اخر هفته رسیده بود و در حالی که پدر و مادر استیو برای مسافرت به خارج از شهر رفته بودن او نیز از این موقعیت استفاده کرده بود و برای نوجوونای هاوکینز دعوت نامه ی پارتی فرستاده بود، خونه ی بزرگ و گرون پدرش حالا پر از نوجوونای احمق و مست شده بود، پوزخندی زد و از کنار استخر به سمت داخل رفت، به مهمونا سلام مخصوص و جذابش را نشون میداد و در اطراف خونه گشتی میزد تا مطمعن شود بیش از حد خرابی به بار نمی اورند، در میان هیاهوی خانه چشمانش روی ادی قفل شد که در گوشه ای ساکت و مبهوت به نظر میرسید و کت و شلواری بر تن داشت که برخلاف روزهای عادی اورا رسمی تر کرده بود، راهش را به سمت او گرفت و گفت: +به نظر میاد زیاد خوش نمیگذرونی
_نمیدونم, زیاد به این جور جاها عادت ندارم
+پاشو مرد, یجا نشین از امشب لذت ببر
ناگهان پرید, بلند گویی گرفت و به وسط جمع رفت و درحالی که به ادی اشاره میکرد گفت : امشب یه مهمون خاص داریم، از شیطان کوچولوی جمعمون میخوام که بیاد و با گیتارش اینجارو بترکونه.
همه شروع به جیغ کشیدن و تشویق ادی کردن، درحالی که ادی گیج و کمی سرخ شده بود و مطمعنا دلش میخواست موهای خروسی استیو را از کله اش جدا کند گفت: منظورت چیه؟ میدونی که گیتار همراهم نیست..
استیو خم شد و گیتاری قرمز رنگ که حسابی نو و گران به نظر میرسید از گوشه ای برداشت و به ادی داد،
استیو: برای توعه.
ادی: برای من؟... چرا؟
استیو شانه اش را بالا انداخت و بیخیال گفت: فقط یه هدیه از طرف یه دوست...
ادی به جمعیت نگاه کرد، همه درحال تشویق بودن، این دفعه نمیتوانست کنار بکشد پس گیتار را گرفت و شروع به نواختن کرد، نت هایش هیجان آور بود و مهمانی را حسابی پرشور کرده بود. بعد از به پایان رسیدن موسیقی ادی نفسی تازه کرد و مردم قطعا از توانایی های گیتار او باخبر شده بودن و او را تشویق میکردن. استیو لبخندی نرم زد و سپس به بیرون رفت و درحالی که ادی هم ناخواسته اورا تعقیب کرد، استیو را دید که کنار استخر نشسته بود، تنها و دور از شلوغی. معمولا همیشه اینطور میشد، او برای مدت طولانی حوصله ی جمعیت را نداشت. ادی کنارش رفت، پاکت سیگارش را در اورد و یکی را برای خود و دیگری را برای استیو روشن کرد.
_همه چیز مرتبه رفیق؟
استیو پکی از سیگار کشید, شانه ای بالا انداخت و گفت: منو یاد یه شخصی میندازی که زمانی خیلی برام مهم بود
+الان دیگه نیست؟
_میتونم بگم الان برای یه نفر دیگه مهمه...
+جفتمون میدونیم داری راجب کی حرف میزنی، ولی باید بگم من اصلا شبیه نانسی نیستم
_ استیو خنده ای زورکی کرد و سکوت شب بینشان را گرفت، درحالی که هردو به اسمان خیره شده بودن و سیگار میکشیدن, حرف های ناگفته ای بینشان بود که ترجیح میدادن بیان نکنن اما فعلا همین برایشان کافی بود زیرا چشمان هیچ گاه دروغ نمیگویند...
مینهو گفت:《نیوت و آلبی؟ پسر اونا شاهکار بودن.》
و با یادآوری دوران خوش بیشه خندید اما چشمانش غمگین شدند. مینهو، توماس، برندا و فرایپن دور آتش نشسته بودند و تجدید خاطره میکردند، فرایپن رو به مینهو گفت:《وقتی اولین پسر مرد رو یادته؟ نیوت و آلبی یه روز تموم داشتن قبرستون میساختن تو جنگل.》
مینهو چشمانش را بست و آنروز را به یاد آورد، گویی صدسال پیش بود.
نیوت میگوید:《اونقدرام بد نشد.》
آلبی پاسخ میدهد:《افتضاحه.》
کنار هم ایستادند و به قبرستان کوچکی که ساختند نگاه میکنند. آنقدر افتضاح خاک ریختند که کمی بگردی میتوانی جسد پسر را پیدا کنی. او اولین پسری بود که جان داد، نیوت و آلبی نمیدانستند باید چکار کنند.
نیوت دست به سینه میشود:《شاید باید سنگ قبر درخواست کنیم.》
آلبی نیمنگاهی به او میاندازد. سپس دوباره بیل را بر میدارد و میگوید:《یه بار دیگه امتحان میکنیم.》
این چهارمین بار بود.
وقتی کارشان تمام میشود با خستگی روی زمین مینشینند. اینبار از هردفعه بهتر شده.
در سکوت برای پسر عزاداری میکنند و قوت میگیرند تا وقتی اعضای بیشه آنها را بازخواست کردند، بتوانند خوب جوابشان را بدهند. آنها امید میخواستند، چیزی که ترس را ازشان دور کند و مرگ یک پسر قطعا امید نمیآورد.
صدای غرش دیوارها شروع شد، داشتند روی زمین کشیده میشدند تا بسته شوند. دیگر غروب شده بود.
نیوت میگوید:《از پسش بر میایم.》
آلبی ساکت میماند.
نیوت چشمانش را میبندد و به پسر مرده فکر میکند:《نمیذاریم تکرار بشه. از پسش بر میایم.》
پسر بچه موهای سیاهش را از جلوی چشمانش کنار زد و پرسید:《شما چجوری با هم آشنا شدید؟》
که سوال عجیبی برای او با آن سنش بود. توماس با تعجب به پسرش نگاه کرد و با یادآوری گذشته لبخند کمرنگی بر لبش آمد. برندا که دوباره موهایش را پسرانه کوتاه کرده بود، کنار توماس نشست و به پسرشان گفت:《من بابات و دوستاش رو نجات دادم.》
پسر با شوق پرسید:《از دست کیا؟》
توماس گفت:《از دست کرانکها.》
و ادای خوردن پسر را درآورد که قهقهه او را بلند کرد. وقتی خنده پسر قطع شد گفت:《یعنی اون موقع عاشقش شدی؟》
برندا به توماس نزدیکتر شد و گفت:《نه، یکم بعدش بود.》
توماس با یادآوری ترسا غمگین شد، اما سپس گفت:《تقریبا وقتی به اینجا رسیدیم.》
پسر خودش را از آغوش توماس بیرون کشید:《کرانکها خیلی ترسناک بودن؟》
برندا او را در آغوش گرفت:《آره ولی دستشون به ما نمیرسه. جای ترس نیست نیوت.》
نیوت کوچولو خیالش که راحت شد درحالی زیر لب شعری میخواند، آندو را ترک کرد. برندا که حالا به خاطر مسئولیت مادر بودن، از روحیه جنگجوییش کمی کم شده بود، سرش را روی شانه توماس گذاشت:《واقعا کی عاشقم شدی؟》
توماس گفت:《از همون وقتی که برای بار اول دیدمت. ولی نمیدونستم. میدونی کی فهمیدم؟ وقتی ترسا ما رو لو داد ولی تو موندی و کمک کردی خودمونو نجات بدیم.》
برندا گفت:《ولی من وقتی عاشقت شدم که نیوت مرد. وقتی برای همه دنیا فداکاری کردی و رفتی داخل سازمان.》