اما راستش را بخواهی حقیقت را کامل نگفتم من تو را دوستت ندارم ولی ؛ من... تو را دیوانه ام ای جان جانم شاعر نفس محمدحسین دستش را رها کرد و بوسه ای زد و فریاد زد : خدایا شکرت به سمت حرم راه میوفتیم @Alachiigh