ای رهگذر ساده دل!
گذشتی و رفتی گویی پا بر روی قلبم گذاشتی
دیدمت در نگاه رهگذری
بهش را دیده بودم لحظه ای
خورد ز دستم به دستانت
گویی لحظه ای ابر بودم بر زمان
زبانم بند آمد گویی در لهش بودم همزمان
در هجرگاه غروب، منتظرِ صدایت، دستهایم را به نیایش گشودم و با هر زمزمهی باد، نوایِ بیقراری از جان برخاست. اما با هر تأخیرِ تو، تاریکی ریشه دوانید و غروبِ خورشید، دیگر نویدِ بازگشت نبود، که مرثیهای بر دلتنگیِ بیکرانم شد. ماه که پشت ابرها گم شد، ستونِ صبرم فرو ریخت و شبنمِ سردِ تنهایی، بر چشمانِ بیخوابم نشست.
نه روشن که بسوزم، نه خاموش که باشم
نه با باد بگویم، نه در گوش که باشم
رنگی که شبیه من است ابرِ گرهخوردهست
دریای دلم موج ندارد... به تلاطم چه خوش است
من آن نفس گرم نبودم که فغان دارد
آتش که نه، رمقی مانده که در سینهام است
پرنده اگر بال زند روی تن من
گردی که بلندش نکند اوج، همین منزل اوست
به دیوار تکیه زدهام به امید نسیم
اما خبری نیست... فقط عادتِ پوسیده در اوست
میشود مُرد بدون اینکه بمیری
میشود رفت بدون اینکه بروی از نظرش
کاش مثلِ شمع زبانه بکشی از سر سوز
اما سوزِ دلم را نرساند به تو این شعله ی سرد