eitaa logo
HELLFIRE CLUB ARCHIVE
26 دنبال‌کننده
38 عکس
0 ویدیو
3 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/HELLFIRE_CLUB16 ناشناس برای ارسال نوشته‌ها و فن‌فیک‌ها: https://abzarek.ir/service-p/msg/4554922
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت بیستم و آخر. تئا نمی‌دانست چه تصمیمی بگیرد، او را دوست داشت؟ خیلی زیاد، اما زندگی کردن با یک خون‌آشام قطعا سخت‌تر از تصور آدم است. داخل بیمارستان ساعات به سرعت می‌گذشتند و تئا چشم که بر هم زد دریافت وقتش است. وقت رفتن یا ماندن. با اضطراب خودکار را روی دسته صندلی سالن انتظار می‌زد و ناخنش را می‌جوید، ذهنش سراسر از جدال بود. یکی از دوستان و همکارانش با خستگی کنارش نشست و پرسید:《چیه؟ آروم و قرار نداری》 تئا ناخن بعدی‌اش را جوید و از او پرسید:《تا حالا عاشق شدی؟ اصلا چجوری فهمیدی که عاشق شدی؟ چجوری فهمیدی تصمیم درستیه یا نه؟ چجوری...》 همکارش میان حرف او پرید:《تا حالا عاشق نشدم ولی اگه این سوالو از خودت می‌پرسی یعنی واقعا عاشق شدی. و فکر کنم خودت باید بفهمی درسته یا نه، اگه واقعا عاشقی پس انجامش بده. چون حسرت انجام ندادنش از اشتباه بودنش خیلی بیشتره.》 تئا با ذهن مشوش نگاهی به او انداخت، سپس نگاهی به ساعت انداخت. همین حالا هم دیر شده بود. به سرعت از جایش بلند شد و با فکر کردن به ادی گفت:《پس انجامش می‌دم. آره انجامش می‌دم.》 ادی نمی‌دانست چه مدت است که در تاریکی ایستاده. آنجا یک کوچه خلوت، تاریک و نمور بود، بدون هیچ جانداری. زودتر از ساعتی که در نامه نوشته بود به اینجا آمده بود، اما حالا اطمینان داشت که از ساعت گذشته. شاید تئا نمی‌خواست بیاید. شاید اصلا او را دوست نداشت. ادی با ناامیدی روی یکی از آهن‌های ساختمان‌ نیمه‌کاره پرید. پایش را قلاب کرد و خودش برعکس شد، بالش را دور خودش جمع کرد و مثل یک خفاش خوابید. تئا نمی‌آمد اما ادی حوصله برگشتن به خانه تئو را هم نداشت. تئا از تاکسی زرد رنگ پیاده شد، حتی لباس پرستاری‌اش را هم عوض نکرده بود. به ساعتش نگاه کرد، دیر کرده بود، خیلی دیر. قدم‌هایش را تند کرد و دعا دعا کرد که ادی هنوز نرفته باشد. ادی خواب کریسی کانینگهام را دید. که چگونه استخوان‌هایش پیچ و تاب می‌خورند، خواب خفاش‌ها و بازی D&D را دید. خواب فرار دید. فرار از همه‌جا و همه‌کس. فرار از گذشته، از هاوکینز، از همه‌چیز. تئا نفس‌زنان به سر کوچه رسید. چشمانش داخل کوچه را نمی‌دیدند، دلش هری فرو ریخت. ادی رفته بود. خیلی دیر رسیده بود. همیشه دیر می‌رسید، وقتی مادر و پدرش آنها را ترک کردند دیر رسید، وقت‌هایی که تریستین تو دردسر می‌افتاد، دیر می‌رسید و حالا، حالا هم دیر رسیده بود. نمی‌دانم شما به آن چه می‌گویید، معجزه؟ سرنوشت؟ پایان خوش؟ شاید هم آن را پایان آبکی بدانید. اما این داستان، برای ادی مانسون نوشته شده. این داستان باید در ازای پایان دردناک او، پایان خوش داشته باشد. برای یک بار ادی نباید فرار کند، تئا نباید دیر برسد. برا یک بار ناامیدی نباید عشق را ببرد. پس تئا با آخرین ذره‌های امیدش در کوچه راه رفت. و وقتی او را میان سیاهی دید، به راستی که چشمانش از شوق برق زدند. ادی بال‌هایش را دور خود پیچیده بود و نفهمید که تئا آمده. تئا نفس عمیقی کشید و نزدیک او رفت، آنقدر نزدیک که می‌توانست صدای نفس‌هایش را بشنود. گوش‌های ادی تیز شدند و صدای قدم‌ها راشنید، از خواب بیدار شد. اما تکان نخورد، نمی‌‌خواست خودش را به آمدن تئا امیدوار کند. تئا به تمام لحظاتی که با او گذرانده بود فکر کرد، دستانش را بالا برد و آرام بال‌هایش را از هم باز کرد. زمزمه کرد:《ادی مانسون از هاوکینز، من دوستت دارم. برام مهم نیست خون‌آشامی یا عجیب و غریب، من دوستت دارم.》 با شنیدن این حرف‌ها، ادی هم متقابلا آرام بال‌هایش را باز کرد. تا به حال دیده‌اید دو عاشق چگونه به یکدیگر نگاه می‌کنند؟ گویی دو ستاره درخشان در آسمان شب باشند. تئا به ادی نزدیک‌تر شد، آنقدر که فاصله‌شان به صفر رسید و لب‌هایشان روی هم فرود آمدند. لب‌های ادی مزه آهن و تلخی خون می‌داد. ادی بال‌هایش را دور خودشان پیچید و از کمر به بالایشان را از دنیا مخفی کرد. از دور فقط پاهایشان معلوم بود. و از نزدیک، از نزدیک یک پایان خوش می‌شد دید. پایان خوش برای قهرمان هاوکینز. پایان خوش برای قهرمان زندگی یک هاکی‌باز. پایان خوش برای ادی و تئا، که شاید در جهان دیگر همان ادی و کریسی باشند. شاید در زندگی دیگر. پایان.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اخر هفته رسیده بود و در حالی که پدر و مادر استیو برای مسافرت به خارج از شهر رفته بودن او نیز از این موقعیت استفاده کرده بود و برای نوجوونای هاوکینز دعوت نامه ی پارتی فرستاده بود، خونه ی بزرگ و گرون پدرش حالا پر از نوجوونای احمق و مست شده بود، پوزخندی زد و از کنار استخر به سمت داخل رفت، به مهمونا سلام مخصوص و جذابش را نشون میداد و در اطراف خونه گشتی میزد تا مطمعن شود بیش از حد خرابی به بار نمی اورند، در میان هیاهوی خانه چشمانش روی ادی قفل شد که در گوشه ای ساکت و مبهوت به نظر میرسید و کت و شلواری بر تن داشت که برخلاف روزهای عادی اورا رسمی تر کرده بود، راهش را به سمت او گرفت و گفت: +به نظر میاد زیاد خوش نمیگذرونی _نمیدونم, زیاد به این جور جاها عادت ندارم +پاشو مرد, یجا نشین از امشب لذت ببر ناگهان پرید, بلند گویی گرفت و به وسط جمع رفت و درحالی که به ادی اشاره میکرد گفت : امشب یه مهمون خاص داریم، از شیطان کوچولوی جمعمون میخوام که بیاد و با گیتارش اینجارو بترکونه. همه شروع به جیغ کشیدن و تشویق ادی کردن، درحالی که ادی گیج و کمی سرخ شده بود و مطمعنا دلش میخواست موهای خروسی استیو را از کله اش جدا کند گفت: منظورت چیه؟ میدونی که گیتار همراهم نیست.. استیو خم شد و گیتاری قرمز رنگ که حسابی نو و گران به نظر میرسید از گوشه ای برداشت و به ادی داد، استیو: برای توعه. ادی: برای من؟... چرا؟ استیو شانه اش را بالا انداخت و بیخیال گفت: فقط یه هدیه از طرف یه دوست... ادی به جمعیت نگاه کرد، همه درحال تشویق بودن، این دفعه نمیتوانست کنار بکشد پس گیتار را گرفت و شروع به نواختن کرد، نت هایش هیجان آور بود و مهمانی را حسابی پرشور کرده بود. بعد از به پایان رسیدن موسیقی ادی نفسی تازه کرد و مردم قطعا از توانایی های گیتار او باخبر شده بودن و او را تشویق میکردن. استیو لبخندی نرم زد و سپس به بیرون رفت و درحالی که ادی هم ناخواسته اورا تعقیب کرد، استیو را دید که کنار استخر نشسته بود، تنها و دور از شلوغی. معمولا همیشه اینطور میشد، او برای مدت طولانی حوصله ی جمعیت را نداشت. ادی کنارش رفت، پاکت سیگارش را در اورد و یکی را برای خود و دیگری را برای استیو روشن کرد. _همه چیز مرتبه رفیق؟ استیو پکی از سیگار کشید, شانه ای بالا انداخت و گفت: منو یاد یه شخصی میندازی که زمانی خیلی برام مهم بود +الان دیگه نیست؟ _میتونم بگم الان برای یه نفر دیگه مهمه... +جفتمون میدونیم داری راجب کی حرف میزنی، ولی باید بگم من اصلا شبیه نانسی نیستم _ استیو خنده ای زورکی کرد و سکوت شب بینشان را گرفت، درحالی که هردو به اسمان خیره شده بودن و سیگار میکشیدن, حرف های ناگفته ای بینشان بود که ترجیح میدادن بیان نکنن اما فعلا همین برایشان کافی بود زیرا چشمان هیچ گاه دروغ نمیگویند...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فن فیک زیر حاوی اسپویل از فیلم/کتاب دونده هزارتو است.
مینهو گفت:《نیوت و آلبی؟ پسر اونا شاهکار بودن.》 و با یادآوری دوران خوش بیشه خندید اما چشمانش غمگین شدند. مینهو، توماس، برندا و فرایپن دور آتش نشسته بودند و تجدید خاطره می‌کردند، فرایپن رو به مینهو گفت:《وقتی اولین پسر مرد رو یادته؟ نیوت و آلبی یه روز تموم داشتن قبرستون می‌ساختن تو جنگل.》 مینهو چشمانش را بست و آن‌روز را به یاد آورد، گویی صدسال پیش بود. نیوت می‌گوید:《اونقدرام بد نشد.》 آلبی پاسخ می‌دهد:《افتضاحه.》 کنار هم ایستادند و به قبرستان کوچکی که ساختند نگاه می‌کنند. آنقدر افتضاح خاک ریختند که کمی بگردی می‌توانی جسد پسر را پیدا کنی. او اولین پسری بود که جان داد، نیوت و آلبی نمی‌دانستند باید چکار کنند. نیوت دست به سینه می‌شود:《شاید باید سنگ قبر درخواست کنیم.》 آلبی نیم‌نگاهی به او می‌اندازد. سپس دوباره بیل را بر می‌دارد و می‌گوید:《یه بار دیگه امتحان می‌کنیم.》 این چهارمین بار بود. وقتی کارشان تمام می‌شود با خستگی روی زمین می‌نشینند. این‌بار از هردفعه بهتر شده. در سکوت برای پسر عزاداری می‌کنند و قوت می‌گیرند تا وقتی اعضای بیشه آنها را بازخواست کردند، بتوانند خوب جوابشان را بدهند. آنها امید می‌خواستند، چیزی که ترس را ازشان دور کند و مرگ یک پسر قطعا امید نمی‌آورد. صدای غرش دیوارها شروع شد، داشتند روی زمین کشیده می‌شدند تا بسته شوند. دیگر غروب شده بود. نیوت می‌گوید:《از پسش بر میایم.》 آلبی ساکت می‌ماند. نیوت چشمانش را می‌بندد و به پسر مرده فکر می‌کند:《نمی‌ذاریم تکرار بشه. از پسش بر میایم.》
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فن‌فیک پایین حاوی اسپویل بسیار زیاد از دونده هزارتو عه
پسر بچه موهای سیاهش را از جلوی چشمانش کنار زد و پرسید:《شما چجوری با هم آشنا شدید؟》 که سوال عجیبی برای او با آن سنش بود. توماس با تعجب به پسرش نگاه کرد و با یادآوری گذشته لبخند کمرنگی بر لبش آمد. برندا که دوباره موهایش را پسرانه کوتاه کرده بود، کنار توماس نشست و به پسرشان گفت:《من بابات و دوستاش رو نجات دادم.》 پسر با شوق پرسید:《از دست کیا؟》 توماس گفت:《از دست کرانک‌ها.》 و ادای خوردن پسر را درآورد که قهقهه او را بلند کرد. وقتی خنده پسر قطع شد گفت:《یعنی اون موقع عاشقش شدی؟》 برندا به توماس نزدیک‌تر شد و گفت:《نه، یکم بعدش بود.》 توماس با یادآوری ترسا غمگین شد، اما سپس گفت:《تقریبا وقتی به اینجا رسیدیم.》 پسر خودش را از آغوش توماس بیرون کشید:《کرانک‌ها خیلی ترسناک بودن؟》 برندا او را در آغوش گرفت:《آره ولی دستشون به ما نمی‌رسه. جای ترس نیست نیوت.》 نیوت کوچولو خیالش که راحت شد درحالی زیر لب شعری می‌خواند، آن‌دو را ترک کرد. برندا که حالا به خاطر مسئولیت مادر بودن، از روحیه جنگ‌جوییش کمی کم شده بود، سرش را روی شانه توماس گذاشت:《واقعا کی عاشقم شدی؟》 توماس گفت:《از همون وقتی که برای بار اول دیدمت. ولی نمی‌دونستم. می‌دونی کی فهمیدم؟ وقتی ترسا ما رو لو داد ولی تو موندی و کمک کردی خودمونو نجات بدیم.》 برندا گفت:《ولی من وقتی عاشقت شدم که نیوت مرد. وقتی برای همه دنیا فداکاری کردی و رفتی داخل سازمان.》