هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
ویرگو ، زندگی بهت سخت میگیره ولی توهم جون سختی. کم نمیاری.
تو با قلب ویرانهی من چهکردی؟
ببین عشق دیوانهی من چهکردی..
در ابریشم عادت، آسودهبودم.
تو با بال پروانهی من چهکردی؟
ننوشیده از جام چشم تو مستم..
خمار است میخانهی من، چهکردی؟
مگر لایق تکیهدادن نبودم؟
تو با حسرتِشانهی من چهکردی؟
مرا خستهکردی و خود خستهرفتی..
سفرکرده، تو با خانهی من چهکردی؟
جهانمن از گریهات خیسِباران،
تو با سقفِکاشانهی من چهکردی؟
اندرونیاِلی.
صدای رعدوبرق مثل زخمی کهنه، آسمانرا میشکافد و میریزد روی شهر. باران آرام و بیعجله مینشیند روی
هیچوقت نمیتوانستم تصور کنم که روزی بخواهم دربارهی چشمانت بنویسم.. من میدانم که نمیخواهی معشوقهی یکنویسنده باشی، اما مگر واژهها میتوانند از تو بگذرند؟ از تو و آنچشمهای معصوم؟ چشمهایت مرا بهیاد روزهای باهمبودنمان میاندازد. بهیادداری؟ همانروزی که بابونهای را در گوشهای از چشمت و در لابهلای پیچوخم موهایت کاشتم؟ و تو باهمان چشمهای مجذوبکننده نگاهترا به نگاهم گرهزدی. زبانم از آنهمه زیبایی قاصر بود. دلم میخواست تا هروقت که بشود محو ِتو باشم و کسی کاریبهکارم نداشته باشد. اما تو رفتی، تو رفتی و من ماندم با دوچشم و هزارانخاطره. پیشخودت فکرنکردی چهبلایی سر من میآوری؟ تو که میدانستی عمرمن به نفسهایی که میکشیدی بند بود ؛
شاید درخیالت فکرکنی که من تورا فراموشکردهام؟ اما مگر تو فراموش میشوی؟
- هفتماردیبهشتماه404. « #الحاننوشت »
اندرونیاِلی.
هیچوقت نمیتوانستم تصور کنم که روزی بخواهم دربارهی چشمانت بنویسم.. من میدانم که نمیخواهی معشوقهی
" این متن، نوشتهی یکسال و ۲۷روز پیشـه. "
اندرونیاِلی.
علاج دردِمشتاقان، طبیبعام نشناسد.
مگر لیلی کند درمان، غممجنون شیدا را..
و پس از اندوههایمان،
همچون بهار زنده خواهیمشد.. گویی که انگار، هرگز، مزهی تلخیرا نچشیدهایم..