هنوز مینشینم
که انگار هنوز نرفتی
چشم به را میشم
که شاید برگردی
رفتی و یادت رفت
اون چایی رو که برات ریختم
رفتی و یادت رفت یادت رفت همه چیزو
حتی اون گردنبندی که رو میز موندش
'برمیگردی؟
ای رهگذر ساده دل!
گذشتی و رفتی گویی پا بر روی قلبم گذاشتی
دیدمت در نگاه رهگذری
بهش را دیده بودم لحظه ای
خورد ز دستم به دستانت
گویی لحظه ای ابر بودم بر زمان
زبانم بند آمد گویی در لهش بودم همزمان
در هجرگاه غروب، منتظرِ صدایت، دستهایم را به نیایش گشودم و با هر زمزمهی باد، نوایِ بیقراری از جان برخاست. اما با هر تأخیرِ تو، تاریکی ریشه دوانید و غروبِ خورشید، دیگر نویدِ بازگشت نبود، که مرثیهای بر دلتنگیِ بیکرانم شد. ماه که پشت ابرها گم شد، ستونِ صبرم فرو ریخت و شبنمِ سردِ تنهایی، بر چشمانِ بیخوابم نشست.