eitaa logo
تو یه‌روز‌ دیگه
254 دنبال‌کننده
296 عکس
39 ویدیو
2 فایل
میدان خیال" 📜پذیرای حرفاتونم . https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1gwvz43&btn=شنوام
مشاهده در ایتا
دانلود
بعضی آدم‌ها نمی‌روند؛ فقط از اتاق‌های زندگی‌ات آرام بیرون می‌زنند و در راهروهای خاطره می‌مانند. هر از گاهی، بوی باران یا صدای استکانی که بی‌احتیاط روی نعلبکی گذاشته می‌شود، دستت را می‌گیرد و تا همان راهرو می‌برد. آن‌وقت می‌فهمی زمان، مرهم نیست؛ فقط پرده‌ای نازک روی زخم‌ها می‌کشد. زخم‌ها همان‌جا می‌مانند، بی‌صدا، نجیب، و گاهی آن‌قدر آرام که خیال می‌کنی دیگر نیستند. اما کافی است غروب کمی طولانی‌تر شود یا پنجره رو به باد باز بماند؛ دوباره از زیر آن پرده سر برمی‌آورند، انگار هیچ سالی میان دیروز و امروز فاصله نینداخته است. شاید بزرگ شدن همین باشد؛ اینکه یاد بگیری با خاطره‌ها نجنگی. بگذاری کنار دلت بنشینند، چای‌شان را بنوشند و بی‌آنکه چیزی بگویند، دوباره از همان دری که آمده‌اند، بروند.
من باختم
قهوه
تانسوعزیز
همیشه برام عجیبه... چطور یه اتفاق، برای یکی قشنگ‌ترین خاطره‌ست و برای یکی دیگه بدترین روز زندگیشه.
حس می‌کنم ما بیشتر از اینکه آدم‌ها رو بشناسیم، نسخه‌ای که ازشون تو ذهنمون ساختیم رو دوست داریم. برای همینه که وقتی یه رفتار غیرمنتظره می‌بینیم، میگیم «عوض شد». شاید هیچ‌وقت همون آدمی که فکر می‌کردیم نبوده
پنجره نیمه‌باز بود. پرده تکان نمی‌خورد، اما انگار چیزی پشت آن نفس می‌کشید. ایستاده بودم و به خیابان نگاه می‌کردم. خیابان خالی بود، با این حال احساس می‌کردم هزاران نفر از روی قلبم رد می‌شوند. لیوان آب روی میز مانده بود. چند ساعت؟ چند روز؟ نمی‌دانم. سطحش صاف و بی‌حرکت بود؛ مثل چشمی که آن‌قدر گریه کرده باشد که دیگر اشکی برایش نمانده باشد. از اتاق کناری صدای افتادن چیزی آمد. نرفتم ببینم چه بود. بعضی صداها را نباید دنبال کرد. بعضی درها را نباید باز کرد. آدم همیشه از آن چیزی که پشت در است نمی‌ترسد؛ گاهی از این می‌ترسد که هیچ چیز پشتش نباشد. به سایه‌ام روی دیوار نگاه کردم. کج و کشیده بود. انگار متعلق به من نبود. انگار کسی قبل از رفتنش آن را جا گذاشته بود و من از روی عادت کنارش زندگی می‌کردم روی دیوار لکه‌ای بود که شبیه یک کشور ناشناخته به نظر می‌رسید. چند دقیقه نگاهش کردم. بعد چند دقیقه دیگر. کم‌کم مطمئن شدم که آنجا خانه من است. یک سرزمین کوچک و نمور که هیچ راهی به دریا ندارد و پرچمش از پارچه‌ای دوخته شده که سال‌ها پیش رنگش را فراموش کرده. کسی صدایم زد. شاید اسمم را گفت. شاید نه. اسم‌ها چیزهای عجیبی‌اند. مدتی است احساس می‌کنم اسم من متعلق به فرد دیگری است. فردی که بلد بود بخندد، جواب تلفن‌ها را بدهد و شب‌ها بدون ترس چراغ را خاموش کند. هوا تاریک‌تر شد. یا شاید فقط چشم‌هایم خسته شدند. فرقش را نمی‌دانم. خیلی وقت است فرق خیلی چیزها را نمی‌دانم. فقط می‌دانم گوشه‌ای از اتاق، میان گرد و غبار نشسته بر کتاب‌ها و بوی کهنه دیوارها، چیزی آرام‌آرام در حال محو شدن است. و می‌ترسم روزی بفهمم آن چیز، خودم بوده‌ام.
کاش میدونستم آخرین غروبه