انگار هر روز جمعه شده، عصر..
از اون عصرهای کشداری که همهچیز یهجور عجیبی ساکته و آدم بیشتر از همیشه میره تو فکر.
انگار زمان یه جایی بین غروب گیر کرده؛
نه دلِ رفتن داره، نه حالِ موندن...
و من هر روزیه گوشه از همین عصر جمعهوارمنتظر یه اتفاق کوچیکم که همهچیز رو عوض کنه.
هدایت شده از اندوه پرست