شاید اگر بهجای آنهمه غم ، تا امروز بر روزهایم دارچین میپاشیدم ، اکنون زندگیام بوی کیکی دارچینی میداد ، نه مزهی اندوه و غم .
همهی روزها و لحظهها همچون شبی سیاه و سرد شدهاند، مثل غروبی که قصد طلوعی دوباره ندارد، غروبی که میرود تا جایش را به تاریکی بدهد، تمام راز هارا در خود غرق کند و با خود ببرد و دیگر بر نگردد.
رنگ پریده ز لبم
گویی رنگ گرفت ناگهان
خاکستر های لباسم
گویی رفتند ناگهان
چشمانم برق زد ناگهان
گویی تورا دیده بودند بر زمان
افتاد از دستم ز قلم
گویی خیال بود بر زمان
چایم را نوشیدم بر زبان؛ گویی مرگ نوشیده بودم
ز یادم رفته بود که چای خداحافظی ات را نوشیدم