﷽
___________
"شكيبايىِ من اندك است و توانم از دست رفته. ولى مرا، كه اندوهِ عظيمِ فُرقتِ تو ديدهام و رنجِ مصيبتِ تو چشيدهام، جاى شكيبايىست. اکنون آن وديعت بازگردانده شد و آن امانت به صاحبش رسيد. و اندوهِ مرا پايانى نيست. همه شب خواب به چشمم نرود تا آن گاه كه خداوند براى من سرايى را كه تو در آن جاى گرفتهاى، اختيار كند. بدرود تو را، و دخترت را..."
روزهای سختی را پشت سر میگذاریم؛ جهنمی. داغ پشت داغ... سوگ پشت سوگ... آمدنیترین رسول مرگ است. سراغ همهمان میآید. این جمله را از کوثر علیپور وام دارم. و جهنم همینجاست. رسولی میآید، رسولی مرگ به بغل میآید و ما را با بقچههایی تو خالی، پوچ و سبک و بیمایه قبضِ روح میکند. جسممان میماند روی زمین، زیر تلی خاک وسط قبرستان. سنگی سیاه هم میزنند رویش. چند جملهای خط میکنند و جوان ناکام و باکامی هم شاید. سطلی آب و مشتی گلاب میپاشند رو سیاهیِ سنگمان و چند قطرهای اشک، و میروند. جسم ما زیر تلی خاک است وسط قبرستان و روحمان بیکه بقچهای زیر بغلش باشد، بقچهای درخور، بقچهای پُر، قبض میشود. آمدنیترین رسول مرگ است. سراغ همهمان میآید. جایی پشتِ استخوانِ جناغ سینه، حدفاصلِ غضروفهای دندهی سوم تا ششم، چپِ قفسه سینهام درد میکند. تنگ و تنگتر میشود به بقچهام که نگاه میکنم. هیچ تویش نیست. خالیِ خالی. مرگ با همه حق بودنش تلخ است. تلخیش نه برای متوفی و کسانش، که ریشه در خودم، ریشه در بقچهام دارد. رسولِ مرگ که به سراغم بیاید مهلتم تمام است. بقچهام خالیست. کوچ با بار و بُنهای اندک وحشتناک است. تلخ و جهنمساز. روزهای سختی را طی میکنیم. سختیش برای بقچههای تو خالیست. برای حسرتِ دیدنِ مسافرهایی که پُر، با بقچههایی پُر از زمین کوچ میکنند. جهنم جاییست که با مرگ آدمها، تو خالی بودنِ بار و بندیلم صریحتر، محکمتر توی صورتم کوبیده میشود. کاش خدا به آبروی همه دستِ پُر سفرکردهها چیزکی بیندازد توی بقچهام. سبکیش را بگیرد و سنگینش کند. دعام کنید. برای دوستمان میثاق رحمانی، عزیزِ نادیدهای که امروز رفت هم. مسافری که بقچهاش پُر بود، پُر زندگی کرد و پُر پَر کشید.
و خدای امیر میبیند. میبیند یکی عاجز، یکی توخالی نوشته قبلِ رفتن پُرش کنید. به آبروی امیری که در رفتنِ همسرش کمطاقت شده ولی مصیبتِ پدر، غمِ دختر را کم کرده. مصيبتِ این خاندان غمم را کم میکند؛ رأفتشان بقچهام را پُر، دلم را قرص.
اکنون آن وديعت بازگردانده شد و آن امانت به صاحبش رسيد. و اندوهِ مرا پايانى نيست. همه شب خواب به چشمم نرود تا آن گاه كه خداوند براى من سرايى را كه تو در آن جاى گرفتهاى اختيار كند. بدرود تو را...
___________
@AlefNoon59
﷽
___________
عکس را زهرا مهدانیان سیاه سفید کرده. تصویرِ توی عکس زیادی برایمان سنگین است. یکی از ما کم نشده. همچنان که مردانِ ما پس از مرگ کم نمیشوند و تکثیر میشوند، زنانمان هم کم نمیشوند. دوست ما جسمش دیگر میانمان نیست ولی خودش در ما تکثیر شده، در آجر به آجر مبنا، در قلبها و قلمهامان. کم نشده. هست. مردِ عمامه بهسرِ توی عکس روزی که ما را دور هم جمع میکرده چنین صحنهای در مخیلهش هم نمیگنجیده. که بایستد و نماز بخواند بر پیکر یکی از ما شاگردهاش... عکس برای ما سنگین است و استادمان هنوز محکم ایستاده. یکی از ما کم نشده که متوقف شویم. یخ بزنیم و منجمد. میثاق رحمانی در ما تکثیر شده. سریعتر میدویم، محکمتر، قویتر؛ برای رسیدن به مقصدی که میثاق دارد و مردِ توی عکس.
عکس را زهرا مهدانیان سیاه سفید کرده و پایینش نوشته:
"استادی ایستاده بر بالای پیکر شاگرد، نقطه پایانِ داستان را خودش میگذارد."
صحنه برای ما زیادی سنگین است...
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
﷽
___________
لبخندِ امروزِ ما کنار اشکهای دیروز، امیدِ امروزمان کنار ناامیدیِ دیروز، شاکلهی مبنا را تشکیل میدهد؛ و مگر زندگی جز این است؟ ما در مبنا زندگی میکنیم. دیروز جسم یکی از ما پَر کشید و امروز متنِ یکیمان در پویشی رسانهای جایزه اولِ کشور را بُرد. دیروز را به هم تسلیت گفتیم و امروز را تبریک. و امید همچنان بین ما هست.
🌱
بالای لوح تقدیرِ دوستمان نوشتهاند:
"دنیای فردا دنیای فلسطین است."
دستهایی که برای فلسطین قلم میزنند بوسیدنیاند. |@sayeh_sayeh|
______________
@AlefNoon59
﷽
___________
م میخ شده بوده جلو کتابخانهام. مامان این را میگفت. میگفت میخ شده بوده و ازش پرسیده بوده این پسرِ جوان بالای کتابخانهی نرگس کیست؟ مامان به خنده گفته بوده نامزدش. م احتمالا دهانش را به چپ زاویه داده بوده، شاید هم راست. و همچنان که میخ بوده و توی مغزش قصه میساخته که دختره چه بیخبر رفته خانه بخت، مامان قصهش را بهم زده بوده و گفته بوده: یه شهیده. م ابرو بالا انداخته بوده که: اِ؟ نشناختم.
ماجرای م و مامان و نامزد خیالیِ من همین جا ته میگیرد و م که خیالش راحت میشود پای پسری درمیان نیست میرود خانهاش.
و شهید همینقدر غریب و ناشناخته است میان ما. نه فقط برای م، برای همهمان. نه فقط شهیدِ بالای کتابخانهی من، همه شهیدها. ما کسی را که برای زنده ماندنمان جنگیده و کشته شده نمیشناسیم. شهیدِ توی قاب وقتی اسلحه به دست مقابل داعش ایستاده بوده انتظار نداشته کسی بشناسدش، و ما که اینور دور از داعش نفس میکشیم هم انتظار نداریم کسی از ما بخواهد او را بشناسیم. بیکاریم مگر؟ گرانی و قرض و اجارهخانه و پوشک بچه. آدمِ توی قاب را کجای این همه بدبختی جا دهیم؟ حالا طرف رفته جنگیده کشته شده. به ما چه؟ پولش را گرفته. ما هم اینور هر روز داریم با این و آن میجنگیم؛ کی ما را میشناسد؟
عباس دانشگر ۲۰خرداد ۹۵ شهید شد. با موشک تاو آمریکایی. در حلب بود که جان از تنش رفت. بیست و سه ساله، یک سال کوچکتر از من. من کجام؟ چه میکنم؟ من کارم جنگیدن با داعش در خاک وطنم نیست. الحمدلله سرم حسابی به روزمره گرم است. شلوغ. وقت شناختن و شناساندنش را ندارم، فاتحه خواندم فقط. شما هم بخوانید، زیاد وقتتان را نمیگیرد. زود تمام میشود و برمیگردید به روزمره.
______________
@AlefNoon59
الف|نون
____________
صفحه اولِ کتاب زندگینامهی شهید عباس دانشگر نوشتهام: "یکشنبه ۲ مرداد ۱۴۰۱، در بینابینِ سختترین و آشفتهترین روزهای زندگیام." دو صفحه بعد نوشتهام: "۱۹ تیر ۱۴۰۱، روز عید قربان. از صاحب کتاب میخواهم به اذن خدا عیدیم را تا پایان کتاب بدهد و مرا از دوراهی نجات. الهی آمین." زیر الهی آمین خط کشیدهام. امضا هم زدهام و بغل امضا برای شهید نوشتهام به خاطر خدا کمکم کند.
کتاب را تا ته نخواندم. تاریخهای پس و پیش بغل صفحههای کتاب حکایت از تکه تکه خواندنم دارند. روزهام جهنمی طی میشدند و نفس کشیدنم هم پاره پاره بود چه رسد به خواندن. کلید اسرار هم نبود که شب شهید به خوابم بیاید و صبح مشکلم حل شود. زمان بُرد. زیاد. طولانی و کشدار و چروککننده. نه همان لحظه و نه تا پایانِ کتاب و نه همان روزِ عید قربان، امروز که این یادداشت را مینویسم عیدیم را از شهید گرفتهام. خیلی وقت است گرفتهام و حواسم نبوده! کتابش را نصفه خواندم و عیدیم را کامل گرفتم. از تیر و مرداد ۰۱ تا خرداد ۰۳ من همان آدمم. همان آدمِ دخیل بسته به این مردها. هنوز اول و آخرِ دفتر کتابهام محفلِ ناله زاریست برای کمک. کتابهام را سخت به کسی امانت میدهم. بیشتر وقتها عذرخواهی میکنم و نمیدهم. بغل هر صفحه ده خط شکوِهنامه نوشتهام برایشان. نمیشود جز خودم کسی بخواند. من سرم به روزمره و اتفاقاتش گرم است و تهِ کارم این بوده که التماسنامه بنویسم وسطِ کتاب دفترها تا گیر و گورهام را حل کنند. وقت شناختن و شناساندن ندارم. فاتحه میخوانم. شما هم بخوانید ... بدهکارتان نمیمانند...
______________
@AlefNoon59
﷽
_______
- "ای نگهدارندهی دستِ ابراهیم از ذبحِ فرزندش..."
این جمله بخشی از دعای مردیست در صحرایی به نامِ عرفات، کنارِ کسانش بیرونِ خیمهها. مرد روزی که کسی را با این جمله یاد میکرده، روزی که در برابرِ وجودی با تکیه بر همین جمله اظهار عجز میکرده، صحنهای پیش چشمش نمایان شده بوده که پسرش، نوزادِ شیرخوارهاش، برادرش، همه خانواده و کسانش، جلو چشمش ذبح میشوند...
من این جمله را سه روز پیش خواندم و کلمهای بیاراده به زبانم آمد: "بیچاره"... بندهای دلم برای مرد جزغاله شدند، سوختند. امروز که جمله را خواندم به نظرم رسید بیچاره منم که اجزای بدنم، بافتهای سلولیِ تنم، بند انگشتهام، همه رشتههای تشکیل دهندهی جسمم برای غیر کار کرده و خوشبخت مرد است و کسانش که بندهای بدنشان برای محبوبی واحد بُریده شده. بیچاره منم و کسانم؛ نه مرد و کسانش که در منتهی الیه مردانگی و شرف ذبح شدند.
مردِ دعاخوان در صحرای عرفات نامش "حسین" است. امروز عرفه است. محرم چند روز پس از عرفه رخ میدهد. دعای عرفه را با معنیش بخوانید...
______________
@AlefNoon59
﷽
___________
آسد بیژن را دنبال میکنم. به نظرم آدم منصفی میرسد. اما این بار مغالطه کرده است. نه اینکه عامدانه بخواهد چنین کند. اما این تصویر مغالطه است. شما نمیتوانید فوتبالیستی را که ته کارش بازی در یک مستطیل سبز است، با سیاستمداری که بناست بر مسند یک حکومت بنشیند و جامعهای را اداره کند روی یک کفهی ترازو قرار دهید! شما نمیتوانید بگویید یکی فاضلی را تحریک کرد و او هم میکروفون پرت کرد طرفش؛ کارش بد بوده ولی خب قابل درک است همانطور که یکی زیدان را تحریک کرد و او هم حمله کرد طرفش!
این قیاس عجیب غریب است.
افرادی که با شعار ایجاد همدلی، دوری از جدل، دوری از دعوا، به رسمیت شناختن مخالفین و... وارد فضایی سیاسی میشوند و قصد دارند جامعهای را اداره کند، وقتی تواناییِ کنترل خشم خود را ندارند، توانایی مدیریت فضا را ندارند، تواناییِ پاسخ شایسته و متناسب با محیط اطرافشان ندارند، چطور میخواهند در جامعه با مخالفانشان گفت و گو کنند؟! چطور میخواهند با دنیا گفت و گو کنند؟ زیدان بنا نبوده جایی را اداره کند! خودش بوده و مستطیل سبزش. کتکش را زده و تبعاتش را هم دیده. درست یا غلط. فاضلی خودش نیست و مستطیل سبزش! فاضلی بخشی از تیم اداره کنندهی یک مملکت است!
به فرض اسنفدیاری دروغ گفته. خواسته تحریک کند یا هرچه. راه حلِ دوستان اصلاحاتیِ ما در چنین بزنگاههایی میکروفن پرت کردن طرف دروغگوست؟! متشنج کردن جو جامعه و هوچیگری و فرار از صحنه است؟ فردای روز جنابان همینطور میخواهند مملکتِ ده قطبیِ ایران را اداره کنند؟ اسفندیاری راست گفته باشد یا دروغ یا هر چه، رفتار آقای فاضلی نه تنها قابل درک نیست، که ترسناک است! منِ شهروند ایرانی درک نمیکنم چرا مشاورِ رئیس جمهور آیندهام به جای ارائهی پاسخی درخور، باید عصبی شود و جلسه را ترک کند و عین دعواهای "کودکانه" جسمی سمت دیگری پرتاب کند؟! این نشان میدهد چنین فردی توانایی حل مسئله ندارد. توانایی حل بحران ندارد. بگیریم آدم خیلی خیلی خوبی است و در حقش ظلم شده! باشد. آدمِ خوبی که توانایی حل مسئله ندارد ترسناک است. این اقدام برای من ترسناک است.
فاضلی لات سر گردنه نیست که بگوییم بله تهمتش زدهاند پس حق دارد عربده بکشد و نفسکش بطلبد! مقام و جایگاهی که او درونش قرار دارد، با فوتبالیست و خواننده و قمهکشِ چاله میدان یکی نیست! یکی دانستنِ اینها از عجایب است! کم سیاستمدار نداشتیم در ایران که در همین مناظرات انتخاباتی، در برابر تهمت و افترا و دروغهای حریف سعهی صدر داشتند و با روشی درخور، پاسخِ تحریککننده را دادند! حالا شما آقای فاضلی را دوست دارید و خوش دارید هر طور شده چیزی دست و پا کنید، کارشناس را دروغگو خطاب کنید و تقصیر را گردن میکروفونِ قطع شده بیندازید یا هرچه. طوری نیست. برای ما اینکه اسفندیاری دروغ گفته یا نه مسئله نیست! اینکه کار "فاضلی" بدتر بوده یا "اسفندیاری" هم مسئله نیست! مسئله این است مملکت را بناست دست چه کسانی بدهیم؟ افرادی که بدترین تهمتها و دروغها را تاب میآورند، در برابر تحریککننده پاسخی شایسته میدهند و برای دفاع از خود فضا را متشنج نمیکنند، یا کسانی که در برابر "یک جمله" فرو میپاشند و بهم میریزند و کنترلشان را از دست میدهند و زمین و زمان را به هم میدوزند! فرق میکند ادارهی جامعه دست کدام یکی باشد.
دوستانِ اصلاحاتیِ ما علیرغم شعارهای خوشگل و زروق پیچ شده و عوام پسندانهشان، قشر ترسناکی هستند. تاریخ نشان داده گردن گیرشان به شدت خراب است، ناکامی در ادارهی کشور را گردن دیگری میاندازند و ناله سر میدهند که ما اختیار نداشتیم نگذاشتند، اما هر دوره برای بودن بر مسند قدرتی که اختیاری درونش ندارند، پیراهن چاک میدهند! تحمل کوچکترین نقد و مخالفتی را ندارند، در بحرانها یا عصبی و هیجان زده میشوند و قهر میکنند میروند، یا خندهکنان در صبح جمعه پای تلویزیون ظاهر میشوند. این روحیاتِ متناقض، برای افرادی که بناست در مسند قدرت باشند، نه قابل درک است، نه قابل پذیرش. ترسناک است. ترسناک.
___________
@AlefNoon59
﷽
___________
دنبالِ دیوار در پیادهروها میگردم. پیداش نمیکنم...
دو گفتمان پیشِ روی ماست. من یک رای دارم. اولی معتقد است ما نمیتوانیم. تحت هیچ شرایطی نمیتوانیم مگر بایدن بیاید و شُل کند. ترامپ اگر بیاید کارمان درآمده. بایدن اگر باشد و شل کند شاید بتوانیم. شل نکند محال است بتوانیم. ترامپ بیاید اگر آویزانش شویم ممکن است چیزی بشود. آویزان نشویم همچنان بدبختیم و نمیتوانیم. اولی ادعا میکند اختیاری برای کار کردن ندارد. چند نفری دور هم گِرد شدهاند و نمیگذارند او کار کند. نمیشود. چوب لای چرخش میگذارند و کارشکنی میکنند. معتقد است برای کار کردن صفر درصد اختیار دارد و با علم به اختیارِ "صفر درصدی" رأیِ مرا میخواهد! با صفر درصد اختیار چه میخواهد بکند؟ من به توانِ صفر درصدی رای بدهم؟ اولی دنبال اصلاحات اساسی است. مشکلاتِ زن را در روسریِ روی سرش میبیند و وعده داده اگر گرهی روسریها را شُل بگیرند معضلات زن تمام است. گفته حتما به دانشجو-جوان-معترض بها میدهد. فریادِ "زنده باد مخالف من" زیاد سر میدهد.
دو گفتمان پیش روی ماست. دومی معتقد است ما میتوانیم. تحت هر شرایطی میتوانیم. با برنامه و تلاش مستمر میتوانیم. اولی دومی را هیولا میداند و متوهم. هیولایی پشمالو و مخوف که دندانهاش زرد است و از حاشیهی دهانش خونی غلیظ لخته لخته میجوشد و بیرون میزند. اولی دومی را طالبان میداند. تندرو و افراطی. فریاد میزند اگر بیاید عین #رئیسی در پیادهروها دیوار میکشد. من در پیادهروهامان دنبال دیوار میگردم. دیواری سخت و سنگی که رئیسیِ افراطی و طالبانی زمان ریاست جمهوریاش بین زن و مرد کشیده. پیداش نمیکنم!
دو گفتمان پیشِ روی ماست. اولی معتقد است نمیتوانیم. کلا نمیتوانیم. مگر بایدن باشد و شُل کند. ترامپ باشد باید رگ بزنیم و بمیریم یا آویزان شویم و زنده بمانیم. دومی معتقد است میتوانیم. بایدن باشد یا ترامپ یا هر خر دیگری میتوانیم. من یک رای دارم. اولی پیش از این رای ما را گرفته. زیاد از ما رای گرفته. بیش از نیمی از ادارهی مملکت دستِ گفتمان اولی بوده و آدمهای خودش را سوزانده. نتواسته روسری را حذف کند. بدنهاش را سوزانده. اصلاحاتِ دلبخواهش اجرا نشده. سرمایهاش را سوزانده. مخالفش را هو میکند. طبقه متوسط را له میکند. نارضایتیها را دو برابر میکند. نخبگان را سوزانده. فیلترینگ سرجایش مانده. آینده را سوزانده. اعتماد را سوزانده. امید را سوزانده و میسوزاند. من به #دومی رای میدهم. از گفتمانِ اولی بیشتر میترسم تا هیولایی که از دومی نشانم میدهند!
دنبال دیوار در پیادهروها میگردم. پیداش نمیکنم.
#انتخابات
___________
@AlefNoon59
دو ساعت پیش در جلسهای مجازی بودم. استادِ جلسه از غربتِ علینامی برایمان حرف زد. از غربتی که علی را به حرف زدن با چاه رسانده. من چاه ندارم. غربتم از جنس علی (ع) نیست. زیاد احساس تنهایی و غربت میکنم، زیاد احساس میکنم کسی نیست بفهمد درد من دقیقا چیست، یا هست و من به خودم اصرار میکنم حرفهات را بریز توی خودت؟ ولی غربتم از جنس علی (ع) نیست. مطلقا نیست.
بعدِ جلسه پیغامی از دوستی قدیمی دریافت کردم. برایم نوشته بود گرفتار مصیبتی شده و حالش خراب است. نوشته بود اگر مشکلش حل نشود بیچاره میشود. بدون چاره بودن را زیاد تجربه کردهام. استیصال خالص است. آنقدر که آدم را به التماسِ دعا از دیگری بکشاند. به درخواستی عاجزانه از آدمهای دیگر برای فرستادن فقط چند صلوات! من این جنس استیصال را تجربه کردهام... نوشته بود از مخاطبانم، اندک مخاطبان صفحهی مجازیام درخواست کنم برایش دعا کنند. صلوات بفرستند تا گره از کارش باز شود. دوستم در پیچِ زندگی، در پیچِ مشکلات زندگی غریب افتاده. غربتی گریبانش را گرفته نه از جنس غربت علی (ع)، از جنس غربت من و ما و همه آدمهایی که کمتر شبیه علی (ع) هستیم. شما که مخاطب این صفحهاید، چشمتان که به این سیاهه افتاد، منت بر من و دوستم میگذارید اگر برایش دعا بخوانید. صلواتی بفرستید، یا هر مدل دیگری که خودتان وقت غریب شدن، وقت گرفتار شدن، وقت بیچاره شدن با خدا حرف میزنید... ما غربتمان به شدتِ غربتِ علی نیست ولی ضعیفتریم از او. طاقتمان کم است در برابر درد. چاه هم نداریم. دعایمان کنید...
مردم:
آقای پزشکیان برنامهتون واسه ادارهی مملکت چیه؟
پزشکیان:
مردم گوشت چنده؟
مردم مرغ چنده؟
مردم برنج چنده؟
مردم روغن چنده؟
مردم خونه چنده؟
مردم ماشین چنده؟
مردم پوشک چنده؟
مردم:
گرونه. چجوری میخواید ارزونشون کنید؟
پزشکیان:
مردم پول ندارن. مردم شغل ندارن. مردم خونه ندارن. مردم ماشین ندارن. مردم امید ندارن. مردم زن ندارن. مردم شوهر ندارن. مردم بچه ندارن. مردم پوشک ندارن. مردم اینترنت ندارن. مردم هیچی ندارن. مردم خیلی بدبختن.
مردم:
چطوری میخواید ما رو خوشبخت کنید؟
پزشکیان:
نخبهها فرار کردن. همه مهاجرت کردن. هیشکی تو ایران نمونده. ایران خالی از آدمیزاد شده. همه نابود شدن. همه داغون شدن. جوونا خاکستر شدن. امیدی نیست. انگیزهای نیست. مردم رو بازی نمیدن. دخترا رو کتک میزنند. همه رو میکُشند. همه به فنا رفتن.
مردم:
بالاخره برنامهت واسه این مملکتِ پاره شده چیه؟
پزشکیان:
مردم گوشت چنده؟
مردم مرغ چنده؟
مردم خونه چنده؟
مردم برنج و روغن و رب گوجه فرنگی و دمپایی روفرشی چنده؟
مردم: ... 😵💫