#اشتباه_در_سند
قاضی شهـر بدون رشـوه کاری انجام نمیداد و با رشوه حق را ناحق میکرد اتفاقا روزی مـلا برای تصـدیق سنـدی به حکم #قاضی نیاز داشت. چند بار رفت و برگشت ولی نتیجهای نگرفت
روز بعـد ظرفی عسل برای قاضی برد و امضا را گرفت. یک روز بعد شخص دیگری برای قاضی خامـه برد. قاضی دستور داد عسل را بیاورند تابا خامه میل کند. درِ کـوزه را که باز کرد ، دید به انـدازه یک بند انگشت عسـل است و بقیه گِل است
قاضی که فریب خورده بـود عصبانی شد ودستور داد سند را از ملا بگیرند و به حضورش ببرند. پس از جستجو مُلارا دیدند وبه او گفتند قاضی گفته در #سند شما اشتبـاهی رخ داده ، آن رابیاور تا اصلاحش کنم. ملا گفت به قاضی سلام برسانید و به او بگویید، اشتباه در سند نیست ، در عسل است
#قَبایِ_قاضی_و_ملا
ملانصـرالدیـن با نوکـر خـود برای گردش به باغ هـای اطراف شهـر می رفت که در باغی قاضی رادیدند کهمست و مدهوش خـودش یک طرف افتـاده و قـبـایش یک طرف دیگر. ملا قبا را برداشت و پـوشید و رفت. #قاضی بـه هـوش آمـد و قـبا را ندید. به اطرافیان سپرد: قبا را تـن هرکه دیدید ، او را پیش من بیاورید
در بازار چشمشـان به ملانصرالـدین افتاد که قبارا پوشیده بود. جلوی او را گرفتند و گفتند باید باما بیایی به محضر قاضی! ملا بی آنکه اعتراض کند همراه آنها رفت قاضی سوال کرد #قبا را از کجا آوردی؟
ملا گفت دیـروز با نوکـرم برای گردش به اطراف شـهر رفته بـودم. مستی را دیـدم که قبایشافتاده بـود. قبایش را برداشتم و پوشیدم. شاهـد هم دارم ، هـر وقت آن مرد #مست را پیدا کردید، خبرم کنید تا بیایم و قبایش راپس بدهم. قاضی گفت: من چه می دانم کـدام احمقی بوده... قبا پیـش شما باشـد ؛ اگـر صاحبش پیدا شد شما را خبر می کنیم.