eitaa logo
اندرونی‌‌اِلی.
55 دنبال‌کننده
2 عکس
1 ویدیو
0 فایل
ء/.🐳 ‏گمان می‌کردم دنیا بدونِ‌او خواهد ایستاد.. اما او خود گمانی بیش نبود. به‌من بگو، ستارهٔ‌ی‌من کجاست؟! [ 𝖯𝗅𝖾𝖺𝗌𝖾 𝖼𝗈𝗆𝖾 𝖻𝖺𝖼𝗄 𝗍𝗈 𝗆𝖾 𝗂𝗇 𝖢𝖺𝗌𝖺𝖻𝗅𝖺𝗇𝖼𝖺 ] قصه‌ی ما آغاز شد | ۱۴۰۵/۲/۲۷ . https://abzarek.ir/service-p/msg/4227399
مشاهده در ایتا
دانلود
گویی روزگار، آهسته‌‌آهسته، تیشه‌اش را روی روح‌من تیز کرده باشد. خستگی در رگ‌هایم می‌لولد و بی‌قراری مثل سایه‌ای لجوج پشت سرم می‌دود. نه می‌توانم بنشینم، نه می‌توانم برخیزم.. گویی در میانه‌ی راهی ایستاده‌ام که نه آغازش‌را به‌یاد دارم و نه پایانش را باور. هرچه سکوت می‌کنم، هیاهو در سرم بلندتر می‌شود. هرچه می‌کوشم خودم را جمع کنم، انگار تکه‌تکه‌تر می‌شوم. دلم یک مکث عمیق می‌خواهد، اما جهان با سماجتی کودکانه مرا به جلو هل می‌دهد.. و من، با قدم‌هایی که توان ندارند، وانمود می‌کنم هنوز می‌توانم تاب بیاورم. نسیم نمی‌وزد، اما من سردم. آفتاب می‌تابد، اما من روشن نمی‌شوم. زمان می‌گذرد و من در همان نقطه مانده‌ام.. در گرهی که نمی‌دانم با کدام دست بازش کنم. خسته‌ام، اما خوابم نمی‌آید. بی‌قرارم، اما راهی برای رفتن ندارم. « »
| 𝗍𝗂𝗆𝖾 𝖼𝖺𝗇 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗆𝖾𝗇𝖽𝗍𝗁𝖾 𝖼𝖺𝗋𝖾𝗅𝖾𝗌𝗌 𝗐𝗁𝗂𝗌𝗉𝖾𝗋 𝗈𝖿 𝖺 𝗀𝗈𝗈𝖽 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽 ..
تو مُرده‌بودی ؛
اندرونی‌‌اِلی.
تو مُرده‌بودی ؛
لباس‌ها بر تنم کهنه‌است.. من در تابستان آب‌گرم می‌نوشم.. هنوز تشنه‌ام.. یک‌روز سرانجام‌ با تو وداعی‌ آبی‌ می‌کنم.. می‌دانم یک‌روز از من خواهی‌پرسید مگر وداع‌هم رنگ‌دارد؟ آن هم به رنگ‌آبی! من در جواب تو فقط چشمانم‌ را می‌بندم.. سالی‌که بر من و تو گذشت فقط ۳۶۵روز نبود. جمعه‌هارا باید دوروز حساب‌کرد.. باید تقویم هارا در آفتاب نهاد تا رنگ‌ببازد‌. آسمان‌آویخته به‌من و توست. باد می‌آمد.. تو بطری‌هارا از آب پر کرده‌بودی.. ما تا غروب خیال می‌کردیم درون بطری‌ها شراب است.. سفره را پهن‌کردی، من دلواپس‌‌باران بودم که نبارد‌. باران نبارید. تو زود به‌خواب رفتی. هنگام خواب‌تو باران بارید‌.. صفحات‌‌پاییز‌ را از تقویم کندم‌، به‌جوی‌آب انداختم‌. در ازدحام‌ برگ‌‌های‌پاییز‌ گم‌شد. تو از خواب‌ بیدارشدی‌. صبحانه آماده‌بود..
علاج دردِمشتاقان، طبیب‌عام نشناسد.
خدایا یه‌نامه چیه که بنده‌هات به‌ما نمیدن.
" بزار قلبت واست رویا ببافه‌. "
اندرونی‌‌اِلی.
گویی روزگار، آهسته‌‌آهسته، تیشه‌اش را روی روح‌من تیز کرده باشد. خستگی در رگ‌هایم می‌لولد و بی‌قراری
صدای رعدوبرق مثل زخمی کهنه، آسمان‌را می‌شکافد و می‌ریزد روی شهر. باران آرام و بی‌عجله می‌نشیند روی صورتم‌.. دانه‌دانه، خنک، بی‌طرف… انگار نمی‌داند اشکی که با خودش قاطی می‌شود از کدام درد آمده. خیابان تاریک است و نور چراغ‌ها در آب پخش شده، مثل خاطره‌هایی که دیگر شکل روشنی ندارند. «نفس» توی گوشم می‌پیچد.. صدایش می‌لغزد میان رعد و باران و می‌رسد به‌جایی درون سینه‌ام که همیشه از آن فرار می‌کنم. هر نتش انگار دستی‌ست که پرده را کنار می‌زند و می‌گوید نگاه‌کن، این همان غمی‌ست که پنهانش می‌کردی. امشب هیچ‌چیز خوب نیست.. نه‌آسمان، نه‌خیابان، نه دل‌من. همه‌چیز انگار روی دور کند اندوه تنظیم شده. حتی زمان هم آهسته‌تر می‌گذرد، انگار می‌خواهد مطمئن شود خوب می‌فهمم چقدر خالی‌ام. گریه می‌کنم.. بی‌صدا. اشک‌هایم قاطی قطره‌ها می‌شوند و کسی نمی‌فهمد کدام‌شان از ابر آمده، کدام‌شان از دل. فقط می‌دانم امشب، با تمام رعد و برقش، شبی‌ست که باید بگذرد.. حتی اگر هیچ‌چیزش خوب نباشد. « »
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ویرگو ، زندگی بهت سخت میگیره ولی توهم جون سختی. کم نمیاری.