و آیا میتوانم در چشمانت خیره شوم، انگار نه تو را میشناسم، نه خاطرهای میان ما جا مانده است؟
گاهی دلم میخواهد یک روز از نو شروع شود؛ نه برای اینکه گذشته را عوض کنم، فقط برای اینکه این بار به بعضی آدمها دیرتر عادت کنم.
بعضی آدمها نمیروند؛ فقط از اتاقهای زندگیات آرام بیرون میزنند و در راهروهای خاطره میمانند. هر از گاهی، بوی باران یا صدای استکانی که بیاحتیاط روی نعلبکی گذاشته میشود، دستت را میگیرد و تا همان راهرو میبرد.
آنوقت میفهمی زمان، مرهم نیست؛ فقط پردهای نازک روی زخمها میکشد. زخمها همانجا میمانند، بیصدا، نجیب، و گاهی آنقدر آرام که خیال میکنی دیگر نیستند. اما کافی است غروب کمی طولانیتر شود یا پنجره رو به باد باز بماند؛ دوباره از زیر آن پرده سر برمیآورند، انگار هیچ سالی میان دیروز و امروز فاصله نینداخته است.
شاید بزرگ شدن همین باشد؛ اینکه یاد بگیری با خاطرهها نجنگی. بگذاری کنار دلت بنشینند، چایشان را بنوشند و بیآنکه چیزی بگویند، دوباره از همان دری که آمدهاند، بروند.