قسمت نوزدهم.
روزهای زیادی گذشت، خوب یا بد به هرحال آنها کنار هم بودند. ادی به بهانه تجدید قوا در خانه تئو ماند اما حتی وقتی هم خوب شد از آنجا نرفت و تئو در کمال تعجب حرفی به او نزد.
تئا دیگر خودش را در کار غرق نمیکرد و شبها شیفت نمیایستاد، تئا و تریستین هر شب به خانه تئو میآمدند. تریستین افسردگی و ناراحتی را کنار گذاشت و دنبال یک کار و یک تیم گشت.
و تمام اینها به لطف ادی بود.
آنها شکستخورده بودند، بازندگانی که در تمام عمر خود فقط زنده بودند و اصلا نمیدانستند زندگی چیست، اما از وقتی ادی آمد، از وقتی شبها دور هم جمع میشدند همهچیز فرق کرد.
آنها با پاسور و D&D دریافتند زندگی چیست، با دیدن فیلمهای ترسناک در تاریکی یا اشک ریختن بر سر فیلمهای غمگین.
آنها با خوردن غذاهای سوخته یا نپخته، با خوابیدن کنار هم و تجربههای جدید دریافتند زندگی چیست.
که زندگی فقط کار و فاصله گرفتن از دیگران نیست، زندگی یعنی هیجانِ رو کردن یک کارت، یعنی ذوق برای پایان خوش فیلم، یعنی قهقهه زدن بهگونهای که تا مترها آنطرف تر صدا شنیده شود.
زندگی یعنی گونههای سرخ تئا موقع خیره شدن ادی به او، یعنی بالا رفتن ضربان قلب ادی به هنگام خندیدن تئا، یعنی شبها را با فکر به همدیگر بگذرانند، یعنی با خیالپردازی درباره آیندهشان به خواب بروند.
این زندگی بود، عشق و رفاقت.
چیزی که ویژگیهای هیولایی ادی به آنها به تقدیم کرده بود.
و در آخر، پس از گذشت سه ماه آشنایی و احساسات مخفیانه، ادی تصمیم خودش را گرفت. تصمیمی که شاید خودخواهانه بود اما اگر آن را بروز نمیداد قطعا به جنون میرسید.
ادی در کاغذی نوشت:《نمیدونم اسم این حس چیه، و میدونم که من یه هیولام. اما این هیولا یه حسی عین عشق به تو داره و میخواد که اینو بدونی. فردا شب میرم یکم گشت بزنم بیرون... اگه... احیانا تو هم یه کوچولو این حسو داری بیا خیابون خودتون. ساعت دوازده شب.》
و کاغذ را داخل کیف تئا انداخت. موقع انجام این کار، مدام زبانش را از روی اضطراب بر دندانهای نیشش میکشید و قلبش آنقدر محکم میکوبید که گویی پتک میکوبد بر صخرهی کنار دریا.
فردا شب تریستین قرار بود با تیم جدیدش تا دیروقت تمرین کند، این بهترین فرصت بود.
#Another_life
قسمت بیستم و آخر.
تئا نمیدانست چه تصمیمی بگیرد، او را دوست داشت؟ خیلی زیاد، اما زندگی کردن با یک خونآشام قطعا سختتر از تصور آدم است.
داخل بیمارستان ساعات به سرعت میگذشتند و تئا چشم که بر هم زد دریافت وقتش است. وقت رفتن یا ماندن. با اضطراب خودکار را روی دسته صندلی سالن انتظار میزد و ناخنش را میجوید، ذهنش سراسر از جدال بود.
یکی از دوستان و همکارانش با خستگی کنارش نشست و پرسید:《چیه؟ آروم و قرار نداری》
تئا ناخن بعدیاش را جوید و از او پرسید:《تا حالا عاشق شدی؟ اصلا چجوری فهمیدی که عاشق شدی؟ چجوری فهمیدی تصمیم درستیه یا نه؟ چجوری...》
همکارش میان حرف او پرید:《تا حالا عاشق نشدم ولی اگه این سوالو از خودت میپرسی یعنی واقعا عاشق شدی. و فکر کنم خودت باید بفهمی درسته یا نه، اگه واقعا عاشقی پس انجامش بده. چون حسرت انجام ندادنش از اشتباه بودنش خیلی بیشتره.》
تئا با ذهن مشوش نگاهی به او انداخت، سپس نگاهی به ساعت انداخت. همین حالا هم دیر شده بود. به سرعت از جایش بلند شد و با فکر کردن به ادی گفت:《پس انجامش میدم. آره انجامش میدم.》
ادی نمیدانست چه مدت است که در تاریکی ایستاده. آنجا یک کوچه خلوت، تاریک و نمور بود، بدون هیچ جانداری. زودتر از ساعتی که در نامه نوشته بود به اینجا آمده بود، اما حالا اطمینان داشت که از ساعت گذشته. شاید تئا نمیخواست بیاید.
شاید اصلا او را دوست نداشت.
ادی با ناامیدی روی یکی از آهنهای ساختمان نیمهکاره پرید. پایش را قلاب کرد و خودش برعکس شد، بالش را دور خودش جمع کرد و مثل یک خفاش خوابید.
تئا نمیآمد اما ادی حوصله برگشتن به خانه تئو را هم نداشت.
تئا از تاکسی زرد رنگ پیاده شد، حتی لباس پرستاریاش را هم عوض نکرده بود. به ساعتش نگاه کرد، دیر کرده بود، خیلی دیر. قدمهایش را تند کرد و دعا دعا کرد که ادی هنوز نرفته باشد.
ادی خواب کریسی کانینگهام را دید. که چگونه استخوانهایش پیچ و تاب میخورند، خواب خفاشها و بازی D&D را دید.
خواب فرار دید. فرار از همهجا و همهکس. فرار از گذشته، از هاوکینز، از همهچیز.
تئا نفسزنان به سر کوچه رسید. چشمانش داخل کوچه را نمیدیدند، دلش هری فرو ریخت. ادی رفته بود. خیلی دیر رسیده بود.
همیشه دیر میرسید، وقتی مادر و پدرش آنها را ترک کردند دیر رسید، وقتهایی که تریستین تو دردسر میافتاد، دیر میرسید و حالا، حالا هم دیر رسیده بود.
نمیدانم شما به آن چه میگویید، معجزه؟ سرنوشت؟ پایان خوش؟ شاید هم آن را پایان آبکی بدانید.
اما این داستان، برای ادی مانسون نوشته شده. این داستان باید در ازای پایان دردناک او، پایان خوش داشته باشد.
برای یک بار ادی نباید فرار کند، تئا نباید دیر برسد.
برا یک بار ناامیدی نباید عشق را ببرد.
پس تئا با آخرین ذرههای امیدش در کوچه راه رفت. و وقتی او را میان سیاهی دید، به راستی که چشمانش از شوق برق زدند. ادی بالهایش را دور خود پیچیده بود و نفهمید که تئا آمده.
تئا نفس عمیقی کشید و نزدیک او رفت، آنقدر نزدیک که میتوانست صدای نفسهایش را بشنود. گوشهای ادی تیز شدند و صدای قدمها راشنید، از خواب بیدار شد. اما تکان نخورد، نمیخواست خودش را به آمدن تئا امیدوار کند.
تئا به تمام لحظاتی که با او گذرانده بود فکر کرد، دستانش را بالا برد و آرام بالهایش را از هم باز کرد. زمزمه کرد:《ادی مانسون از هاوکینز، من دوستت دارم. برام مهم نیست خونآشامی یا عجیب و غریب، من دوستت دارم.》
با شنیدن این حرفها، ادی هم متقابلا آرام بالهایش را باز کرد. تا به حال دیدهاید دو عاشق چگونه به یکدیگر نگاه میکنند؟ گویی دو ستاره درخشان در آسمان شب باشند.
تئا به ادی نزدیکتر شد، آنقدر که فاصلهشان به صفر رسید و لبهایشان روی هم فرود آمدند. لبهای ادی مزه آهن و تلخی خون میداد.
ادی بالهایش را دور خودشان پیچید و از کمر به بالایشان را از دنیا مخفی کرد.
از دور فقط پاهایشان معلوم بود.
و از نزدیک، از نزدیک یک پایان خوش میشد دید.
پایان خوش برای قهرمان هاوکینز.
پایان خوش برای قهرمان زندگی یک هاکیباز.
پایان خوش برای ادی و تئا، که شاید در جهان دیگر همان ادی و کریسی باشند.
شاید در زندگی دیگر.
پایان.
#Another_life
اخر هفته رسیده بود و در حالی که پدر و مادر استیو برای مسافرت به خارج از شهر رفته بودن او نیز از این موقعیت استفاده کرده بود و برای نوجوونای هاوکینز دعوت نامه ی پارتی فرستاده بود، خونه ی بزرگ و گرون پدرش حالا پر از نوجوونای احمق و مست شده بود، پوزخندی زد و از کنار استخر به سمت داخل رفت، به مهمونا سلام مخصوص و جذابش را نشون میداد و در اطراف خونه گشتی میزد تا مطمعن شود بیش از حد خرابی به بار نمی اورند، در میان هیاهوی خانه چشمانش روی ادی قفل شد که در گوشه ای ساکت و مبهوت به نظر میرسید و کت و شلواری بر تن داشت که برخلاف روزهای عادی اورا رسمی تر کرده بود، راهش را به سمت او گرفت و گفت: +به نظر میاد زیاد خوش نمیگذرونی
_نمیدونم, زیاد به این جور جاها عادت ندارم
+پاشو مرد, یجا نشین از امشب لذت ببر
ناگهان پرید, بلند گویی گرفت و به وسط جمع رفت و درحالی که به ادی اشاره میکرد گفت : امشب یه مهمون خاص داریم، از شیطان کوچولوی جمعمون میخوام که بیاد و با گیتارش اینجارو بترکونه.
همه شروع به جیغ کشیدن و تشویق ادی کردن، درحالی که ادی گیج و کمی سرخ شده بود و مطمعنا دلش میخواست موهای خروسی استیو را از کله اش جدا کند گفت: منظورت چیه؟ میدونی که گیتار همراهم نیست..
استیو خم شد و گیتاری قرمز رنگ که حسابی نو و گران به نظر میرسید از گوشه ای برداشت و به ادی داد،
استیو: برای توعه.
ادی: برای من؟... چرا؟
استیو شانه اش را بالا انداخت و بیخیال گفت: فقط یه هدیه از طرف یه دوست...
ادی به جمعیت نگاه کرد، همه درحال تشویق بودن، این دفعه نمیتوانست کنار بکشد پس گیتار را گرفت و شروع به نواختن کرد، نت هایش هیجان آور بود و مهمانی را حسابی پرشور کرده بود. بعد از به پایان رسیدن موسیقی ادی نفسی تازه کرد و مردم قطعا از توانایی های گیتار او باخبر شده بودن و او را تشویق میکردن. استیو لبخندی نرم زد و سپس به بیرون رفت و درحالی که ادی هم ناخواسته اورا تعقیب کرد، استیو را دید که کنار استخر نشسته بود، تنها و دور از شلوغی. معمولا همیشه اینطور میشد، او برای مدت طولانی حوصله ی جمعیت را نداشت. ادی کنارش رفت، پاکت سیگارش را در اورد و یکی را برای خود و دیگری را برای استیو روشن کرد.
_همه چیز مرتبه رفیق؟
استیو پکی از سیگار کشید, شانه ای بالا انداخت و گفت: منو یاد یه شخصی میندازی که زمانی خیلی برام مهم بود
+الان دیگه نیست؟
_میتونم بگم الان برای یه نفر دیگه مهمه...
+جفتمون میدونیم داری راجب کی حرف میزنی، ولی باید بگم من اصلا شبیه نانسی نیستم
_ استیو خنده ای زورکی کرد و سکوت شب بینشان را گرفت، درحالی که هردو به اسمان خیره شده بودن و سیگار میکشیدن, حرف های ناگفته ای بینشان بود که ترجیح میدادن بیان نکنن اما فعلا همین برایشان کافی بود زیرا چشمان هیچ گاه دروغ نمیگویند...
مینهو گفت:《نیوت و آلبی؟ پسر اونا شاهکار بودن.》
و با یادآوری دوران خوش بیشه خندید اما چشمانش غمگین شدند. مینهو، توماس، برندا و فرایپن دور آتش نشسته بودند و تجدید خاطره میکردند، فرایپن رو به مینهو گفت:《وقتی اولین پسر مرد رو یادته؟ نیوت و آلبی یه روز تموم داشتن قبرستون میساختن تو جنگل.》
مینهو چشمانش را بست و آنروز را به یاد آورد، گویی صدسال پیش بود.
نیوت میگوید:《اونقدرام بد نشد.》
آلبی پاسخ میدهد:《افتضاحه.》
کنار هم ایستادند و به قبرستان کوچکی که ساختند نگاه میکنند. آنقدر افتضاح خاک ریختند که کمی بگردی میتوانی جسد پسر را پیدا کنی. او اولین پسری بود که جان داد، نیوت و آلبی نمیدانستند باید چکار کنند.
نیوت دست به سینه میشود:《شاید باید سنگ قبر درخواست کنیم.》
آلبی نیمنگاهی به او میاندازد. سپس دوباره بیل را بر میدارد و میگوید:《یه بار دیگه امتحان میکنیم.》
این چهارمین بار بود.
وقتی کارشان تمام میشود با خستگی روی زمین مینشینند. اینبار از هردفعه بهتر شده.
در سکوت برای پسر عزاداری میکنند و قوت میگیرند تا وقتی اعضای بیشه آنها را بازخواست کردند، بتوانند خوب جوابشان را بدهند. آنها امید میخواستند، چیزی که ترس را ازشان دور کند و مرگ یک پسر قطعا امید نمیآورد.
صدای غرش دیوارها شروع شد، داشتند روی زمین کشیده میشدند تا بسته شوند. دیگر غروب شده بود.
نیوت میگوید:《از پسش بر میایم.》
آلبی ساکت میماند.
نیوت چشمانش را میبندد و به پسر مرده فکر میکند:《نمیذاریم تکرار بشه. از پسش بر میایم.》