eitaa logo
ذاکرین آل الله
360 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
442 فایل
( متن اشعار؛سبکها وفایلهای صوتی ایام ولادت و شهادت ائمه اطهار(ع) ومناسبتها ی ملی و مذهبی التماس دعا حاج غلامرضا سالار 09351601259 . شماره جهت ارتباط با مدیر کانال...
مشاهده در ایتا
دانلود
مخواه تا که گدایت ز آب و نان افتد شب زیارتی ات دور از این مکان افتد که دست رد زدن اصلا به تو نمی آید مخواه تا که گذارم به این و آن افتد به خلق گفته ام آقا که عبد سلطانم مخواه بی کسیم بر سر زبان افتد امید اخر زائر به ماه ذی القعده س به شرط آنکه نگاه تو مهربان افتد به شرط آنکه به یاد مصیبتت آقا ز چشم پر گنهم اشک بی امان افتد میان حجره در بسته تشنه افتادی به یاد شاه غریبی که از توان افتد چه خوب شد که کفن گشت پیکرت اما حسین فاطمه عریان در آن میان افتد خوشا به آن قبیله که گفتند نگذارید که کار دفن شهیدان به ما زنان افتد خدا کند که نبیند رقیه خانومت عقیق دست تو در دست ساربان افتد 🔸شاعر: __________________________
اگر هنوز سر سفره های ما نان است به لطف و میمنت دولت خراسان است امید به هر دولتی جز این دولت شبیه ساختن خانه در بیابان است بنای زندگی ما به دست این آقاست و گرنه وضعیت اینجا همیشه طوفان است فقط امام رضا مانده که در این کشور به فکر قصه ی آینده ی جوانان است نه شاه چاره ‌ی کار است نه کسی جز او امید آخر این مملکت به سلطان است به چشم ها دم باب الجواد دقت کن دعای اذن ورودش دعای باران است کسی که عاشق او نیست اصلا آدم نیست چرا که عشق به او جزو ذات انسان است بگو به خادم او چوب پر تکان بدهد که پاک کردن تار عنکبوت آسان است اگر که سخت شده زندگی برو تا قم همیشه کار کنار کریمه آسان است فقط زیارت قبر تو و برادر تو دلیل منطقی زندگی در ایران است 🔸شاعر:
در زير پايش عالم ايجاد را حس كرد تا سنگفرش صحن گوهرشاد را حس كرد تا گفت "من يك زائرم شاها پناهم ده"، در قلب خود هر آنچه آقا داد را حس كرد هرچند یادش نیست هنگام شفا، اما آن لحظه ای که اتفاق افتاد را حس کرد بين سكوت مسجد از شور و نوا پر شد با گوش جان يك آسمان فرياد را حس كرد گويا نسیم رحمت اینجا می وزد، ناگاه در گيسوانش پنجه هاى باد را حس كرد مى بوسد او دامان شه را مثل آن آهو وقتى كه در پا حلقه ى صياد را حس كرد آقا جوابش را عنايت كرد، پس حتماً شيرين صداى تيشه ى فرهاد را حس كرد 🔸شاعر: __________________________
مخواه تا که گدایت ز آب و نان افتد شب زیارتی ات دور از این مکان افتد که دست رد زدن اصلا به تو نمی آید مخواه تا که گذارم به این و آن افتد به خلق گفته ام آقا که عبد سلطانم مخواه بی کسیم بر سر زبان افتد امید اخر زائر به ماه ذی القعده س به شرط آنکه نگاه تو مهربان افتد به شرط آنکه به یاد مصیبتت آقا ز چشم پر گنهم اشک بی امان افتد میان حجره در بسته تشنه افتادی به یاد شاه غریبی که از توان افتد چه خوب شد که کفن گشت پیکرت اما حسین فاطمه عریان در آن میان افتد خوشا به آن قبیله که گفتند نگذارید که کار دفن شهیدان به ما زنان افتد خدا کند که نبیند رقیه خانومت عقیق دست تو در دست ساربان افتد 🔸شاعر: __________________________
اگر هنوز سر سفره های ما نان است به لطف و میمنت دولت خراسان است امید به هر دولتی جز این دولت شبیه ساختن خانه در بیابان است بنای زندگی ما به دست این آقاست و گرنه وضعیت اینجا همیشه طوفان است فقط امام رضا مانده که در این کشور به فکر قصه ی آینده ی جوانان است نه شاه چاره ‌ی کار است نه کسی جز او امید آخر این مملکت به سلطان است به چشم ها دم باب الجواد دقت کن دعای اذن ورودش دعای باران است کسی که عاشق او نیست اصلا آدم نیست چرا که عشق به او جزو ذات انسان است بگو به خادم او چوب پر تکان بدهد که پاک کردن تار عنکبوت آسان است اگر که سخت شده زندگی برو تا قم همیشه کار کنار کریمه آسان است فقط زیارت قبر تو و برادر تو دلیل منطقی زندگی در ایران است 🔸شاعر: __________________________
از روزگار شکوه به دلدار میبرم در محضرش گلایه ی بسیار میبرم صدبار توبه بردم و هر بار هم شکست یک توبه ی نصوح من اینبار میبرم از بس که در به در زدم و ماند بی جواب خسته شدم تکیه به دیوار میبرم دستم تهیست کاسه ی چشمم ولی پُراست آنرا برای شاه به دربار میبرم شاهی که هست ملجا درماندگانُ من یک کوله بار شوق به دیدار میبرم 🔸شاعر: __________________________
آن روزها دستِ پدرها بس که خالی بود یک مشهدِ ساده برامان خوش خیالی بود از چاه های نفت سهمِ ما علاالدین از عیشِ دنیا سهمِ ما چایِ ذغالی بود کفشِ دوخطِ میخی و آتاری و تیله دار و ندارم کارت های فوتبالی بود عکسِ حرم را بوسه می زد کودکی هایم عکسی که روی سکه های صد ریالی بود عکسی که هرشب پیشِ چشمِ مادرم تا صبح تنها دلیلِ گریه های پشتِ قالی بود دستِ پدر از قلکِ من بود خالی تر آری همیشه مادرم بُغضَش سُفالی بود گاهی پدر از طُرقبه می گفت اما حیف هرسال جیبِ او دچارِ خشکسالی بود نه اهلِ مشهد نه ولیکن ریشه ام آنجاست صجایی که شوقِ سالهای نونهالی بود همراهِ اتوبوسِ بنزِ سیصد و دو ، گاه می رفت تا مشهد دلم! بَه بَه! چه حالی بود آقا نوارِ (( لاله ی خوشبو رضا )) بُگْذار فامیلیِ آقای راننده وصالی بود یک فرفره ، یک زنجبیلِ پیچی و یک عطر سوغاتِ خوبِ روزهای خردسالی بود با پرده ی نقاشی صحنِ حرم عکسی... انداختیم و من لباسم خال خالی بود یَخمَک به دستم بود و می رفتم حرم سرمَست لبهام غرقِ خنده های پرتقالی بود با اولین پرواز امروز آمدم مشهد جای منِ آن روزها بدجور خالی بود مادر! دوباره گم شدم در کوچه ی سرشور کو آن مسافرخانه ای که این حوالی بود مادر! به جای تو زیارت کردم آقا را بابا! هوای طرقبه امروز عالی بود...! 🔸شاعر: __________________________
تو را که باغ و بستان هست، قطعا باغبان داری یقینا کارگرهایی میان این و آن داری تو خدمتکارهای بیشماری داری و حتما برای گله‌های گوسفندانت شُبان داری من از تو کار می خواهم، سگ چوپان نمی خواهی؟! برایت دم تکان دادم، برایم استخوان داری؟! همیشه آب و نان سفره ما با خودت بوده است برای سفره ما تا ابد هم آب و نان داری به شوق دیدنت چون یک کبوتر پر درآوردم برایم گوشه ی گلدسته آیا آشیان داری؟! میان ازدحام زائران در کوچه حیرانم بیا و باز کن در را که خیلی میهمان داری 🔸شاعر: __________________________
جگرم یاد حسین ریخت بهم یا بن شبیب زخم شد ؛از غم او پلکِ ترم یا بن شبیب تهِ گودال که جای پسرِ زهرا نیست جای قرآن که به زیر سم ِ مرکب ها نیست پیرُهن از تن ِ بیسر شده در آوردند بی کفن در وسط دشت رهایش کردند حرمت مهریه مادر ِ سادات شکست آب می خواست ولی نیزه دهانش را بست جد مظلوم مرا با لب عطشان کشتند مادرش دید و به گیسوی پریشان کشتند ناله زد مادر ما دست به مویش نزنید با تَهِ خنجر خود ضربه به رویش نزنید خبر از حرمت بوسیدن مادر دارید؟؟ پای خود را زلبان پسرم بر دارید 🔸شاعر: __________________________
=========================== یابن‌الشبیب عمه‌ی ما راه دور رفت می‌خواست قتلگاه بماند، به زور رفت آتش گرفت چادرش؛ اما کسی ندید پنجاه و پنج سال قدش را کسی ندید پنجاه و پنج سال بدون غمی نبود تا آن زمان مقابل نامحرمی نبود پنجاه و پنج سال پرش را گرفته‌اند مردانِ خانه دور و برش را گرفته‌اند یابن‌الشبیب عمه‌ی ما احترام داشت چندین امام زاده و چندین امام داشت پیش بزرگ قافله فریاد می‌زدند یابن‌الشبیب بر سرِ او داد می‌زدند داغی کمر شکن کمرش را شکسته بود یک نیزه‌ی بلند سرش را شکسته بود یابن‌الشبیب بسکه زمین خورد جان نداشت می‌خواست راه علقمه گیرد، توان نداشت یابن‌الشبیب! دختر دلگیر را زدند پنجاه و پنج ساله زنی پیر را ... اما رُباب زخم پَرَش را گرفته بود از بسکه درد داشت، سرش را گرفته بود از پیش نیزه‌های شکسته عبور کرد او را به دست‌های خودش جمع و جور کرد او را به ریگ‌های پریشان سپرد و رفت او را به آفتاب بیابان سپرد و رفت او را به مردمان دهاتی سپرد و رفت..‌‌.. 🔸شاعر: =============================
کشته ما را کشتهٔ دور از وطن یابن الشبیب روضه خوانی کن برای جدّ من یابن الشبیب اشک میریزم برای لحظه ای که مانده بود سر به روی نیزه، رویِ خاک؛ تن یابن الشبیب تا که غارت شد عقیقش، شک ندارم میرسید- ناله هایِ "وا حسینا" از یمن یابن الشبیب با خبر بود از چنین داغی که وقتِ احتضار گفت: "لا یومَ لا کیومکْ" را حسن(ع) یابن الشبیب ضربهٔ شمشیر می آمد پس از زخم ِ زبان بعد از آن دشنام و حرف بد زدن یابن الشبیب ابتدا "خدّ التریب" و انتها "شیبُ الخضیب" دُور تا دُورش ملائک لطمه-زن یابن الشبیب تار و پودش سخت نیزه خورد و در گودال شد- وقتِ غارت؛ پاره پاره پیرهن یابن الشبیب نعلِ تازه پایِ مرکَب را قویتر میکند نامرتّب شد سراپایِ بدن یابن الشبیب مهربان بود و پذیرایِ هزاران زخم شد پیکرش شد عاقبت با خون کفن یابن الشبیب عمه جانم رفت و از داغ اسارت سالهاست کاملا سربسته میگویم سخن یابن الشبیب بی برادر، بی پسرها، بی برادرزاده ها پیر شد از یک شبه تنها شدن...یابن الشبیب رفت با داغِ عزیزانش پس از کوفه به شام سخت بود اینگونه ماندن در وطن یابن الشبیب! 🔸شاعر: ==============================
@shere_aeini کشته ما را کشتهٔ دور از وطن یابن الشبیب روضه خوانی کن برای جدّ من یابن الشبیب اشک میریزم برای لحظه ای که مانده بود سر به روی نیزه، رویِ خاک؛ تن یابن الشبیب تا که غارت شد عقیقش، شک ندارم میرسید- ناله هایِ "وا حسینا" از یمن یابن الشبیب با خبر بود از چنین داغی که وقتِ احتضار گفت: "لا یومَ لا کیومکْ" را حسن(ع) یابن الشبیب ضربهٔ شمشیر می آمد پس از زخم ِ زبان بعد از آن دشنام و حرف بد زدن یابن الشبیب ابتدا "خدّ التریب" و انتها "شیبُ الخضیب" دُور تا دُورش ملائک لطمه-زن یابن الشبیب تار و پودش سخت نیزه خورد و در گودال شد- وقتِ غارت؛ پاره پاره پیرهن یابن الشبیب نعلِ تازه پایِ مرکَب را قویتر میکند نامرتّب شد سراپایِ بدن یابن الشبیب مهربان بود و پذیرایِ هزاران زخم شد پیکرش شد عاقبت با خون کفن یابن الشبیب عمه جانم رفت و از داغ اسارت سالهاست کاملا سربسته میگویم سخن یابن الشبیب بی برادر، بی پسرها، بی برادرزاده ها پیر شد از یک شبه تنها شدن...یابن الشبیب رفت با داغِ عزیزانش پس از کوفه به شام سخت بود اینگونه ماندن در وطن یابن الشبیب! 🔸شاعر: ============================== 🔹اشعار ناب آئینے🔹 @shere_aeini