eitaa logo
الف|نون
185 دنبال‌کننده
129 عکس
51 ویدیو
0 فایل
|پس اگر مقصد پرواز است، قفسِ ویران بهتر...| بی‌که شناخته شوید، با الف|نون مکاتبه کنید: https://harfeto.timefriend.net/17348255401807
مشاهده در ایتا
دانلود
الف|نون
راضیه طاهری نشانگرِ کتاب می‌سازد. برای من و چند نفر دیگر با سلیقه‌ی خودش نشانگر هدیه فرستاده. جودی ابوت و احمدمحمود و مارکز و کُپه‌ای از کتاب‌های روی هم تلنبار شده بخشی از طرح‌های نشانگرهاش بودند. طرحِ نشانگرِ من ترکیبی از مسجد الاقصی بود و پرچم فلسطین و نقشه‌‌ی غزه... نمیدانم ارسال این نشانگر برای من اتفاقی بوده یا راضیه وقتی داشته طرح می‌زده به اسم من که رسیده گفته خب خب، برای نرگس فلسطینش را بگذارم کنار! ممکن است انتخابش اتفاقی باشد و کنارگذاشتنی در میان نباشد ولی دلم می‌کِشد معادلاتِ ذهنی‌ام را اینطور بچینم که اتفاقی نبوده؛ یکی مرا با فلسطین به یاد آورده و مسجدالاقصی‌‌ش را برایم کنار گذاشته... یکی که کارش ساختن نشانگر است برای گم نکردنِ صفحه‌های کتاب. نشانگرِ دست‌سازِ راضیه را هر بار که از لای کتابی برمیدارم جای دنبال کردنِ کلمه‌ها زل میکنم به طرح‌های رویش. به گنبد طلاییِ مسجدالاقصی و درخت سبزی که لابد زیتون است و پرچمی که بالای بالا نشسته. نشانگری که راضیه برایم ساخته عوضِ یادآوریِ شماره صفحه‌ها حواسم را از صفحه‌ها گُم می‌کند! طرح‌های رویش یادآورِ ماجراهای یک کتاب است. فلسطین کتاب است. کتابِ کهن و پُرافتخاری که صفحه‌هاش قرمزند و آینده‌ی تاریخ جهان را رقم می‌زنند. از هفت اکتبر به بعد جدی‌تر میخوانمش. هنوز به پایانش نرسیدم و نرسیده می‌دانم پیرنگِ قصه‌اش رستخیز است... چیزکی باید بگذارم لای نشانگرم! نشانگرم خودش کتابی قطور است و لحظه‌ای غفلت کنم حواسم از صفحه‌هاش گُم می‌شود ... [اگر اهل کتابید و صفحه‌‌هاش را زیاد گم می‌کنید، از خانم طاهری نشانگر بخرید.] نشانی‌ش این: https://eitaa.com/dalibook
مداحی که شمر زمانه‌‌اش را نشناسد، قاطری‌ست که "صدا" حمل می‌کند.
"زمانی که مشروطه‌خواهان تهران را فتح کردند و دنبال به قتل رساندن شیخ فضل اللّه نوری بودند، از طرف سفارت دولت عثمانی پیغام آوردند که ما پرچم این دولت را بیاوریم در بالای بام منزل شما نصب کنیم تا از خطر در امان باشید. همچنین پیشنهاد شد پرچم دولت روس‌ یا هلند بر فراز بام خانه شیخ نصب شود تا زنده بماند. شیخ در واکنش به این پیشنهادات گفت: "اگر به دست ملت خود کشته شوم بهتر از آن است که به دست یک خارجی‌مذهب زنده بمانم. من راضی هستم صد مرتبه کشته شوم و زنده گردم و مسلمانان و ایرانیان مرا مُثله (قطعه قطعه) کنند، ولی به کفّار پناهنده نمی‌شوم." |مُردن در را خوش‌تر داشت تا زنده ماندن زیرِ پرچمِ ...| - ما را خواسته‌ای نیست جز پیروزیِ تو... پس پیروز باش؛ و سرودِ ستایشت را از زبانِ دوست‌دارانِ حقیقی‌ات بشنو... پاینده باد نام عزیزت: . ______________ @AlefNoon59
ما در قلبِ فرانسه هم در پناهِ این پرچمیم؛ پرچم روی سر ماست... #🇮🇷 _____________ @AlefNoon59
______________ | غُرّه‌ی محرّمِ سَنه‌ی ثَمان و عِشرین و اَربَعَمِائه روزِ دوشنبه بود. و به کوشکِ دشتِ لُکان فرود آمد، روزِ پنجشنبه، چهارم محرّم، امیر. | - تاریخ بیهقی؛ صفحه ۴۱۵؛ نشر مرکز. و به کوشکِ دشتِ لُکان فرود آمد، روزِ پنجشنبه، چهارم محرّم، امیر. امیر، روزِ پنجشنبه، چهارم محرّم، به کوشک دشت لکان فرود آمد، جمله‌ی ویراستار پسندتریه احتمالا! نمیدونم ویراستارهای امروزی وقتی با این مدل جمله‌بندی‌ مواجه میشن چه فعل و انفعالاتی درون‌شون رخ میده؛ اما به نظر میرسه متون کلاسیکِ ما کلا در زمین دیگه‌ای بازی می‌کنند! زمینی که احتمالا ویراستارها بازی درونش رو خوش ندارند و بازیگرانِ امروزی در چنین زمینی رو خطاکار هم می‌دونند. این جمله که من برجسته‌ش کردم یکی از ساده‌ترین جملات در تاریخ بیهقیه. بیهقی جمله‌‌هایی داره خوش‌نقش‌ و نگارتر از قالی‌های محفوری‌، و خوش‌ساختارتر و اسکلت‌دارتر از این که من انتخابش کردم. که ای کاش ویراستارهای ما قرابتِ بیشتری داشتند با متونِ کلاسیکِ ایرانی ... ______________ @AlefNoon59
______________ پَری سیاهه اسم شخصیتِ جدیدترین داستانم است که هنوز خلقش نکرده‌ام. چهار خط نوشتم و متوقف شدم. پری قری به کمرش داد و خلال را فرو کرد لای دندان‌های لَقّش. من بچه به بغل بودم. بچه سبک و لاغر بود و کچل. دست چپم را می‌زدم پشت کمرش تا آروغش را بگیرم که خیسیِ لزجی روی پوستِ لختِ سرشانه‌ام نشست. تاپ دوبنده سفید پوشیده بودم. داد زدم: "پری سیاهه گم شو بیا بگیر بچه استفراغوتو." دست‌هاش را کشیده بود بالا و توی هوا می‌چرخاند. کمرش را چپ و راست می‌کرد و گردنش را هم‌جهت با کمرش تاب میداد. داد که زدم دست راستش را مار مانند برد لای پاهاش، دو ثانیه نگه داشت و کشید بیرون. بشکن‌زنان خزید طرفم. بچه را که گرفتم طرفش دستش را مالاند روی صورت نیم‌وجبی‌اش. دستش خونی بود و بچه شروع کرد به وَنگ زدن. زبانش را از شکافِ لب‌های کلفتش بیرون انداخت و چشم‌هاش را گِرد کرد، یک دور چرخید و جیغ زنان دوید طرف پنجره‌ی باز، و خودش را از طبقه‌ی دهم بیمارستان پایین‌ انداخت... همین جا گیر کردم. پری سیاهه که بود؟ چرا خودش را پرت کرد‌؟ منِ راوی که؟ بچه برای خودم بود یا پری؟ مزخرف است. به نظر می‌رسد همه چیز در مزخرف‌ترین حالت خودش پیش می‌رود. نوشته‌هام یکی پشت دیگری مزخرف‌تر و بی سر و ته‌تر می‌شوند. باز دوست‌شان دارم! حاصلِ زایمانِ مغزیِ من‌اند. قبول، همه‌شان زود به دنیا آمده‌اند؛ نارس. دستگاه انکوباتور لازم‌اند هنوز. چند وقتی توی دستگاه بمانند کامل می‌شوند. چند وقت؟ جوابش را پیدا نمی‌کنم. شبیه زن زائویی شده‌ام که ساعت‌ها می‌ایستد پشت دری بسته تا نوزادِ زودرس‌اش را از عقبِ شیشه‌ای کلفت ببیند. نوشته‌هام نوزادی نارس‌اند که نه خیالم از بابت‌ِ سلامت‌شان نرم است و نه میتوانم ذوق‌زده‌وار ولیمه بگیرم و جمعی را دعوت کنم به تماشای قد و بالایش! اوضاعِ قمر در عقربی دارم. زیاد به خودم وعده وعید میدهم. زیاد خودم را دلداری میدهم که طوری نیست، همه همین اند دیگر، و همزمان مطمئنم همه "همین"ی که تصورش را میکنم خیلی وقت است رد کرده‌اند. زیاد با خودم کلنجار می‌روم؛ خب خب، سخت نگیر، درست می‌شود. نوزاد از انکوباتور خارج می‌شود. دست و پاش بالاخره سفت می‌شوند و کمرش از شُلی درمی‌آید. همیشه که بغل لازم نمی‌ماند. از روروک بیرون می‌زند و راه می‌رود. حریره بادام جایش را بالاخره به چلو کباب می‌دهد. بچه دندان‌هایی سفت و محکم درمی‌آورد. همیشه که لثه‌هاش خالی نمی‌مانند. تا کِی؟ تا کی خالی نمی‌مانند؟ گیر میکنم و جوابش را پیدا نمیکنم. معلق‌ می‌مانم وسط زمین و هوا. دو هفته پیش گفتم تمام‌. دیگر چیزی نمی‌نویسم. گفتم مزخرف‌نویسی هم حدی دارد. این چه هجویات است که تو می‌نویسی؟ کلمه‌ها عین ژله توی یخچالِ مغزم سفت شده بودند. دفتر را بستم و دو ساعت بعد دوباره بازش کردم! یخچال، کوره شده بود و داغی‌اش ژله‌ی سفت شده را آب می‌کرد. مرضِ مزمن! چند وقتی‌‌ست زیاد این مدلی می‌شوم. سخت و محکم با خودم اتمام حجت میکنم که ننویسم، مرضم که بالا میزند باز می‌نویسم. مرضم درمان ندارد. پرت و پلا می‌نویسم ولی درمان ندارد. دواش دست من نیست و طبیب کاربلدی سراغ ندارم. این یادداشت هم سر و ته ندارد. سرش تیز مانده و گِرد نمی‌شود و تهش نامعلوم است. تازگی‌ها زیاد آشفته‌ می‌شوم. درست نمی‌فهمم چه مرگیم است اما میفهمم یک مرگیم هست. بیشتر وقت‌ها می‌نشینم روی کاناپه‌ی سرمه‌ایِ توی اتاق و زل میزنم به فرش کرمِ زیر پام. پیدا نمیکنم فکرم درگیر چه چیزهایی‌ست. فکرم خالی‌ست. از پُریِ زیاد خالی‌ست. سنگینم و سنگینیِ زیاد قفل زده به زبانم. فکرها حبسم کرده‌اند توی خلاء و کلیدش را هم ول داده‌اند توی ناکجاآباد. ناکجاآباد را پیدا میکنم بالاخره. آدمِ گیر کردن توی خلاء نیستم. آدمِ دفن شدن زیر آوارِ فکرها هم. تهِ این یادداشت روزی معلوم می‌شود بی‌شک‌. ______________ @AlefNoon59
همسایه بغلی‌مون عازمِ کربلاست. سر صبحی آب ریختیم پشت‌ سرش و رفت... سهم ما از قدِ همین یه کاسه آب بود امسال. ______________ @AlefNoon59
الف|نون
🌿 ______________ مرا عطر کرده بودند! ریخته بودندَم توی میله‌ای باریک و شیشه‌ای، نگه‌‌ام داشته بودند
✨️ __________ مرا گردنبند کرده بودند! خشکم کرده بودند لای صفحه‌ای گِرد و شیشه‌ای، نواری طلایی کشیده بودند دور صفحه‌ام. مرا آویزانم کرده بودند از زنجیری دراز، افتاده بودم روی سینه‌بندِ زنی ناشناس ... ______________ @AlefNoon59
______ ما در هزارتوی قلب‌مان غم تو را ذخیره کرده‌ایم. برای روز مبادا ذخیره کرده‌ایم. برای روزی که از مصیبت‌هامان پُل بزنیم به غمت. نوزادِ شیرخواره‌ای را بدون شیر مادر، بدون جرعه‌ای آب، در دامانِ پدرش کُشتند. نوزاد فرزندِ تو بود، تو پدرش بودی. اگر پوستِ گلوی نرمِ نوزادِ تو را، حرمله نشانه نمی‌گرفت، اگر تو غمت این همه سترگ نبود، ما خروار خروار غمِ فلسطین را به کجا وصله پینه می‌کردیم تا نترکیم از بزرگیش؟ خوشا غمِ تو که پیوسته در قلب‌های ماست. می‌سوزاند و شرحه شرحه می‌کند و هست هنوز. خوشا غمت که سوزاننده‌ است. غمت انسان ساز است و باشکوه؛ یا حسین. ______________ @AlefNoon59
20.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
___________ من یکی از پاهای ایستاده بر صحنِ توام. گیریم تابِ ایستادن ندارم و تکیه بر کنجی نشسته‌ام، تو حواست هست و از روضه‌خوانانِ ایستاده بی‌نصیبم نمی‌گذاری. اینکه دو سال است التماسِ اربعین میکنم و هر دوبارش روز اربعین کنار شمام، یعنی حواستان هست و حسرت به دلم نمی‌گذارید. من یکی از قدم‌هایی‌ام که بر کاشی‌های صحن و سرایت ایستاده‌اند، راه می‌روم و بر سر و سینه‌ام می‌‌کوبم؛ گیریم پایِ ایستادن ندارم و کنجی نشسته‌ام، تو مغناطیس می‌شوی و سینه‌زنانِ حسین را می‌کِشانی طرفم، همراه‌شان دمِ "حسین حسین" می‌گیرم... ______________ @AlefNoon59
______________ "پیغام می‌گذاشت که "حتماً حتماً ببینمت، کار واجبی است‌." روز و ساعت و حتی جای دقیق وعده را هم متذکر شده بود: "همان میز که سه کنج طرف راست فیروز است." بعد هم نمی‌آمد، یک هفته‌ای هیچ جا نمی‌آمد، گاهی حتی ماهی هیچکس نمی‌دیدش، به هرجا هم که سر می‌زدیم بی‌فایده بود. بالاخره روزی در جایی پیداش می‌شد. می‌خندید. گاهی حتی سر چهارراهی و به ناگهان درنگی می‌کرد، چیزی یادش آمده بود، می‌گفت: "دو دقیقه همین جا باش، برمی‌گردم." از خم کوچه که رد می‌شد، باز برمی‌گشت: "جایی نروی‌‌، ها!" نمی‌آمد، می‌دانستیم که نمی‌آید، اما می‌ایستادیم، آنقدر که به قول خودش در "سراسر حادثه". متنی که خواندید بخشی از یادداشت هوشنگ گلشیری است در مجموعه مقالاتِ باغ در باغ. و داستان‌های بهرام صادقی همین‌اند؛ دقیقا شکل خودش‌! ترکیبی از مسخرگی و تلخی و طنز...‌ هیچ‌کدام‌شان به داستان‌های آدمیزاد نرفته‌اند! پیغام می‌گذاشت که حتما حتما ببینمت، بعد دیگر پیداش نمی‌شد... اگر دنبال داستان‌هایی می‌گردید که تمام کلیشه‌‌های ذهنیِ شما را در رابطه با قوانین نویسندگی زیر و رو کنند، اگر دنبال تنوعِ بسیار، در ساختار و فرمِ داستان‌‌‌ها هستید، بهرام صادقی بخوانید. همین. ______________ @AlefNoon59