eitaa logo
ذاکرین آل الله
361 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
442 فایل
( متن اشعار؛سبکها وفایلهای صوتی ایام ولادت و شهادت ائمه اطهار(ع) ومناسبتها ی ملی و مذهبی التماس دعا حاج غلامرضا سالار 09351601259 . شماره جهت ارتباط با مدیر کانال...
مشاهده در ایتا
دانلود
🩸آمدن إمام سجاد علیه‌السلام برای دفن پیکر مطهر سیدالشهداء علیه‌السلام و شهدای کربلا... | خاک و خورشید، چه بر سر پیکر مطهر شهدای کربلا آورده بود... در نقل‌ها آمده است: 🥀 بعد از که گذشت سه روز از عاشورا وقتی که بنی اسد، بر بالای بدن پاک و مطهر سیدالشهدا علیه‌السلام رسیدند، او از روی نشانه های امامت و نوری که از او ساطع می‌شد، شناختند. دور پیکر امام علیه‌السلام را گرفتند و شروع به گریه و زاری در اطراف او کردند. 📋 و حٰاوَلوا تَحريكَ عضوٍ من أعضائه، فلَم يَتمكّنوا. ▪️سعی کردند یکی از اعضای او را جابجا کنند، اما نتوانستند. 🥀 یکی از آنها گفت: چگونه ما می توانیم این بدن‌ها را دفن کنیم؟! ما از کجا می‌دانیم که هر جسد از آن کیست؟! 📋 و هُم كما تَرونَ جُثثٌ بلا رؤوس، قد غَيّرتْ مَعالمَهُم الشّمسُ و التّرابُ ▪️خودتان هم می‌بینید که اینها اجسادی هستند بدون سر؛ خاک و خورشید، وضعشان پریشان کرده است. 🥀 در همین حینی که مشغول صحبت باهم بودند، سواری را مشاهده کردند که نزدیک آن ها می آمد و نقاب بر صورت زده بود. آن ها _به گمان اینکه این سوار از بنی امیه است _ از اجساد فاصله گرفتند و دیدند که آن مرد از اسب پیاده شد و در حالی که کمرش، منحنی شده، آرام آرام از کنار اجساد، رد می‌شد؛ 📋 حتّى إذا وَقعَ نَظرَهُ على جسدِ الحسين رَمَى بِنَفسِه عليه، و احتَضَنه، و جعلَ يَشمّه تارةً، و يُقبّله أخرى، و هو يَبكي و قد بَلّ لِثامُه مِن دموع عينيه، ▪️تا اینکه که چشمش به بدن امام حسین علیه‌السلام افتاد ، پیش آمد و خود را بر آن انداخت ، آن را در آغوش گرفت و شروع کرد به گریه کردن.گاهی آن ها را می بوسید و گاهی آن را می بویید. آن قدر گریه کرد تا نقاب چهره اش، خیس از اشک شد و می فرمود: 📋 «يا أبتاه بِقَتلك قَرّتْ عيونُ الشّامتين، يا أبتاه بِقتلك فَرِحت بنو أميّة، يا أبتاه بعدك طالَ حُزنُنا، يا أبتاه بعدك طالَ كَربُنا» ▪️پدرجان! با کشتن تو، چشم های مردم کوفه و شام، روشن شد. پدرجان! با کشتن تو، بنی امیه خوشحال شدند. پدرجان بعد از تو اندوه ما طولانی است و غصه هایمان تمامی ندارد. 🥀 سپس رو به بنی اسد کردند و به آنها فرمودند: چرا دور و بر این اجساد ایستاده‌اید؟ گفتند: ما آمدیم آن را تماشا کنیم.حضرت فرمود: قصد شما چه بود؟ آنها گفتند: بدان ، ای برادر ، اکنون ما آنچه را در دل خود داریم در مورد آن جنازه ها به تو می گوییم. 🥀 ما آمده‌ایم تا جسد امام حسین علیه‌السلام و اصحاب او را به خاک بسپاریم و مشغول این کار بودیم که تو از دور نمایان شدی و ما به گمان اینکه تو از اصحاب بنی امیه هستی، دست از کار کشیدیم. 🥀 سپس امام علیه السلام ، خطی را روی زمین کشیدند و رو به بنی اسد کرده و فرمودند: اینجا را حفر کنید. بنی اسد مشغول حفر شدند. سپس حضرت دستور دادند که هفده جسد را در آن حفره به خاک بسپارند. سپس کمی آن طرف تر خطی را روی زمین کشیدند و دستور دادند تا آن جا را حفر کنند و باقی جسدها را در آن به خاک بسپارند به جز یک جسد را... 📚مقتل الحسین علیه‌السلام، بحرالعلوم ص۴۶۶
◾️حکایت عجوزهٔ ملعونه‌ای که در کوفه، پاره‌خِشتی را به طرف امام سجاد علیه‌السلام پرتاب کرد... در نقلی آمده است: وقتی که اهل حرم و امام سجاد «علیه و علیهم‌السلام» وارد کوفه شدند، ایشان را مانند اسیرهای خارجی در کوچه‌ها و بازارهای کوفه می‌گرداندند. جمعیت به قدری زیاد و شلوغ شده بود که تمام میدان‌ها و غُرفه‌ها و پشت‌بام‌ها حتی روی دیوارها از کوچک و بزرگ و پیر و جوان از مردم کوفی پرشده بود. 🩸 در این هنگام زنی که از این مردم خبیث بود، نگاهش به وضع امام سجاد علیه‌السلام افتاد و از آن حضرت پرسید: ای جوان شما مگرچه کردید که اینطور باشما رفتارکردند؟ امام علیه السلام فرمود:ما حق بودیم و حق گفتیم وحق انجام دادیم ولی با ما اینچنین رفتار می‌کنند. آن زن گفت: محال است که شما اهل حق باشید وبا این حال با شما چنین کنند. حضرت فرمود: آیا می‌خواهی برایت معلوم شود که غیر حق با اهل حق این چنین می‌کنند؟ عرضه داشت: آری . حضرت فرمود: کلامی حق‌ به تو می‌گویم اگر تحمًل کردی و اذیت نکردی پس تو راست میگویی و إلا این را بدان که با اهل حق، بد رفتاری می‌کنند. آن زن گفت: بگو. 🔹حضرت فرمود: اگر با اجازه شوهرت به تماشای ما اهل بیت عصمت آمده‌ای، خداوند متعال هر دوی شما را لعنت می‌کند واگر بدون اجازه او آمدی خداوند تو را لعنت می‌کند. آن زن خبیث به محض شنیدن کلام حق امام علیه‌السلام، بلند شد و فریاد زد: ای جوان! آنچه باشما کردند، جز چیز کمی نبود؛ سپس پاره خشتی برداشت و آن را به میان دوشانه امام سجاد علیه‌السلام پرتاب‌ کرد. 📚 بحرالمصائب،ج۶ ص۳۲۵
روضه برپا بود هر جا آب بود روضه هایش ذکر بابا آب بود مقتل جانسوز آقا آب بود: تشنه لب بود آه اما آب بود روضه خوانش گاه ظرفی آب شد گاه گاهی روضه خوان قصاب شد ماجرای آب آبش کرده بود غصه ی ارباب آبش کرده بود مادری بی تاب آبش کرده بود دختری بی خواب آبش کرده بود یا خودش بارید دائم یا رباب روضه می خواندند هر دم با رباب پیکری را بر زمین پامال دید شمر را در گودی گودال دید عمه را بالای تل بی حال دید لشکری را در پی خلخال دید هجمه ی شمشیرها یادش نرفت سنگ ها و تیرها یادش نرفت هم به تن رخت اسارت دیده بود خیمه را در وقت غارت دیده بود از سنان خیلی جسارت دیده بود از حرامی ها شرارت دیده بود آتش بی داد دنیا را گرفت شمر آمد راه زن ها را گرفت عمه را با دست بسته می زدند با همان نیزه شکسته می زدند بچه ها را دسته دسته می زدند می شدند آنقدر خسته... می زدند تازیانه جای طفلان خورده بود زین جهت خیلی به زینب برده بود با تنش زنجیرها درگیر بود در غل و زنجیر امّا شیر بود از نگاه حرمله دلگیر بود اوجوان بود آه امّا پیر بود ماجرای شام پشتش را شکست غصه های شام پشتش را شکست کوچه های شام پیرش کرده بود شهر و بار عام پیرش کرده بود سنگ روی بام پیرش کرده بود طعنه و دشنام پیرش کرده بود بی هوا عمامه اش آتش گرفت مثل زهرا جامه اش آتش گرفت درد و رنج و غصه ی بسیار دید از زبان شامیان آزار دید خواهرانش را سر بازار دید عمه را در معرض انظار دید بزم مِی بود و سر و طشتی طلا خیزران بود و عزیز مصطفی نیزه بازی با سرش هم جای خود بوریا و پیکرش هم جای خود دست بی انگشترش هم جای خود ماجرای خواهرش هم جای خود خاک را همسایه ی افلاک کرد خواهرش را در خرابه خاک کرد ✍️
کارِ ما گرچه به جز گریه‌ی پیوسته نبود کارِ این قوم ولی خنده‌ی آهسته نبود آنقدر ضربه‌ی نیزه همه را ساکت کرد بِینِ ما در پِیِ تو  یک سرِ نشکسته نبود پشت دروازه‌ی ساعات معطل شده است آن کریمی که درِ خانه‌ی او بسته نبود خسته از زخمِ زبانیم و جسارت به لبت پایِ ما با تو در این راه ولی  خسته نبود فقط از دور تو را دخترکانت دیدند نیزه‌ای کاش به تو اینهمه وابسته نبود گرچه از دور ولی باز زمین می‌اُفتند زخمِ حلقومِ تو ای کاش که برجسته نبود گرمِ تزئین و پذیرایی شام‌اند همه ورنه دروازه‌ی این شهر چنین بسته نبود ✍️ امام صادق (ع) از زبان امام زین‌العابدین (ع) نقل کرده‌اند که: «مرا بر شتری لنگ، بدون روپوش و جهاز سوار کردند. سر سیدالشهداء (ع) بر نیزه‌ی بلندی بود و زنان بر شتران پالان دار پشت سر من بودند. جماعتی که ظلم و ستم را از حد گذرانده بودند ، با نیزه‌ها در جلو ، عقب و اطراف ما بودند. هرگاه یکی از ما گریه می‌کرد، بر سرش می‌زدند.» .
داغی از دشت بلا شد به جگر مرهم تو که تویی سِرِّ خدایی و خدا محرم تو  نام جانسوز حسین زمزمه ی هر دم تو  به خدا هست به جا تا به ابد پرچم تو  تا قیامت بخدا زنده و جاوید تویی آنکه شد خونِ دل و یکسره بارید تویی  تو که هر لحظه به لب ذکر خدا داشته ای کربلا دیدی و همواره ندا داشته ای  ناله ها می زدی سوز صدا داشته ای یادگاری به دلت از شهدا داشته ای این چنین بود که سهم دل تو گشت بلا  آن زمانی که بدیدی غم یک دشتْ بلا  چشمه ی مهر و مه و اختر و خورشید تویی  آن که زنده دل ما کرد به امید تویی آن که هر زخم زبان یکسره بشنید تویی آن که خورشید خدا بر سرِ نی دید تویی خونِ دل گشتی و در ساغر و هر جام شدی  تو خودت کرب و بلا ، در همه ایام شدی سال ها غصه و رنج و محنی کُشت تو را  یاد جانسوز شه بی کفنی کُشت تو را  خاطرات گل خونین بدنی کُشت تو را  چون نمود آن سَرِ بر نی سخنی کشت تو را  ذره ذره ز غم کرببلا جان دادی تو خودت گوش بر آن قاری قرآن دادی تو خودت در همه ایامِ اسارت بودی شاهد بی کسی و جور و جسارت بودی وقت بی حرمتی و لحظه ی غارت بودی قافله رفت در آن کاخ و عمارت بودی  شام ویران شده و یک گل لاله دیدی جان بدادی چو غم داغ سه ساله دیدی دیدی آن چه به سرت آمده است ای جانان ذره ذره شده ای آب به قلب سوزان ما هم ای کاش به کوی تو بیاییم ای جان تا که بر خاک بقیع تو شَویم اشکِ روان خود که دانی به ولای تو اسیریم همه کاش می شد به عزای تو بمیریم همه ✍️
گاه آهسته فقط وای برادر می خواند لب تشنه «قُتلوا» بود كه از بَر می خواند اشك می ریخت وَ هر آینه می گفت حسین تا دم مرگ فقط روضه ی حنجر می خواند وای از ریش سپیدش كه حنایی شده بود ناله اش گفتن اسمی سه هجایی شده بود دم مغرب افق شهر مدینه اما جهت قبله ی او كرب و بلایی شده بود یک عمر چشمان تو را باران نوشتند در باغ سرخ لاله ات طوفان نوشتند در کوچه و بازار شهر غصّه و غم بند دلت را واژه ی عطشان نوشتند از غربت تو اشک دمادم داریم دائم به لب پنجره شبنم داریم این درد دل ماست ، خودت می دانی در خاک مدینه یک حرم کم داریم ✍️
این امامی که چنین سلسله برپادارد به خداوند قسم دست توانا دارد گرچه ازگردن آزردۀ اوخون ریزد درره عشق دل و جان شکیبا دارد چهره اش سرخ شده گرچه زخون جگرش نورتوحید درآئینۀ تقوا دارد آسمان ز آتش آه دل او می سوزد ناله اش سخت اثر در دل خارا دارد اشک برغربت وتنهایی او می ریزد این هلالی که سرنیزه تماشا دارد لحظه هایش همه پرشورتراست ازشب قدر برلبش زمزمه ای داردو احیا دارد درره دوست به تقدیرخداوندرضاست باخداوند توگویی سرسودا دارد گاه برعترت یاسین نگهش دوخته است گه نظر برسرببریدۀ بابا دارد شامیان! شرم نکردیدزحق؟برسرتان آسمان گرکه شرربار شودجادارد هرچه خاکستروآتش به سراو ریزید شمع ازسوختن خویش چه پروا دارد هیچ دانید چه کس زیر غل وزنجیراست آن که اعجازازاوعیسی وموسی دارد هرکه امروز«وفایی» زغمش گریه کند چه غمی دردل خودازغم فردا دارد ✍️
سی سال هرشب تاسحراحياگرفتم درهاله ای ازدرد وغم مأوا گرفتم سی سال بی گريه شبی راسرنكردم سی سال ازداغ پدراحياگرفتم سی سال با اشك غم وخون دل خويش بزم عزا درماتم گل ها گرفتم سی سال آتش دروجودم شعله وربود گلبوسه تا ازحنجربابا گرفتم باياد داغ اكبرو اصغر همه شب خون دل ازچشمان خون پالا گرفتم آبی اگرديدم،ميان شعله آه اشكی فشاندم،ماتم سقاگرفتم باذوالفقار خطبه وبا سيل اشكم داد دل خودرامن ازاعداگرفتم ازبس سراپا سوختم درآتش غم بوی صداي گريه زهرا گرفتم عمری«وفایی» سوخت گرجان ودل من آتش به ياد روز عاشورا گرفتم ✍️
ز دیده اشک خود را پاک می کرد از این ماتم گریبان چاک می کرد نه پیراهن نه حتی یک کفن داشت پدر را در حصیری خاک می کرد ✍️
. علیه_السلام ▪️بنداول▪️ این غریب مدینه سید الساجدینه عمریه این حرف زائرهاشه چرا باید قبرش خاکی باشه این علت آه و اشکای ماس شب شهادت تنهاي تنهاس نه حرم و نه بارگاهی بی زائره اولاد زهرا حالا که گفتیم از مدینه باید کنیم ما یاد زهرا ▪️بنددوم▪️ بسکه ماتم کشیدم مثل عمه خمیدم کرببلا و بلا می شه هر شب حجره م گریه شده آب و نون سفره م سی ساله که با حسرت می بارم ناله برای گوداله کارم دردای من یکی دو تا نیس تو کربلا حرمت دریدن سیراب بودن تموم اسبا بابامو تشنه سر بریدن ▪️بندسوم▪️ دم به دم گریه می خوام واسه ی روضه ی شام هنوز تو گوشم ساز و آوازه ما رو عبور دادن از دروازه عمه ما رو بازار آوردن پیش نگاه اشرار آوردن یهودیا با رقص و شادی دور و بر ما می دویدن دستای ما بین طناب بود سر طناب و می کشیدن
ز دیده اشک خود را پاک می کرد از این ماتم گریبان چاک می کرد نه پیراهن نه حتی یک کفن داشت پدر را در حصیری خاک می کرد ✍️
زمان: حجم: 334.7K
✅️بنداول می خوام همه بدونن دلیل گریه هامو خودم تو قبر گذاشتم بی سر تن بابامو بوسیدم عین عمه رگهای درهمش رو نمی کنم فراموش یه لحظه هم غمش رو (من حجت خدایم فرزند مصطفایم راوی ی کربلایم) ✅️بنددوم می خوام همه بدونن دلیل گریه هامو خودم دیدم تو بازار کشیدن عمه هامو پیر و جوون شامی به حال ما می خندید حتی سه ساله مونم شبها گرسنه خوابید (من حجت خدایم فرزند مصطفایم راوی ی کربلایم) ✅️بندسوم می‌خوام همه بدونن دلیل گریه هامو خودم دیدم که با سنگ زدن سر بابامو از روی نی می افتاد سر عزیز زهرا سکینه دنبالش رفت به زیر دست و پاها (من حجت خدایم فرزند مصطفایم راوی ی کربلایم) ✍️